زنان امنیت راکجا پیدا کنند؟

دلبر توکلی

خورشید از تابیدنش خسته شده بود وداشت کم کم جایش را به تاریکی می داد،پاهایم رمق نداشت ،تمام روز را بی هدف در خیابان ها پرسه زده بودم .پیچیدم توی خیابان، هیچ کوچه ای برایم آشنا نبود ،چندبار خیابان را ازبالا تا پایین طی کردم. به دقت به کوچه ها واسم شان خیره شدم ، فایده ای نداشت .نمی دانستم باید چی کارکنم .خانه ام را گم کرده بودم. مستاصل وسط خیابان ایستادم.هوا کاملا تاریک شده بود. به خودم گفتم، این بار با دقت بیشتری به کوچه ها نگاه می کنم .یک سال است که این راه را رفته ام و آمده ام و دارم توی این خانه زندگی می کنم. این حتما یک شوک عصبی وموقتی است .

این بار ناامید تر از دفعه های قبل برگشتم سر کوچه. گیج شده بودم. در همین گیرودار بود که تلفن ام زنگ خورد.یکی از دوسنتانم بود، به جای جواب سلام پرسیدم :”اسم کوچه و شماره پلاک خانه ام را می گی؟”

سوالاتم بی ربط به نظر رسید ،چند ثاینه سکوت کردوبعد ،با نگرانی جوابم را داد.وقتی ماجرا را برایش توضیح دادم اصرار کرد که باید پیش یک مشاور بروم.

البته او قبلا هم این را گفته بود ومن چون فکر می کردم تنهایی از پس همه چیز، بر می آیم نپذیرفته بودم.از شما چه پنهان که کمی هم فکر می کردم دیوانه ها به مشاور رجوع می کنند .اما این دفعه فرق می کرد. در کمال نا باوری خانه ام را گم کرده بودم.

… خوش قول بود، سر ساعت ۶ عصر ،سر قرار حاضر بود.با یک نگاه تیز به حلقه ای که در دست چپ داشتم گفت: “مگر نگفتی که متارکه کردی ؟”

– همین طوره .

-پس چرا هنوز مثل زن های شوهر دار حلقه توی دستت داری و…

این جمله باعث شد تا یاد بگیرم که واقعیت را بپذیرم و از آن پس به را حتی بگویم که متارکه کردم. باور اینکه جامعه به یک زن مطلقه نگاه خوبی ندارد باعث شده بود که این واقعیت را کتمان کنم .حتی برای اینکه همسایه ها متوجه تنها بودنم نشوند یک جفت دمپایی مردانه پشت در آپارتمانم گذاشته بودم.

شب ها می ترسیدم .با کوچکترین صدایی از جا می پریدم. گوشه گیر شده بودم با کسی حرف نمی زدم .هیچ جایی نمی رفتم ، تمایلی هم به حضور دیگران نداشتم. هر شب به خودم می گفتم ،فردا زندگی را از نو شروع می کنم .اما وقتی صبح می شد دوست نداشتم از خانه بروم بیرون.

خلاصه با کمک مشاور، موقعیت و زندگی جدید را پذیرفتم . کم کم به دنیای روزنامه نگاری برگشتم. دراین دوران با زنانی آشنا شدم که علاوه برزندگی خود، باید فرزندان شان را هم، به تنهایی تامین کنند.

روزهای اول ، تحمل تغییررفتارآشنایانی که از قبل می شناختم برایم سخت بود. هرچه بیشتر خودم طلاق را پذیرفتم درجایگاه جدید، راحت تربه زندگی ادامه دادم.

البته تغییر تفکر من به منزله تغییر تفکر جامعه نبود. صاحب خانه وقتی فهمید متارکه کردم گفت قصد فروش خانه را دارد (البته دوباره آن را اجاره داد).

این امرموجب شد تا با روی دیگری از جامعه ای که در آن زندگی می کنم بیشترآشنا شوم.وارد هر بنگاهی که می شدم تا متوجه می شدند که تنها هستم یا ابروهای شان درهم گره می خورد و یا اینکه بیش ازاندازه ازهم بازمی شد.بعضی ها هم که خودشان را خیرخواه ویا علاقمند می نامیدند پیشنهادات دیگری داشتند. در طول این مدت بارها پرسش بی پاسخی را با خودم تکرار کردم:”امنیت را درکجا باید جست؟”

یک روزخانم مشاورسردرد دلش باز شد و گفت:” وقتی ۱۹ ساله بود ازدواج کردودر ۲۱ سالگی از همسرش طلاق گرفت و چون کسی نبود که در آن روزهای سخت به او کمک کند با خود عهد کرد که با تحصیل و دادن مشاوه به سایر انسان ها کمک کند به خصوص یه زنان مطلقه چون زنانی که حیران از در محضر خارج می شوند بیش از هر چیز به اینکه جامعه آنها را بپذیرد نیازدارند.”

…. وقتی فراخوان ارائه امکانات مسکن، به زنان سرپرست خانوار رادیدم ،شال وکلاه کردم و رفتم سراغ مسکن جوانان در خیابان ونک. نور امیدی برای اینکه سرپناهی درست کنم در دلم تابیده بود. پله ها را دوتا یکی بالا رفتم.خانم منشی به جای جواب سوال برگه ای را دستم داد.شامل حال من نمی شد چون فرزند نداشتم. آنجا بود که فهمیدم درتعریف “زنان سرپرست خانوار ” قرار ندارم.با اینکه تنها زندگی می کنم و مخرج ام را خودم تامین می کنم سرپرست خودم محسوب نمی شوم.شاید هم اصلا خانوده ای با یک عضو، محلی از اعراب ندارد!

دست از پا درازتر پله ها را یکی یکی پایین آمدم. در راه بازگشت به خودم دلداری می دادم،که اگر دچار مشکلات زیادی شدم به جای آن ،جامعه ،قوانین کشورم و اطرافیان ام را به خوبی شناختم. قوانینی که وجود دارند اما به کار نمی آیند و قوانینی که وجود ندارند اما اعمال می شوند.

بخش دوم مطلب را اینجا و بخش اول را اینجا بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.