ازدواج زنان ایرانی با مردان افغانستانی؛ پژوهش یا بازتولید هراس اخلاقی

آمارهای پر ارجاع درباره ازدواج زنان ایرانی با مردان افغانستانی، اغلب به عنوان شواهدی برای توصیف یک مسئله اجتماعی به کار می‌روند. بررسی این پژوهش‌ها نشان می‌دهد که فراتر از اعداد، پرسش‌های مهمی درباره روش‌شناسی، تفسیر داده‌ها و پیامدهای سیاستی آن‌ها وجود دارد.

حمید انوری

کانون زنان ایرانی

در سال‌های اخیر، آمارهایی درباره ازدواج زنان ایرانی با مردان افغانستانی به طور گسترده در رسانه‌ها، مناظره‌ها و اظهارنظرهای رسمی بازتاب یافته است. این داده‌ها اغلب تصویری بحرانی و نگران کننده از این نوع ازدواج‌ها ترسیم می‌کنند و در مواردی، به عنوان پشتوانه سیاست‌های محدودکننده یا تصمیم‌های بازدارنده مورد استناد قرار می‌گیرند.

یکی از پرارجاع‌ترین منابع، پیمایشی است که گفته می‌شود در سال ۱۳۹۸ انجام شده و از سوی معاونت امور زنان ریاست جمهوری منتشر شده است. بر اساس روایت‌های رایج از این پژوهش، سهم بالایی از ازدواج‌های مورد بررسی با پدیده‌هایی چون کودک همسری، خشونت شدید خانگی، ازدواج‌های غیررسمی، فقر آموزشی و نارضایتی مطلق زنان همراه بوده است. این آمارها در برنامه‌ها و مناظره‌هایی مانند برنامه اینترنتی «آزاد» بارها تکرار شده و در برخی موارد، به عنوان سند علمی برای ذاتا مسئله‌دار و بحران‌زا بودن این نوع ازدواج‌ها مطرح شده‌اند.

با این حال، پرسش‌هایی درباره ظرفیت علمی این پژوهش برای چنین تعمیم‌هایی مطرح است؛ پرسش‌هایی که به ویژه به روش شناسی، نحوه نمونه گیری و چارچوب تحلیلی آن بازمی‌گردند.

نسبت نمونه با جامعه آماری

بر اساس اطلاعات موجود، این پژوهش بر پایه پیمایش ۴۸۰ زن ایرانی ازدواج کرده با مردان افغانستانی انجام شده است. این عدد، در مقایسه با برآوردهای رسمی از حجم کل این ازدواج‌ها، محدود به نظر می‌رسد.

«نادر یاراحمدی»، مدیرکل امور مهاجرین و اتباع خارجی وزارت کشور، در آبان ۱۴۰۴ اعلام کرده است که تاکنون ۸۰ هزار ازدواج میان ایرانیان و اتباع در کشور به ثبت رسیده است؛ آماری که با احتساب فرزندان، جمعیتی ۲۵۰ هزار نفری را شامل می‌شود. همچنین برخی برآوردهای پیشین، از شمار بالاتر ازدواج‌ها و فرزندان حاصل از آن‌ها سخن گفته‌اند.

برای نمونه، بر اساس گزارش روزنامه قانون، آمارهای سازمان ثبت احوال نشان می‌دهد که در سال ۱۳۹۰ حدود ۵۰۰ هزار ازدواج میان ایرانیان و اتباع ثبت شده است که از این تعداد، ۳۰۰ هزار مورد مربوط به زنان ایرانی بوده است.

همچنین، طبق گفته‌های «طیبه سیاووشی»، نماینده سابق مجلس، در نشست هم‌اندیشی «برزخ بی‌هویتی در سرزمین مادری» در اردیبهشت ۱۳۹۷، تعداد فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان خارجی بین ۳۰۰ هزار تا یک میلیون نفر در نوسان است.

در چنین بستری، تمرکز یک پژوهش بر ۴۸۰ نفر، بدون ارائه توضیح شفاف درباره نحوه انتخاب نمونه‌ها، این پرسش را مطرح می‌کند که تا چه اندازه می‌توان نتایج آن را به کل جامعه تعمیم داد. در علوم اجتماعی، اندازه نمونه به تنهایی تعیین کننده نیست؛ بلکه روش نمونه گیری، پراکندگی جغرافیایی و تنوع اجتماعی نمونه‌ها نقش تعیین کننده دارند. اطلاعات منتشر شده درباره این پژوهش، جزئیات روشنی درباره این متغیرها ارائه نمی‌دهد.

