این ماییم، مایی که ساکت نمی‌نشینیم

هلیا عسگری

کانون زنان ایرانی

دلت می‌خواهد از چه چیزی برایت بنویسم؟ از تاریخچه روزجهانی زن بگویم؟ از جنبش‌ نان و گل سرخ چطور ؟ یا می‌خواهی از مبارزات زنان در کشورهای دیگر برای رسیدن به حقوقشان بنویسم؟ از اینکه چه کردند و چه دستاوردی داشتند؟ از اینکه قانون را چگونه تغییر دادند؟ از اینکه امروز چگونه قانون از آنها حمایت می‌کند؟ یا اصلا دغدغه امروز فعالان حقوق زن در دنیا چیست؟ وضعیت زنان در خاورمیانه؛ این موضوع چطور است؟ زنان در کشورهای اسلامی ؟ قانون خانواده در کشورهای اسلامی برایت جذاب است؟

چند لحظه صبر کن. انتخاب نکن، نمی‌خواهم از هیچکدام از اینها حرف بزنم. امسال روز جهانی زن برای من متفاوت است. برای ما متفاوت است. برای ما که چندین و چند ماه است فریاد زدیم «زن، زندگی، آزادی» و در مقابلش کشتار، اعدام،  بازداشت و شکنجه دیدیم. برای ما که هر روز اخبار بد لهمان کرد و غیر از پریشانی، خستگی و واماندگی از ما چیزی باقی نگذاشت و بیشتر از پیش ناتوان، منزوی، سرگشته و پریشانمان کرد. آنقدر همه چیز به سرعت اتفاق می‌افتاد که قدرت تحلیل نداشتیم. از اتفاقات عقب مانده بودیم. برای ماه‌ها حرفی برای گفتن نداشتیم و فقط مات و مبهوت نظاره‌گر اتفاقاتی بودیم که هر روز دردناک‌تر می‌شد.

دلم می‌خواست امسال روز جهانی زن از ایران بنویسم. یا جمله‌ام را اصلاح می‌کنم، دلم می‌خواست حتی بخش کوچکی از رویاهایم محقق شود و از قانون، از اجرای قانون بنویسم. از مصوبات مجلس برای بهبود وضعیت زنان. از کاهش آسیب‌های اجتماعی. از آمار کاهش خشونت‌ علیه زنان. از بازداشت عوامل اسیدپاشی اصفهان. از نبود خودسوزی زنان. از رنگ باختن واژه ناموس و قتل‌های ناموسی. از بالا رفتن مشارکت زنان در اقتصاد. از افزایش مدیران زن … بنشینم و درست و دقیق وضعیت زنان را در یک سال گذشته بررسی کنم، آسیب‌شناسی کنم و بنویسم از چیزهایی که به دست آوردیم. اما خب روزهایی را سپری می‌کنیم که حتی دستاوردهای گذشتگانمان هم در حال نابودی است و مسمومیت دانش‌آموزان و دانشجویان و امکان تعطیلی مدارس خود گواهی است بر این موضوع. وضعیت به شکلی پیش می‌رود که دیگر رسیدن به مطالباتی که تمام دنیا سالهاست به آن دست پیدا کرده‌اند برای ما آرزو شده. پس درباره این موضوعات هم نمی‌خواهم بنویسم. بهتر است بگویم نمی‌توانم بنویسم. نه بررسی در کار است نه تحلیلی. صرفا می‌خواهم یک رنجنامه کوتاه بنویسم از روزهایی که پشت سر گذاشتیم و از روزهای تاری که در آن زیست می‌کنیم. از این واژه متنفرم اما هر کاری کردم نتوانستم بنویسم «روزهای تاری که در آن آزندگی می‌کنیم!»

