شهر بیچاره من و نوروز بی رمق
روایت جنگ از درون
ترانه بنی یعقوب
فکر می کنم روز سیام جنگ است نمیدانم شاید هم سی و یکم حسابش از دستم در رفته. نهم فروردین ماه است. دوباره صدای چند انفجار شدید در شرق تهران شنیدیم و بعد هم برق قطع شد.
می گویند امشب اتصال برق را مورد هدف قرار داده اند. تاریکی مطلق…موبایلم فعلا شارژ دارد و اینها را زیر نور چراغ قوه برایتان می نویسم. گفته بودم اگر زنده بمانم باز هم می نویسم. ذهنم پراکنده است و راستش استرس و نگرانی برای آینده ایران و خودمان توانی برایم باقی نگذاشته.
می گویند قرار است نیروی زمینی وارد کشور شود که جزایر سه گانه مان را بگیرند… چه دقی بالاتر از این. دو روز قبل کارخانه فولاد مبارکه اصفهان و فولاد خوزستان و دیگر زیرساخت های اساسی کشور را هدف قرار داده اند. من برخلاف ساده دلان میدانم به این زودیها این زیرساخت جایگزین نمیشود ؛ چه برسد که باور کنم بهترش را میسازیم.

هر شب صدای جنگنده و انفجار می شنویم.بیماری خود ایمنی آرتریت انگشتانم با شروع جنگ و افزایش استرس شعله ور شده. انگشتانم بیش از هر زمان دیگری ورم کرده. خبر بد، خبر بد. چه نوروز بی رمقی است. چند روزی به یکی از شهرهای شمالی رفتیم برای دیدن خانواده همسرم، آنجا خبری از جنگ نبود همه می گفتند چقدر نگرانی، اعصابت را خراب نکن.من اما می دانستم و می دانم نگرانی هایم بی مورد نیست.می دانم همه چیز بد بد است. هر روز عکس های جدیدی از خرابی ها بیرون می آید از مناطق مسکونی. می دانم کشورم در خطر است. اما جنگ هنوز به خیلی از شهرها نرسیده مثل جایی که من بودم استان … بعضی هایشان با غرور می گفتند اینجا چیزی ندارد که بخواهد حمله ای رخ دهد انگار برایشان جنگ جنگ تهران باشد… معمولا سکوت می کردم و می گفتم امیدوارم.در آن چند روز اصلا خواب نداشتم، مدام خبر چک می کردم هر دو خواهرم و تعدادی از دوستانم در تهران هستند با هر خبر انفجاری نگران می شوم. زنگ می زنم و حاضر و غایب می کنم تا تلفن را جواب بدهند قلبم تا دهانم بالا می آید .تهران حالم بهتر بود. دوری چه آزاردهنده است حال دوستانم در خارج از ایران را بهتر درک می کنم. توی جاده برگشت نزدیک شرق تهران با انفجارهایی که آسمان را قرمز می کند به شهرم نزدیک می شویم. آه تهران بیچاره من، شهر و زادگاهم چقدر دوستت دارم.چه نوروز بی رمقی است…