انتخاب میدان پژوهش و احتمال سوگیری

مسئله دیگر، به جایگاه نهادی تولید داده بازمی‌گردد. شواهد غیررسمی نشان می‌دهد این پژوهش توسط یک سازمان مردم نهاد فعال در حوزه زنان و کودکان پناهنده انجام شده و سپس در قالب گزارش به معاونت امور زنان ارائه شده است.

در ادبیات علوم اجتماعی، بارها تاکید شده است که موقعیت نهادی پژوهشگر و میدان گردآوری داده می‌تواند بر نتایج اثرگذار باشد. سازمان‌هایی که در حوزه آسیب‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند، معمولا با گروه‌هایی در تماس‌اند که پیشاپیش در وضعیت‌های بحرانی قرار دارند؛ از جمله زنانی که تجربه خشونت خانگی داشته‌اند، ازدواج‌های غیررسمی را تجربه کرده‌اند یا از حمایت‌های قانونی محروم بوده‌اند.

اگر نمونه‌های این پژوهش عمدتا از چنین شبکه‌هایی انتخاب شده باشند که احتمال آن بالاست، نتایج به دست آمده الزاما بازتاب دهنده کل پدیده نخواهند بود، بلکه بیشتر تصویری از آسیب‌پذیرترین و بحرانی‌ترین لایه‌ها ارائه می‌دهند. این وضعیت در ادبیات پژوهشی با عنوان سوگیری میدان شناخته می‌شود؛ حالتی که در آن، محل گردآوری داده‌ها خود در شکل‌دهی به نتایج نقش تعیین‌کننده دارد.

نکته قابل توجه آن است که بسیاری از سازمان‌های فعال در حوزه آسیب‌های اجتماعی، بخش مهمی از اعتبار و بودجه خود را با برجسته سازی بحران تامین می‌کنند. این موضوع می‌تواند احتمال سوگیری در طراحی پرسش‌نامه، انتخاب نمونه و تفسیر نتایج را افزایش دهد. در چنین شرایطی، پژوهشی که از ابتدا با پیش فرض بحرانی بودن پدیده طراحی شده باشد، به سختی می‌تواند به نتایجی متوازن یا خنثی دست یابد.

حذف تمایزهای تحلیلی و پیامدهای آن

در داده‌های ارائه شده از این پژوهش، تمایز روشنی میان گروه‌های مختلف مهاجران دیده نمی‌شود. مهاجران قانونی و غیرقانونی، نسل اول و نسل‌های بعدی که در ایران متولد شده‌اند، افرادی که دهه‌ها در ایران زندگی کرده‌اند و کسانی که به تازگی وارد کشور شده‌اند، همگی ذیل یک طبقه تحلیلی واحد قرار گرفته‌اند.

از منظر پژوهش اجتماعی، چنین همسان سازی امکان تحلیل دقیق را کاهش می‌دهد؛ زیرا متغیرهای تعیین کننده‌ای مانند: وضعیت اقامتی، سطح ادغام اجتماعی، دسترسی به حمایت حقوقی و سابقه سکونت، نادیده گرفته می‌شوند. در نتیجه، آسیب‌هایی که ممکن است در بخشی از جامعه مهاجر وجود داشته باشد، به کل آن تعمیم داده می‌شود.

این حذف تمایزها، تنها یک خطای روش‌شناختی نیست؛ بلکه پیامدهای اجتماعی مشخصی نیز دارد. در بازنمایی رسانه‌ای این داده‌ها، تمرکز به تدریج از شرایط ساختاری مانند فقر، بی‌سوادی، نبود ثبت قانونی ازدواج، عدم تابعیت به فرزندان حاصل از این ازدواج‌ها یا فقدان حمایت دولتی به «افغانستانی بودن» همسران منتقل می‌شود؛ هویتی که همزمان می‌تواند شامل کارگر فصلی بی‌مدرک، پزشک تحصیل کرده مقیم یا دانشجوی متولد ایران باشد.

