به خاطر نیلوفر حامدی که با هر گزارشش نوری میتاباند
آزاده صادقی
کانون زنان ایرانی
«تیتر خوبی نبود اصلا!»
«آخه من…!»
گفتم: «نه خانم حامدی! نه! آخه نداریم! به هر حال ما راضی نبودیم و من باید زنگ میزدم و می گفتم! کاری ندارین، خدافظ!»
……
این آخرین مکالمهای بود که سال ۹۵ با نیلوفر حامدی داشتم.
جریان از این قرار بود که با دوستان ایرانی و افغانستانی دور هم جمع شده بودیم، گروهی کوچک شکل داده بودیم و برای کودکانی که در ایران و افغانستان به کتاب دسترسی نداشتند، کتاب میفرستادیم. من هم به واسطه کار روزنامهنگاری شده بودم مسئول پوشش خبری گروه.
نیلوفر آن وقتها در همشهری مینوشت. شمارهاش را از طریق یک دوست گرفتم و بعد از تماس تلفنی قرار شد گزارشی از فعالیتهایمان بنویسد. البته همشهری آن روزها، با همشهری این روزها صدمن توفیر داشت. نوشتن در همشهری با آن ضمیمههای طلاییاش هم لذتبخش بود و هم افتخار. اصلا خودم کارم را با همشهری محله در منطقه ۶ شروع کردم. چه روزهایی بود!
بگذریم…
وقتی نیلوفر گزارشش را نوشت و چاپ شد، بچهها انتقادهایی به گزارش داشتند و من هم به عنوان مسئول پوشش خبری، باید انتقادها را به گوش روزنامهنگار میرساندم. فردا صبحش به نیلوفر زنگ زدم. هنوز آن لحظه بعد از چند سال در ذهنم زنده است، گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی نمیدانم انگار یک مورچه گازم گرفته باشد افتادم روی دور تند انتقاد و بی انصافی با لحنی طلبکارانه که انگار آسمان دهن باز کرده و گروه ما تالاپی افتاده به زمین! عصبانی بودم! انتقادهای بچه ها را دو سه پیچ تندتر کردم و تحویلش دادم! انگار مرض به تمبانم افتاده بود! نیلوفر اما در تمام مدت ساکت بود و به من گوش میکرد. فقط یک جا گفت: «آخه من …»! همانجا حرفش را قطع کردم و گفتم : «نه خانم حامدی! به هر حال ما راضی نبودیم و من باید زنگ میزدم و میگفتم! کاری ندارین! خدافظ!» و تق! گوشی را گذاشتم.
درست همان لحظه فهمیدم که تند بودم، بیرحم! فهمیدم دلش را شکستم! و قطعا روزش را بیدلیل خراب کردم. عذاب وجدان بدی گرفتم! آن وقت ها اینطور بودم. آدمهای تندخو همیشه همینطورند. اول عصبانی میشوند تا مرز انفجار و بعد عذاب وجدان وحشتناک! به قول پدرم «به آنی آمپرم میچسبید روی صد».
بعد از آن تلفن، وقتی عذاب وجدان تا خرخرهام بالا آمده بود، به مریم (رفیق) زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم.
گفت: «خب میخوای یه پیامی بدی یا زنگی بزنی یه معذرت خواهی بکنی بابت رفتارت؟! شاید بد نباشهها، هان؟!» گفتم: «خجالت میکشم! زنگ بزنم چی بگم آخه! ضایعست بابا… بیخیال! اونکه حتما دیگه یادش نیست. منم امشب بخوابم فردا بلند شم از کلم رفته بیرون!»
اما نرفت! از آن روز به بعد هرگز نتوانستم آن مکالمه تلفنی را فراموش کنم. شاید هم چون آن مکالمه تند، آغازی شد برای اینکه به قول مامان «صبح و شب پاچه مردم را نگیرم». مکالمه آن روز با نیلوفر جرقهای در دلم انداخت که باعث شد یه سوزن به خودم بزنم و بعدها آن سوزن تبدیل شد به آگاهی و کنترل خشم!
از آن به بعد، تقریبا هر بار گزارشی از نیلوفر می خواندم اول از همه تصویر آن مکالمه تلفنی در ذهنم می آمد! چند بار که خواستم او را در شبکههای مجازی فالو کنم با خودم گفتم: «وای! نه! نکنه منو بشناسه آبروم بره! یادش باشه هنوز!» بعدها گزارشهای تصویریش را درباره ورزش زنان در آپارات میدیدم و کیف میکردم. آن قسمتی که برای معرفی یکی از ورزشکاران اسکی زنان خودش لباس اسکی پوشیده بود و با آن لباس کمی میخندید و راه میرفت، غش غش میخندیدم.
گذشت تا روزی که خبر بازداشت غیرقانونیاش را خواندم! دلم هری ریخت پایین! باورم نمی شد! بلافاصله با بغض در گلو، به پیمان (همسرم و رفیقم) زنگ زدم:«وای پیمان نیلوفر حامدی بازداشت شده! وای! وای!» پیمان بلافاصله گفت: «نیلوفر حامدی!!! یادم نیست! آخ آخ همونی که سرش داد زده بودی!» این را که گفت یکهو بغضم ترکید!
نه به خاطر اینکه چند سال قبل سر نیلوفر حامدی داد زده بودم، نه! به خاطر اینکه او را روزنامه نگاری حرفه ای، متعهد و با مسئولیتی می دانستم که با هر گزارشش نوری میتاباند به روزنامهنگاری ایران. گزارشهای نیلوفر حامدی همیشه پر بود از دغدغهمندی. الهه محمدی هم همینطور، فروتن و بیادعا. هنوز گزارش بینظیرش به نام «قتل با اسم رمز ناموس» را به یاد دارم، سطر سطرش را از برم. طوری مینوشت که انگار خودش آن درد را زندگی کرده بود.
در این ۳۰۰ روز بیشتر از همه به همسران نیلوفر و الهه فکر میکنم، به مادرشان، به پدرشان، به الناز، خواهر دوقلوی الهه، به دوستان نزدیکشان، به اینکه دیواری بزرگ بینشان ایستاده، به اینکه هر ساعت برایشان به اندازه یک سال نوری می گذرد، به اینکه این روزها، دلتنگی و اضطراب در خانههایشان حسابی جا خوش کرده.
در این ۳۰۰ روز به این فکر میکنم که قطعا محبوس بودن پشت دیوارها براساس اتهامهای بی اساس، سختتر است. اما ای کاش بدانند که ما هم در این دلتنگی و اضطراب شریکشان هستیم. ما با آنها هم قصهایم. ما مثل آویزهای آهنی یک زنجیر به هم وصلیم، وقتی میفهمیم که نیلوفر در زندان یوگا می کند یا الهه بعضی شبها یک کتاب داستان را بلند برای همبندیهایش میخواند، زنگهایمان را میتکانیم و به راهمان استوارتر ادامه میدهیم. ما این سوی دیوارها همیشه به آنها فکر میکنیم، از آنها حرف میزنیم و هرگز فراموششان نمیکنیم چون همه خوب میدانیم که تاریخ هرگز دو دسته را فراموش نمیکند: ظالمان و در مقابلشان حقیقتگویان.

