هیچ وقت به «وزرا» نروید ،ساغر رفیعی

رادیو زمانه

خیابان ولی‌عصر را به سمت چهارراه ولی‌عصر قدم می‌زدم. هوای پاییزی و خنک آخر مهرماه، حالم را جا آورده بود و غرق در رؤیا به خیابان‌هایی که خاطرات زیادی ازشان داشتم و چند ماهی می‌شد که ندیده بودمشان، با عشق نگاه می‌کردم.

شلوار گشاد کامبوجی‌ام پایم بود، با سربند گل‌گلی بر سر که خودش به تنهایی می‌توانست حجاب کاملی باشد؛ اما برای اطمینان شالی را هم به سر انداخته بودم.

منصف اگر باشم، سارافون کوتاهی پوشیده بودم. البته چند ساعتی را جلوی آینه ایستاده و خودم را جای خواهران گشت ارشاد گذاشته بودم که اگر کسی را با این شلوار گشاد و بلند ببینم، حالا گیرم مانتویش کوتاه هم باشد، ازش محترمانه خواهم خواست که با من وارد ون گشت ارشاد شود و مورد راهنمایی و ارشادم قرار بگیرد یا نه؟ پاسخم نه بود.
پس با اطمینان تمام، راهی شدم. قرار بود بهرام را نرسیده به چهارراه ولی‌عصر سر خیابان رشت ببینم. کلاس کانون زبانش ساعت شش تمام می‌شد. او مدرس کانون زبان است.

یک ساعتی وقت داشتم؛ پس راه را پیاده رفتم و برنامه‌ام این بود که سر راه چند تا کتاب‌فروشی، لباس‌فروشی، سی‌دی‌فروشی و این‌ها را هم ببینم.

در همین خیالات بودم که صدای مهربانی توجهم را جلب کرد. خانم زیبارویی، پوشیده در حجابی کامل جلو آمد؛ دستم را با مهربانی گرفت و گفت: «این جوری خوش‌تیپ کردی، کجا داری می‌ری؟»

شوکه شده بودم. انتظار این یکی را نداشتم. با این حال آن حس حساب‌گری که در مواقع ترس سراغ آدم می‌آید، یک‌باره جلو آمد و قیافه غمگینم را رو به خانم زیبا کردم و گفتم: «داشتم قدم می‌زدم.»

از قیافه غمگینم حس کرده بود که حال خوشی ندارم. حالم را پرسید. باز هم به سرعت خودم را جای آن خانم زیبارو گذاشتم و ضمن این‌که از خوش‌تیپی خودم شاد شده بودم، فکر کردم اگر من جای او بودم حتما کسی را که حالش خوب نیست، به حال خودش رها می‌کردم. گفتم: «بله، راستش زیاد خوب نیستم.»

همان طور که با مهربانی تمام مرا به سمت ون سبز خوش‌رنگ گشت ارشاد هل می‌داد گفت: «چرا؟ چته؟ مواد مصرف می‌کنی؟»

شوک چند صد درجه‌ای بر من وارد شد و تمام قوه تفکر و تحلیل مرا به مدت چند ثانیه از کار انداخت. اما به سرعت ذهنم را جمع و جور کردم و فکرم به سمت پاکت تنباکوی «درام» توی کیفم رفت. او هم گمانم ذهنش همان سمت‌ها رفته بود که کیفم را با مهربانی از دستم کشید و پیش از آن‌که فرصت هرعکس‌العملی را به من بدهد محتویاتش را خالی کرد و پاکت «درام» نازنینم را که به تازگی ابتیاعش کرده بودم، در دست گرفت.

گفتم: «این تنباکوئه. ضمن این‌که شما نمی‌تونید کیف من رو بگردید.» بر اساس یک اصل قدیمی که پدر بزرگوارم از کودکی در گوش ما فرو کرده بود، گمان می‌بردم باید حتما از حقوق قانونی خودم دفاع کنم.

اگرچه هم‌زمان که این جمله از زبانم بیرون می‌آمد با خودم فکر می‌کردم احتمالا این از آن زمان‌هایی است که باید نسبت به تعلیمات کودکی‌ام بی‌تفاوت باشم. به هر حال جمله از زبانم بیرون آمده بود و مصداق همان کلاغی شده بودم که لعنت فرستاده بود بر زبانی که بی‌موقع باز شود.