در چنین چارچوبی، آسیب اجتماعی به جای آنکه به سیاست‌های ناکارآمد یا خلاهای قانونی نسبت داده شود، به یک ویژگی قومی یا هویتی گره می‌خورد. این در حالی است که بسیاری از پدیده‌های مورد اشاره از کودک همسری گرفته تا خشونت خانگی در برخی مناطق ایران نیز وجود دارند و ریشه آن‌ها پیش‌تر در عوامل اقتصادی، فرهنگی و حقوقی بررسی شده است.

نتیجه این جابه جایی، تغییر کانون نقد است: به جای آنکه مسئولیت متوجه حاکمیت و نهادهای سیاست‌گذار در حوزه آموزش، حمایت اجتماعی، ثبت ازدواج و مقابله با کودک همسری، بی سوادی و قاچاق انسان باشد، یک گروه اجتماعی به عنوان مسئله بازنمایی می‌شود. در این فرایند، یک مسئله ساختاری به مسئله‌ای قومی تقلیل می‌یابد.

عدد بدون زمینه

ارائه اعداد خام، بدون زمینه‌گذاری اجتماعی و مقایسه‌ای، یکی از ویژگی‌های پررنگ این پژوهش در بازنمایی رسانه‌ای آن است. درصدهایی مانند میزان بالای خشونت خانگی (۸۳ درصد) یا کودک همسری (۴۳ درصد) در غیاب توضیح درباره شرایط اقتصادی، حقوقی و فرهنگی محل وقوع، بیش از آنکه به فهم مسئله کمک کنند، می‌توانند واکنش‌های احساسی ایجاد کنند و ابزاری برای ایجاد هراس اخلاقی شود.

پژوهش توضیح نمی‌دهد که این شاخص‌ها تا چه اندازه با الگوهای مشابه در برخی مناطق ایران هم پوشانی دارند یا چه نقشی سیاست‌های حمایتی و قانونی در شکل‌گیری آن‌ها داشته است. آیا عامل اصلی، ملیت همسر است یا مجموعه‌ای از متغیرهای شناخته شده اجتماعی مانند فقر، حاشیه نشینی، نبود ثبت قانونی ازدواج، فقدان حمایت حقوقی و دسترسی محدود به آموزش؟

از منظر علمی، این نوع همسان سازی، نه تنها تحلیل را مخدوش می‌کند، بلکه داده‌ها را به ابزار گفتمان سازی بدل می‌سازد. در غیاب این موارد، عدد به جای آنکه ابزار فهم باشد، به ابزار ترساندن مخاطب تبدیل می‌شود.

تحلیل نهایی

پژوهش مورد بحث، بیش از آن که تصویری جامع و قابل تعمیم از ازدواج زنان ایرانی با مردان افغانستانی ارائه دهد، نمونه‌ای است از چگونگی استفاده از آمار در چارچوب هراس اخلاقی. ضعف در نمونه گیری، نبود شفافیت روش شناختی، تعمیم‌های شتاب زده و تمرکز بر یک متغیر هویتی، اعتبار تحلیلی آن را با پرسش‌های جدی مواجه می‌کند.

این به معنای انکار وجود آسیب‌های اجتماعی نیست؛ بلکه تاکید دارد که بدون تحلیل ساختاری و پذیرش مسئولیت نهادی، هیچ مسئله‌ای حل نخواهد شد. جایی که آمار جای تحلیل را می‌گیرد، سیاست گذاری نه به درمان، بلکه به بازتولید مسئله می‌انجامد.

افغانستانی‌ها از نظر تاریخی، فرهنگی و اجتماعی بیشترین هم پوشانی را با جامعه ایران دارند. بازنمایی آن‌ها به عنوان دیگری مسئله‌دار، نه بر پایه تفاوت‌های ذاتی، بلکه حاصل نوعی گفتمان سازی است که به تدریج ذهنیت منفی تولید می‌کند و زمینه را برای سیاست‌های تبعیض‌آمیز فراهم می‌سازد.

شاید مهم‌ترین خطر این گونه پژوهش‌ها، تبدیل شدن آن‌ها به مبنای تصمیم‌گیری‌های رسمی باشد. داده‌هایی که بدون توجه به محدودیت‌های روش شناختی وارد مناظره‌های عمومی می‌شوند، به سرعت به ابزار توجیه قوانین محدودکننده بدل می‌شوند؛ قوانینی که به جای حمایت، خود ممکن است بر آسیب‌پذیری گروه‌های درگیر بیفزایند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.