تو هرگز از مرز عبور نکرده‌ای

روزهای جنگ برای بیشتر مهاجران با نگرانی و اضطراب و احساسات چندگانه گذشته است. دوری از خانواده و بی‌خبری از حال آنها از یک سو و استیصال از این که کاری از دستشان برنمی‌آید از سوی دیگر، شرایط دشواری را رقم زده است. در کنار این‌ها حس عذاب وجدان از این که جای خودت امن است، آزار دهنده و دشوار است.

چند روایت از زنان مهاجر ایرانی در جنگ ۱۲ روزه

کانون زنان ایرانی

نویسنده:مریم طالشی

زن به دست‌هایم اشاره می‌کند و می‌گوید:«چه ناخن‌های قشنگی. واقعی است؟» باید تعریفش را با لبخندی جواب دهم اما فقط تشکر می‌کنم. می‌گوید امروز هوا قشنگ است و منتظر می‌ماند که من هم سر صحبت را باز کنم. دوست دارد زمان انتظار در ایستگاه را کم کند لابد. اینجا هوای قشنگ یعنی هوای آفتابی.توی سر من اما آشوب است و تنها چیزی که به آن فکر نمی‌کنم آفتابی است که خیلی کم رویش را نشان می‌دهد و آدم‌ها بد جوری شیفته‌اش هستند. می‌گویم: توی کشور من همیشه آفتاب است. چشم‌هایش گرد می‌شود. «کجایی هستی؟» بغض می‌کنم. این چند روز هر لحظه‌اش را همین بوده‌ام؛ چند روزی که توان بیرون‌آمدن از خانه را نداشته‌ام چون فکر می‌کردم دنیا روی سرم خراب می‌شود. یکهو دلم می‌خواهد حرف بزنم. دوست دارم کسی دلداری‌ام بدهد. می‌گویم هوا خوب است اما حالم خوب نیست چون در کشورم جنگ است. زن درباره جنگ در ایران چیزهایی شنیده. ابروهایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:«اما اینجا آرام‌است.» احتمالا منظورش این است که تو در امانی. یک جورهایی دارد دلداری‌ام می‌دهد. چشم‌هایم خیس می‌شود. قطار می‌رسد.روزهای جنگ برای بیشتر مهاجران با نگرانی و اضطراب و احساسات چندگانه گذشته است. دوری از خانواده و بیخبری از حال آنها از یک سو و استیصال از این که کاری از دستشان برنمی‌آید از سوی دیگر، شرایط دشواری را رقم زده است. در کنار این‌ها حس عذاب وجدان از این که جای خودت امن است، آزار دهنده و دشوار است. این تجربه‌ها شاید زنان را بیشتر درگیر کند و شرایط بغرنج‌تری را برای آنها به وجود آورد.  
«از همان صبح زودی که خبرها را شنیدیم، انگار سطل آب یخی روی سرم ریختند. تمام آن ۱۲ روز وضعیت همین طور بود. تنها کاری که می‌کردیم چک کردن خبرها بود. دختر کوچکم هرکاری می‌کرد حوصله نداشتیم و گاهی دعوایش می‌کردیم. از طرفی باید مراقب می‌بودیم که بچه چیزی از جریانات جنگ نفهمد و حتی وقتی سراغ پدربزرگ و مادربزرگ‌هایش را می‌گرفت سعی می‌کردیم ذهنش را به سمت دیگری منحرف کنیم بخصوص در روزهایی که امکان تماس وجود نداشت. البته خوشبختانه دخترم از اتفاقات جنگ خیلی آگاه نشد و فقط سوال‌هایی راجع به ترامپ و ایران می‌پرسید که به خاطر چیزهایی بود که از مکالمات ما به گوشش رسیده بود.»
این صحبت‌های الهه ساکن هلند است که مادر دختری شش ساله است. او تجربه سختی را پشت سر گذاشته و از روزهایی می‌گوید که کاری جز گریه کردن از دستش برنمی‌آمده است. تابستان امسال هم مثل سال‌های قبل در تدارک سفر به ایران بوده که جنگ شروع شده و شوق دیدار خانواده جای خود را به نگرانی برای جان آنها داده است. حالا حتی نمی‌داند دوباره چه زمانی می‌تواند خانواده‌اش را ببینید و باز در ایران باشد.
 