خانم زیبا روی مهربان، پاکت را بو کرد و رو به همکارش گفت «تنباکوئه.» خدا را شکر کردم که او فرق تنباکو را با مواد می‌دانست.

باز هم زبان لعنتی‌ام را کار انداختم و گفتم: «لطفا اون رو به من پس بدید. تازه خریدمش!» خانم پاکت را پسم داد و گمان می‌کنم از همان لحظه بود که تصمیمش را مبنی بر اعزام من به «وزرا» که همانا محل جمع کردن آدم‌های بدحجاب است، گرفت.

اولین تجربه نشستنم در ون ارشاد بود و تصمیم داشتم بیشترین لذت و استفاده را از آن ببرم. شوخی بامزه‌ای تصورش را می‌کردم که به یک ساعت نرسیده به پایان خواهد رسید. پنج دقیقه‌ای گذشت و خانم‌ها مرا برای پیدا کردن شکار بعدی رها کرده بودند.

حوصله‌ام داشت سر می‌رفت و نمی‌دانستم قاعدتاً باید در این مواقع چه عکس‌العملی نشان داد. شنیده بودم بعضی‌ها داد و بیداد راه می‌اندازند، بعضی‌ها گریه و زاری می‌کنند و بعضی‌ها در تلاشند که با یکی از بستگان درجه یکشان تماس بگیرند.

تقریباً هیچ کدام از این شرایط را نداشتم. پس انتخابم را کردم. مثل بچه آدم آن ته بنشینم و انتظار سرنوشتم را بکشم.
موبایل نداشتم، خانم مهربان اجازه نمی‌داد به هیچ طریقی با کسی تماسی بگیرم تا برایم مانتوی بلند بیاروند. خانم مهربان از من خوشش نمی‌آمد. من در حال و هوای هیچ بحث و جدلی قرار نداشتم و تازه از این بازی هم خوشم آمده بود.

تنهایی داشت آزارم می‌داد. تقی به شیشه زدم و بعد پنجره را باز کردم و خانم مهربان را صدا زدم. مثل برق‌گرفته‌ها گفت «پنجره را ببند.» آمد در را باز کرد و پرسید که چه می‌خواهم.

پرسیدم تا کی باید این تو باشم و بالاخره قرار است با من چه کار کنند؟ با قیافه‌ای که به یک‌باره مرموز شده بود گفت: «فعلاً باشید.» حالا که فکر می‌کنم حتی برقی را هم که از دندان‌ها و چشم‌هایش جهید، دیدم.

در را بست و رفت. در دو تا پنج دقیقه بعدی هم همین کار را تکرار کردم و در آخرین مرتبه با این جمله خانم مهربان که «اگه یه بار دیگه به پنجره بزنی، می‌برمت وزرا»

دو چیز خیلی مهم را فهمیدم. اول این‌که وزرا رفتن چیز وحشتناکی باید باشد و دوم این‌که توانسته بودم حسابی حرص خانم مهربان را درآورم و تبدیلش کنم به یک خانم نامهربان.

تنهایی‌ام فقط اندکی به طول انجامید و دقایقی بعد دو دختر جوان را از میانه راهشان برگرداندند. دخترک به نظرم مشکلی نداشت. حتی نه در حدی که بیاورندش توی ماشین؛ چه برسد به این‌که بخواهند ببرندش وزرا.

گفتم که دریافته بودم وزرا اصلاً جای خوبی نیست؟ دختر را سوار کردند و اولین هم‌سلولی‌ام را دیدم.

او می‌گفت: پدرش دوست دارد که او مانتوی کوتاه بپوشد و اصلاً در مهمانی‌ها اصرار دارد که دخترش حتماً دامن کوتاه به پا داشته باشد. او معتقد بود که وقتی پدرش این اجازه را به او داده این‌ها حق ندارند مانعش شوند.

فهمیدم بر خلاف آن‌چه تا به حال فکر می‌کردم، مهم این نیست که آدم‌ها در انتخاب پوششان آزاد باشند. مهم این است که یک گشت ارشادی حق ندارد در این باره نظر بدهد اما یک پدر چرا.