 این نوشته نه یک سند است که قابل اتکا باشد نه گزارشی است که بتواند منبع باشد و نه یک مانیفست. این متن فقط و فقط درد روزهایی است که کشیدیم. یک نوشته علیه فراموشی. یک دلنوشته. یک نوشته که حال و روز ما را البته که با مشتی واژگان الکن به تصویر می‌کشد. واژه‌های الکن، چون هرچقدر هم بکوشم و کندوکاو کنم تا بهترین را انتخاب و استفاده کنم نمی‌توانند حال ما را به درستی و آنچه که هست به تصویر بکشند. تصویر ما در سال ۱۴۰۱، پس از ماهها درد کشیدن. نمی‌دانم، شاید چندین سال دیگر کسی این کلمات را بالا و پایین کرد و دید که چگونه به استقبال روز جهانی زن رفتیم. شاید رفت و خواند و فهمید که چه بر ما گذشته. بر ما مردم، جوانان، فعالان سیاسی-اجتماعی، فعالان حقوق زن، روزنامه‌نگاران و تمامی کسانی که زن برایشان جنس دوم نبود. زندگی را بلد بودند و آزادی را می‌فهمیدند و برای تمام اینها جنگیدند و بها دادند. بها دادند، بهای سنگینی هم داند.

در یک جامعه چندین بحرانی هستیم و هر روز باید گوش به زنگ بود برای یک اتفاق جدید. باید هر روز منتظر اتفاقاتی بود که یک وضعیت اضطراری را شکل می‌دهند و ما در این سرزمین با آن خو گرفته‌ایم. اما درست در زمانی که منتظر بودیم اعتراض‌های فراگیر برای گرانی و وضعیت اقتصادی در ایران شکل بگیرد، اعتراض مدنی آن هم با موضوع حجاب شکل گرفت و برای اولین بار بعد از انقلاب حق پوشش دلیل اعتراض‌ها شد. جرقه حجاب بود اما واقعیت تنها محدود به حجاب نمی‌شد. حق زنان بود که دغدغه بود. حق شهروندی بود که تمام این سالها پایمال شد. تمامی مطالباتی بود که نشنیده ماند . آنقدر نشنیده ماند و ناامیدی به همراه داشت که یواش یواش تبدیل به خشمی شد که از ته گلو فریادش زدیم و امروز در روز جهانی زن این تصویر ماست.

 این تصویر ماست که بهت‌زده به مهسا فکر می‌کنیم، وقتی می‌فهمیم دیگر نیست و ته دلمان صدایی داد می‌زند که کاش هیچوقت به تهران نمی‌آمد. وقتی با صدای بلند «یه دل می‌گه برم برم یه دلم میگه نرم نرم..» را می‌خوانیم و صورت شاد و خندان نیکا از جلوی چشمانمان کنار نمی‌رود. چه کسی فکرش را می‌کرد که روزی برسد این آهنگ‌ چنگ به قلبمان بکشد. صدای یلدا وقتی از کتک خوردنش می‌گوید و ذهنمان را قفل می‌کند. دستان بسته خدانور، تنهایی محمدحسینی و نگرانی محمدمهدی برای مادرش، نور چشمان غزل که گرفته شد،  ویدیوهای سارینا که حسرت به دلمان گذاشت و  بارون روزهای آخر اسفند که چهره حمیدرضا را به یادمان می‌آورد. بلاتکلیفی وضعیت نیلوفر و الهه در زندان، آن هم به خاطر انجام وظیفه، به خاطر شغلشان کلافه‌امان می‌کند. بیکاری روزنامه‌نگارانی که پشت هم بازداشت شدند تا هیچ حرفی زده نشود. انگار وظیفه روزنامه‌نگار حمایت همه جانبه از عملکرد دولت است و هیچکس نباید به هیچ سازمانی نقد کند.

درد در همین است. در اینکه انگار ما فرزندان این خاک نیستیم و سهم ما تحمل خشونت است. اما درست در همان لحظات پرتردید که فکر می‌کنیم باید تن داد به چیزی که هست و اطاعت کرد، زندگی کردن را انتخاب کردیم. زندگی کردن را انتخاب می‌کنیم. زندگی را برای آیندگانمان می‌سازیم. ما به این بیت پایبندیم :« دختر پیر تن من دوباره سبز می‌شود….. هرچه مرا تبر زدی زخم نشد جوانه شد»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.