دردهای بدون مرز
تجربه دوری از وطن در روزهای جنگ، از جهاتی برای همه مشابه بوده و از جهاتی هم نه. مواجهه هرکس با این مسأله هم مثل باقی مسائل زندگی یک جور است. بعضی‌ها خودشان را در کار و زندگی روزمره غرق می‌کنند تا کمتر به درد و غصه فکر کنند و برخی هم توان انجام هرکاری را از دست می‌دهند. البته با توجه به این که جنگ ۱۲ روزه تجربه جدید و بدون شباهتی به تجربه‌های قبلی بوده، شاید بشود گفت مواجهه با آن هم برای بیشتر آدم‌ها با چالش‌های بیشتری همراه بوده است.    
«مجبور بودم سر کار بروم و زندگی عادی داشته باشم در حالی که هیچ چیز عادی نبود. وقتی پایم را از خانه بیرون می‌گذاشتم و جریان عادی زندگی را می‌دیدم حس خفگی به من دست می‌داد. نمی‌توانستم ببینم همه چیز اینجا آرام است و در کشور من جنگ و آشوب. دائم فکر می‌کردم این خیلی ناعادلانه است. انتظار داشتم تمام آدم‌هایی که می‌دانند ایرانی هستم سراغم را بگیرند و با من همدردی کنند اما این اتفاق نیفتاد. فقط یکی از همکارانم درباره وضعیت ایران از من سوال کرد و آن هم در حد چند سوال کوتاه. حس تنهایی شدیدی داشتم چون می‌دیدم برای هیچ کس مهم نیست که چه بلایی سر مردم کشور من می‌آید و تعطیلات آخر هفته‌شان به مراتب برایشان مهم‌تر است.»
این‌ها را نازلی ساکن آلمان می‌گوید و ادامه می‌دهد:«تجربه این جنگ برای کسانی که مثل من تنها زندگی می‌کنند خیلی بدتر بود. من می‌دیدم دوستانم که تنها نیستند وضعیت بهتری داشتند. لااقل کسی بود که در خانه با هم درباره این فاجعه حرف بزنند و غم مشترک داشته باشند. وقتی به خانه می‌رسیدم فقط می‌نشستم پای اخبار و هیچ کار دیگری نمی‌توانستم بکنم. کلاب هاوس برایم راه نجات بود چون آنجا آدم‌ها به زبان خودم از جنگ حرف می‌زدند و حس می‌کردم در جمعی هستم که حسم را می‌فهمند. اصلا هم برایم مهم نبود چه حرفی زده می‌شود، فقط دلم می‌خواست صدایی بشنوم که با زبان مادری‌ام از دردی که به آن دچار شده بودیم می‌گوید.
حتی وقتی خوابم می‌برد با استرس بیدار می‌شدم و به سرعت خبرها را می‌خواندم. خیلی عجیب است اما هر صدایی که می‌آمد حس می‌کردم صدای انفجار است؛ انگار در ایران هستم. خیلی جالب است که با برخی دوستانم که در ایران حرف می‌زدم می‌گفتند به خاطر استرس جنگ در قاعدگی‌شان اختلال به وجود آمده و من هم که ایران نبودم دقیقا همین تجربه را داشتم. اینجور وقت‌هاست که آدم می‌فهمد با این که سال‌هاست مهاجرت کرده، اما انگار هیچ وقت از مرز عبور نکرده است.» 
 
اگر از مرز رد شوی و بمب روی سرت خواهرت بیفتد
مرضیه ساکن هلند زمان حمله اسرائیل در ایران حضور داشته و آخرین روزهای سفر خود به ایران را می‌گذرانده است. او از تجربه خود اینطور می‌گوید:«عصر پنجشنبه ما از تهران به سمت قزوین و خانه پدری‌ام حرکت کردیم و جمعه صبح این اتفاق افتاد. جمعه از طریق واتساپ و مکالمه با خواهرانم فهمیدم جنگ شده. من کلا آدم مثبتی هستم و با وجود این که باورم نمی‌شد اسرائیل به ایران حمله کرده آن هم در آسمان تهران، شب اول نگرانی خاصی نداشتم. این اتفاقات همراه شد با کنسل شدن پرواز ما و بسته شدن مرزهای هوایی و نگرانی از این که نتوانم برگردم. بحث فرار نبود ولی بهرحال زندگی‌ام اینجا بود و باید برمی‌گشتم. می‌دانستم که اگر ایران باشم جز این که بار اضافه‌ای بر دوش خانواده‌ام بگذارم چیز دیگری نیست. آن مدت بیشترین فشاری به من وارد شد این بود که نمی‌دانستم چه کار بکنم. خبرهایی هم که می‌شنیدیم دامن می‌زد به نگرانی من. روزهای قبل از این اتفاق هر روز بیدار می‌شدم و بیرون می‌رفتم اما بعدش واقعا نمی‌دانستم چه کاری باید انجام دهم. فردای جنگ با خانواده‌ام پارک رفته بودیم و دیدم مردم دارند در پارک غذا می‌خورند و هنوز قضیه آنقدر جدی نبود برایشان و همین کمی آرامم کرد. البته ما در قزوین بودیم و آنجا مثل تهران نبود که شرایط وخیم باشد. من به همسرم می‌گفتم می‌خواهم برگردم هلند و او به من گفت اگر برگردی و وقتی رسیدی بشنوی بمب روی محل کار خواهرت افتاده چه کار می‌کنی؟! در هر صورت من فکر کردم باید برگردم و به زندگی ادامه دهم و در نهایت تصمیم گرفتیم برگردیم اما حس می‌کردم پدر و مادرم و خانواده‌ام دوست دارند من کنارشان بمانم و همه با هم باشیم. تمام آن مدت که کنار خانواده بودم گریه نکردم اما به محض این که در ون نشستیم و به سمت مرز رازی حرکت کردیم اشک‌هایم روانه شد.»
مرضیه به همراه همسر و دوستش زمینی به استانبول رفته و از آنجا به هلند می‌رسند؛ سفری طولانی که مثل هیچ کدام از سفرهای قبلی نبوده است.  
اینجا کسی نمی‌داند توی دل آدم چه می‌گذرد. تابستان شده و آدم‌ها می‌خواهند بیشترین بهره را از تابستان کوتاه اروپا ببرند. با خودم فکر می‌کنم کاش می‌توانستم از آفتاب لذت ببرم و درباره مدل ناخن و رنگ لاک با زن غریبه توی ایستگاه هم کلام شوم اما می‌دانم که هرگز نمی‌توانم. به قول نازلی، انگار هرگز از مرز عبور نکرده‌ایم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.