از هم‌سلولی‌ام خواستم اجازه بدهد با موبایلش به کسی زنگ بزنم که برایم مانتو بیاورد. اما او گفت موبایل مال دوستش است و گوشی را از پنجره به دوستش داد و با اشاره به او فهماند که درخواست مرا قبول نکند.

به هر حال دوست نویافته‌ام را خیلی زود از من جدا کردند، تعهدی از او گرفتند و بعد از این‌که مطمئن شدند کاملاً توجیه شده است، رهایش کردند. شماره آلا را به او دادم و گفتم که لطف می‌کند اگر در آزادی‌اش، برای آزادی من هم تلاش کند.
چند دقیقه بعد صدای خنده‌های جوان دختری را شنیدم که در پاسخ به اصرارهای خانم نامهربان که می‌خواست او را وارد ون کند، به شکل بامزه‌ای می‌گفت: «نه دیگه. تو رو خدا نه.» و در تمام این مدت صدای خنده‌های شوخ و شنگش را می‌شنیدم.

بالاخره خانم نامهربان او را با جمله «اگه نری بالا می‌برمت وزرا» وارد ماشین کرد. دخترک توی ماشین نشست و با همان خنده‌های شلوغش گفت: «تو رو واسه چی گرفتن؟» ماجرا داشت جالب می‌شد. وارد روابط و ادبیات جدیدی شده بودم که برایم هیجان‌انگیز بود.

گفتم: «می‌گن مانتوت کوتاهه.» خنده مستانه‌ای کرد و گفت: «منم می‌گن مانتوم کوتاهه.»

مینا ۱۷ سالش بود و این بازی به نظر جدی را اصلاً جدی نگرفته بود. از شیوه‌اش خوشم آمده بود. دستاورد دیگرم بود: جدی نگرفتن این بازی.

مینا تعهد داد که دیگر مانتوی کوتاه نپوشد و آرایش نکند. بعد هم اثر انگشت ۱۷ ساله‌اش را زیر برگه تعهدش زد و در حالی که چیزی از بار خنده‌هایش کم نشده بود، در جواب خانم نامهربان که برایش آرزو کرد ان‌شاءلله اثر انگشت بعدی‌اش را زیر برگه ورود به دانشگاهش بزند، باز هم خنده پرشوری تحویل داد و من ساعت‌ها به این فکر کردم که برای ورود به دانشگاه زیر چه برگه‌ای را انگشت زدیم؟ فکر کنم برگه حراست یا چیزی شبیه به این بود.

مثل یک قاتل حبس ابدی آن ته نشسته بودم. زندانی‌های دیگر را می‌آورند و ما دقایقی با هم دم‌خور بودیم. از جرممان با هم حرف می‌زدیم و همه متفق‌القول موافق بودیم که آن دیگری «بی‌گناه»ای بیش نیست.

تنها که می‌شدم، آدم‌هایی را که از پیاده‌رو می‌گذشتند، دید می‌زدم و سعی می‌کردم با خودم حدس بزنم شکار بعدی که خواهد بود.
چند نفری را هم آورند و بردند و من به همه آن‌هایی که می‌بردندشان تنها شماره‌ای که حفظ بودم، یعنی شماره آلا را می‌دادم، بی هیچ امیدی به این‌که کسی جوانمردانه با او تماس بگیرد.

به هر حال خودم را برای آن سرنوشت شومی که به تحقیق نمی‌دانستم چیست اما در وزرا اتفاق می‌افتاد، آماده کرده بودم.
سمیرای ۲۰ ساله که درست دم در کلاس کامپیوترش گرفته و وارد ماشینش کردند، به اعتقاد من به عنوان یک گشت ارشادی هیچ ایرادی نداشت. البته قبلا در مورد خودم ثابت کرده بودم که حتی به عنوان یک گشت ارشادی مهربان هم معیارهایم زیادی گل و گشاد است.

سمیرا شیوه التماس را در پیش گرفته بود. موبایلش شارژ نداشت و می‌گفت وزرا یکی از وحشتناک‌ترین جاهای دنیاست. او به گفته خودش شش باری پایش به وزرا باز شده بود.

گفت: «بزار برای دوست پسرم «میس» بندازم خودش بهم زنگ بزنه بگم به مامانم اینا بگه مانتو بیارن. می‌گم دو تا مانتو بیاره. خونه‌مون دو تا کوچه بالاتره.»

