او یک فرشته بود!( به بهانه ی پخش سریالی به همین نام از تلویزیون)

تریبون فمینیستی ایران-مریم میرزا

با عصبانیت پرسیدم:” یعنی به نظر شما نمی شود خانمی حین رانندگی به یک پسر جوان که دارد در شب وسط جاده ای می دود بزند و بعد پسر حافظه اش را از دست بدهد و زن او را از سر خیرخواهی به خانه اش که با مادر و شوهر و بچه هایش در آن زندگی می کنند ببرد تا خانواده ی پسر جوان پیدا شود؟”

او که دلسوزانه نگاهم می کرد گفت:” آه باید بگویم همچین چیزی غیر ممکن است. ” بعد ادامه داد :” البته می دانید قدرت تخیل شما قابل ستایش است اما همانطور که گفتم همچین چیزی غیر ممکن است.”

سعی کردم از راه دیگری وارد شوم. توضیح دادم :” خیلی خب . خیلی خب. اما اگر تضمین کنم که سریال من بیننده های زیادی پیدا کند چطور؟ یعنی می توانم از همین الان ببینم که همه ی روزه دار ها حتی بی روزه ها بعد از افطار جلوی تلویزیون می نشینند( اوه چه باشکوه) و از این ایده ی بکر استقبال می کنند.”

در برابر هیجان من فقط سری تکانی داد و به گفتن :” ببینید خانم! ” اکتفا کرد و ساکت شد. پرسیدم ” خب لااقل بگویید چرا غیرممکن است؟” . یک لحظه سرش را بالا آورد. می توانستم از نگاهش بخوانم که مصمم شده است جوابم را بدهد. اما انگار که فکر کرده باشد این کار بی نتیجه است دوباره سرش را پایین انداخت. اصرار کردم:” خب بگویید . بگویید کجای این طرح اشکال دارد؟”

دیگر موقع گفتن بود. گفت:” می خواهید بگویم؟ البته که می گویم. ” از جایش بلند شد. دور صندلی من شروع کرد به دور زدن و اشکالات طرحم را شمردن:” ببینید خانم محترم! متاسفم که فکر می کردم دلایل غیر ممکن بودن چنین طرحی آنقدر واضح است که نیازی به این حرف ها نباشد. اما به هر حال چون شما می خواهید توضیح می دهم. این طرح شما دو مشکل اساسی دارد:

۱_ می گویید شب! یکی از اشکالات اساسی در همین شب است. وقتی یکسری از دستگاه ها همه ی هم و غمشان را گذاشته اند روی این موضوع که زنان راس ساعت ۶ بروند سر خانه و زندگی شان تا بتوانند به وظایف اصلی شان رسیدگی کنند آنوقت شما می خواهید شخصیت قصه تان که یک زن است به بهانه های واهی از قبیل کار و جلسه در شب بیرون باشد؟ پشت فرمان ماشین باشد و آنهم در یک جاده؟ تبلیغ همچین چیزی تاسف برانگیز است!

۲_ بعد ادعا دارید که زن قصه تان آن پسر جوان را بر می دارد می برد خانه اش؟!! با خودتان نمی گویید آیا درست است ما به عنوان رسانه ی ملی همچین مساله ای را ترویج کنیم؟ می دانم که از دید شما قصد آن زن صرفا انجام عمل خیرخواهانه است اما خانم محترم به همسر آن زن فکر نکرده اید؟ آخر او چطور می تواند حضور یک مرد جوان و غریبه را در خانه تحمل کند؟”

لحنش کمی آرام تر و دوستانه تر شد و گفت :” ثالثا فکر نمی کنید این قصه چه جذابیت جانبی ای خواهد داشت اگر ما نتوانیم مثلا یکسری نگاه کشدار و خمار بین زن و پسر جوان قرار دهیم؟ اگر هم این کار را بکنیم که کلا فاتحه ی سریال و شما و ما خوانده است. البته نه به علت مدیریت بالا دستی. بلکه از جانب مردم و خدای مردم. فکر می کنید غرور و غیرت خانواده های ما چنین صحنه های غیر اخلاقی و مبتذلی را تاب می آورد؟” او که صدایش را گویی که نخواهد کسی حرف هایمان را بشنود پایین آورده بود خواست که به نصیحتش گوش کنم: ” من که نمی گویم اصلا این طرح را کار نکنید. فقط جای زن و مرد قصه را عوض کنید. چه بهتر که شخصیت اول یک مرد باشد و مورد تصادف یک زن. البته یک جوری آن مساله ی وسط جاده بودن دختر جوان را که مرد با ماشین به او می زند ماست مالی کنید . یک زن نجیب و خوب هم برای مرد بگذارید که دغدغه های شوهرش را درک کند. دختر جوان را بپذیرد و با او مهربان باشد. البته از نگاه های پنهانی بین مرد و دختر جوان چیزی نفهمد لطفا. ”

سرم را مثل بره ی رامی پایین انداختم و خواستم بیرون بیایم که دوباره صدایم کرد: ” خانم وقتی مرد و دختر همدیگر را نگاه می کنند موسیقی متن یادتان نرود! لطفا دست پخت دختر هم خوب باشد و با بچه ها مهربان باشد. خانم خانم بپیذیرد که این قصه جذاب تر از قصه ی شما است.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.