یک قصه:هفت

فکر می کنم که هزار سال است که حامله ام اما از روزی که آن ها با توپ و تفنگ و بمب وارد شهر شدند سه یا چهار ماه بیشتر نگذشته است.

همان روز عصر بود که مادر ضجه می زد و من دست و پا.

پدر را همان اول با یک تیر خلاص کردند و ندید.

زمین می چرخید و لکه های سیاه در آسمان پخش شده بود. قیافه هایشان یادم ماند هفت نفر بودند.وقتی رفتند به سختی خود را به طرف مادر کشاندم، دست ها و پاهایش را باز کردم یقه اش پاره شده بود وپستان چروکیده اش بیرون بود. آن را پوشاندم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.اشک هایم روی شانه و گردنش ریخت. اصلاً تکان نمی خورد. گوشم را به سینه اش چسباندم تپش نداشت. او هم ندیده بود.

به زیر زمین رفتم، لباس کهنه ای که مال پدر بود پیدا کردم و پوشیدم.

سربازی وارد حیاط شد و جسد پدر و مادر را که دید فوراً برگشت و رفت.

جرأت رفتن به اتاق را نداشتم. همان جا توی زیر زمین ماندم. دو یا سه روز بعد دوباره توپ و تفنگ ها به کار افتادند و این دفعه داشتند بر می گشتند.

نیروهای خودمان آمده بودند. من را در آمبولانس گذاشتند. نمی دانم چند وقت گذشت.

در شهر دیگری دور از هیاهو و جنگ و همه با من مهربان بودند. به من یک اتاق کوچک دادند و از بیمارستان مرخص کردند، همه همسایه های من را هم از میان جنگ به آنجا آورده بودند.

صبح ها ماشینی به آنجا می آمد و غذا می آورد و دو سه روز یک بارهم چند پزشک و پرستار به آنجا می آمدند و بعضی ها را که مریض بودند معاینه می‌کردند.

من هم رفتم. شدیداً استفراغ می‌کردم. از من پرسیدند: حامله ای؟ شوهرت کجاست؟

انتظار این سوال را نداشتم، اشکم سرازیر شد، گفتم: مرده توی جنگ کشته شده این بچه را هم بکشید.

پرستاری من را به اتاقم برگرداند، نوازشم کرد و پرسید: اولین بچه است؟ نگران نباش همه زن ها بچه اول را خیلی نگرانند، چه برسد به تو که در شهر جنگی هم بوده ای. تازه یادگار شوهرت است.

هربار که می آمدند حتماً به من هم سر می زدند و معاینه می کردند. شکمم بالا آمد ، تکان خورد و به دنیا آمد.

باید اسم انتخاب می کردم و نام فامیل و شناسنامه برایش می‌گرفتم. همه مدارک در همان خانه مانده بود و توانستم برایش شناسنامه بگیرم و دیگر به فکر شوهر کردن نبودم.

بزرگ شد، جنگ هم تمام شد. مدارک خانواده ما پیدا شد و معلوم شد که من هیچوقت ازدواج نکرده ام.

به من گفتند:

پسرت به تو محرم است ولی ارث نمی برد.

حمید بداغی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.