سمیرا دختر دوست‌داشتنی جالبی بود. در گیر و دار التماس‌هایش به خانم نامهربان و دعواهایش با مهرداد که زود باش زنگ بزن و اضطرابش برای نرفتن به وزرا، به دختر دیگری که آن بیرون داشت با خانم نامهربان و همکارش دعوا می‌کرد، تشر می‌زد که اگر دعوا کنی، کارت سخت‌تر می‌شود.

دختر بلندقدی بود. همانی که آن بیرون ایستاده بود و در مقابل تلاش‌های خانم نامهربان و همکارش – که بعداً فهمیدیم از لحاظ سلسله مراتب نظامی درجه بالاتری از خانم نامهربان دارد – برای وارد کردنش به ون، با فریاد می‌گفت در کره زمین کسی وجود ندارد که بتواند او را به زور وارد این ماشین کند.
نگاهم به مانتویش رفت. خداوکیلی بلند بود. آرایش بسیار زیبایی کرده بود و چشم‌هایش جذاب و دوست‌داشتنی شده بودند.
خانم نامهربان مثل مادرهایی که از آبروی خانوادگی می‌ترسند، به دختر اصرار می‌کرد که وارد ماشین شود؛ آرایشش را پاک کند؛ روسری‌اش را جلو بکشد و بعد برود.

اما دختر هم‌چنان از ورود به ون طفره می‌رفت و می‌گفت همه این کارها را همین بیرون ون انجام می‌دهد. بعد با حالتی نمایشی، دست‌هایش را روی لب‌هایش گذاشت و گفت: «بیا خوب شد؟»

همکار خانم نامهربان گفت: «خودتم می‌دونی که این جوری رژت پاک نمی‌شه» و دختر جواب داد «آره معلومه که پاک نمی‌شه، فقط یه ذره کم‌رنگ می‌شه.»

در حالی که او داشت هم‌چنان از حقوق مادی و معنوی‌اش دفاع می‌کرد، من به یک شورش دسته‌جمعی علیه این خانم فکر می‌کردم. این‌که همه آدم‌های آن دور و بر بیایند و ما هم از ماشین بزنیم بیرون و خلاصه از رفتن به وزرا، این مکان مخوف و ناشناخته نجات پیدا کنیم.

صدای دختر مرا از رؤیاهایم بیرون کشید. «هیچ کجای اسلام نگفته آرایش چشم ایراد داره. من آرایش چشمم رو پاک نمی‌کنم.» این‌جا بود که بین گیس‌کشی‌های زنانه، حضور یک مرد می‌توانست چاره‌ساز باشد.
مرد آمد؛ با بی‌سیمش آمد و با نگاه غضبناکش به من. خدایا من چه گناهی کرده بودم؟ مرد از دختر خواست که روسری‌اش را مرتب کند و برود. دختر شجاع دستی به روسری‌اش کشید و گفت: «حالا برم؟» و مرد گفت: «بله بفرمایید.» دختر با لبخند فاتحانه‌اش از کنار خانم نامهربان و همکارش گذشت.
در ون را بستند و آن بیرون با هم به مجادله‌ای سخت مشغول شدند. مرد معتقد بود آن‌ها به هدفشان رسیده‌اند؛ چرا که دختر کاری را که آن‌ها خواسته بودند، انجام داده بود و خانم نامهربان معتقد بود مرد، آن‌ها را بی‌اعتبار کرده است.
سمیرا می‌گفت: «وای! ببین، هر چی آپارتی‌بازی درآری، انگار بهتر جواب می‌ده.» خانم نامهربان وارد ون شد. می‌دانستم با من کاری ندارد؛ سرنوشت من در هر حال، وزرا بود.

به سمیرا گفت که کارت کلاسش را بدهد. سمیرا کارتی نداشت. اما کلاسش همین بغل بود. مثل معشوقی که آ‌‌ن طرف رودخانه پرخروشی ایستاده باشد و تو نتوانی بهش دست پیدا کنی. این چیزی بود که در چشم‌های سمیرا می‌دیدم، وقتی با حسرت کلاسش را نشان می‌داد.

بعد هم اضافه کرد که او هر روز از همین مسیر به کلاس می‌رود و خانم هنگ کردم. مغزم برای لحظه‌ای از کار ایستاد. چه اعتراف تکان‌دهنده‌ای بود. چون ما این‌جا ایستاده‌ایم، باید بدانی چه می‌پوشی و چه طور آرایش می‌کنی. فهم این یکی از تصور رفتن به وزرا هم برایم غیر قابل درک‌تر بود.

در همین گیر و دار، پدر سمیرا از راه رسید. با کیسه‌ای محتوی دو مانتوی بلند، هم‌زمان دختر دیگری را وارد ماشین کردند و از شیشه ون، آلا و بهرام را دیدم که آن بیرون ایستاده‌اند.

من و این همه خوشبختی، چیز محالی بود. مانتوی مادر سمیرا را داشتم تن می‌کردم که خانم نامهربان با خشونت تمام به سمیرا گفت به چه حقی برای من مانتو آورده و نمی‌گذارد خود او هم بیرون برود.
مانتو را از تن درآوردم و گفتم بی‌خیال بابا، البته در دلم. دختر تازه‌وارد، این عقب کنار من نشست تا بهترین خاطره زندانم را برایم رقم بزند.

شیرین، که دوستانش او را ریما صدا می‌زدند، ۲۲ ساله بود. با دوستش آمده بود که گوشی مویابل بخرند. دم آمدن، دوست‌پسرش چند باری به او گفته بود: «شی‌شی، مراقب خودت باش.» و تنها کسی که شی‌شی می‌توانست به او برای نجاتش زنگ بزند برادر ۲۵ ساله‌اش بود که با موتور در ولنجک بود.

شیرین با زبان بی‌زبانی به دوستش فهماند که به مادرش زنگ نزند و بعد شماره برادر را به او داد. او یک بار دیگر این را تجربه کرده بود. وزرا رفته بود و در مقابل تهدید آن‌ها به این‌که او را در بازداشتگاه نگه می‌دارند، تهدید کرده بود که خودش را آن تو حلق‌آویز می‌کند. بار اول هم برادرش نجاتش داده بود.
آلا و بهرام آن بیرون با خانم‌ها حرف می‌زدند و من داشتم فکر می‌کردم بهرام در مقابل پرسش آن‌ها که با من چه نسبتی دارد چه پاسخ خواهد داد.

می‌دانستم او قاعده «دو دو تا چهار تا» را خوب می‌داند؛ پس قطعا پاسخش «دوست هستیم» نمی‌توانست باشد. به هر دویشان اطمینان داشتم. اما به این‌که وزرا نخواهم رفت، نه. خانم انگار قسم خورده بود که مرا برای اصلاح به وزرا بفرستد.

با شیرین اوقات خوشی را آن تو داشتیم. او هفت کیسه نمک نذر امامزاده‌ای کرده بود که هر دویمان را به وزرا نفرستند.
هر از گاهی گوشی‌اش را بر می‌داشت زنگی به دوستش که آن بیرون بود می‌زد و سرزنشش می‌کرد که به خاطر او بوده که آن‌ها به میدان ولی‌عصر آمده‌اند. بعد هم زنگی به برادرش می‌زد که حالا کجاست و کی می‌رسد. گاهی هم از پشت شیشه نگاهی به خانم مهربان و همکارش می‌انداخت و چند تا فحش آبدار نثارشان می‌کرد و در مقابل ریسه رفتن‌های من هم می‌گفت: «به جای این‌که این قدر بخندی، ذکر بگو.»

شیرین در ادبیات گشت ارشادی اصطلاحاً مشکلی نداشت. خانم نامهربان معتقد بود او گولش زده و از توضیحاتی که داد، خیلی متوجه نشدم که چه طور گول خورده است.
آلا مانتو مشکی بلندم را که مخصوص روزهای دانشگاه بود، در دست داشت و نمی‌دانم چرا اجازه نمی‌دادند مانتویم را بپوشم و بروم.
بهرام هم کمی دورتر با تلفن حرف می‌زد و مطمئنا داشت برای نجات من رایزنی می‌کرد. او با همه ظاهر عجیب و غریبش برای شاگردهایش یک خداست؛ همیشه هم بین شاگردهایش آدم‌های مهمی هستند که به رغم اختلافات شدید اعتقادی با او، دوستش دارند و در مواقع خطر نجات‌دهنده تمام دوستان بهرام می‌شوند.

این‌ها تمام چیزهایی بود که داشت آن اطراف و در ذهن من اتفاق می‌افتاد. ما این تو در حال تحلیل اوضاع بودیم و شیرین در حالی که به آدم‌های بیرون نگاه می‌کرد با لحن بچگانه‌ای می‌گفت: «هی آدمایی که بیرونین، خوش به حالتون که آزادین.»

اوضاع بیرون آشفته بود و خانم نامهربان و همکارش حسابی از دست آلا، بهرام و دوست شیرین کلافه شده بودند. خانم نامهربان به یک‌باره در را باز کرد و قیافه شیرین از آن حالت خشمی که در نتیجه دادن فحش‌های آب‌نکشیده به خانم‌ها در صورتش ایجاد شده بود، در فاصله یک ثانیه، به یکی از مظلوم‌ترین قیافه‌های دنیا تبدیل شد.

خانم با عصبانیت پرسید «شما به شیشه زدید؟» شیرین با صدایی غمگین گفت «نه.» لحن صدای خانم هم عوض شد و گفت: «ببخشید آخه فکر کردم شاید کاری داشتید» و رفت.

شیرین معتقد بود خانم دچار «توهم فانتزی» شده است. توهم فانتزی اصطلاحی بود که مثل رفتن به وزرا، برایم چیز جدیدی بود و به همان اندازه بامزه و خنده‌دار.

سه ساعتی از حضورم در ماشین گشت ارشاد می‌گذشت و شیرین معتقد بود که «خداوکیلی وضع مانتوی من خیلی افتضاح است.» اما معتقد بود که کیسه‌های نمک کار خودشان را خواهند کرد.

برادر شیرین هم از راه رسید؛ اما خانم‌ها کوتاه بیا نبودند. آقای افسر به بهرام گفته بود که من مورد «حاد»ی هستم و روی بدنم خالکوبی دارم! و این‌که نمی‌تواند مرا به دست یک مرد غریبه بسپارد؛ چرا که ممکن است گولم بزند.
اوضاع قمر در عقربی بود و بازی آن قدر غیرمنطقی و بی‌قاعده شده بود که جدی نگرفتنش می‌توانست خطرناک باشد. مخصوصا حالا که حسابی از وزرا می‌ترسیدم.

وزرا مثل یک غول، با شاخ و دم اضافه، در یک خواب بی‌بیداری، بر من ظاهر شده بود و هر لحظه خودش را به من نزدیک‌تر می‌کرد. باید هر جور شده برای نرفتن به وزرا تلاش می‌کردم.
حالا که دارم تعداد کلماتی که نوشته‌ام را نگاه می‌کنم به سه هزار تا رسیده است و گمان می‌کنم برای سه ساعت در ون ارشاد بودن سه هزار کلمه کافی باشد.

اگرچه از شیرین نوشتن، دست کم دو هزار کلمه دیگر هم می‌طلبد. اما به همین اکتفا می‌کنم که ما بالاخره مورد عنایت خانم نامهربان قرار گرفتیم. او وارد ماشین شد. از ما تعهد گرفت و به ما توصیه کرد که هرگز به وزرا نرویم. گفت: «حالا من دارم بهتون می‌گم. اما به خودتون بستگی داره. هیچ وقت وزرا نرید.»

اما من واقعا قصد رفتن به وزرا را نداشتم. قرار دوستانه‌ای با بهرام داشتم به صرف یک قهوه در چهارراه ولی‌عصر. آن هم بعد از چهار ماه ندیدن همدیگر.

این خواسته بزرگی نبود؛ اگرچه حالا داستان‌های جذاب‌تری برای تعریف کردن داریم؛ اما اضطراب از خانه خارج شدن تا چند روزی رهایم نخواهد کرد.

خانم نامهربان، همکارش، افسری که خالکوبی روی بدنم را دیده بود و راننده ون که یک سرباز وظیفه بود، معتقد بودند من با مانتوی بلند بسیار زیباترم. من که فکر نمی‌کنم این طوری باشد.
معتقدم زیبایی‌ام چندان ارتباطی به مانتو نداشت؛ بیشتر به خاطر سربند گل‌گلی بود که دختران نوجوان لائوسی دوخته و به چهار هزار کیپ، که هزار تومان خودمان می‌شود، به من فروخته بودند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.