از آشوب میبد تا مولانای بلخ و «سنگ علی» افغانستانی

نویسنده: آزاده ناصریان

کانون زنان ایرانی

در تقلای بیرون کشیدن خود و اسبابش به پهلویم می‌زند تا بگذرد. ده پانزده نفری هم آن بیرون منتظرند تا فرصتی برای سوار شدن پیدا کنند و نگاه پر حسرت خود را در میان سواران به هم چسبیده‌ می‌چرخانند و ملتمسانه و گاهی با خشم از آنها می‌خواهند تا برای‌شان جا باز کنند و از ایستادن در سرما نجاتشان دهند.

در میان این سریال پر آشوب هر شب دشنام و خواهش، کسی می‌گوید “میبد”.

آشوب، میبد، آشوب میبد.

تجسم شعله‌های خشم و نفرت مردانی که از ماجرای قتل جوانی برافروخته شده و به میان خانه‌های غربت مهاجرین افغانستانی افتاده، همراه با فریاد و ناله کودکان و زنان، در همهمه و هرج و مرج اتوبوس کار سختی نیست.

با بسته شدن در و پایان تقلای منتظرین ایستگاه، کمی اتوبوس آرام می‌گیرد و راهی ایستگاه آشوب‌زده بعدی می‌شویم.

  • میبد چه خبره خانم؟
    این را زنی ساده و آرام که روی صندلی نشسته و می‌خواهد تا آخر خط برود می‌پرسد.

زنی خشمگین و با کینه می‌گوید:

  • مگر نمی‌دانی؟ افغانی‌ها یک جوان ایرانی را کشتند. دیگری فحش می‌دهد و نفرین می‌کند.

گویی اولین بار است که خبر کشته شدن جوان ایرانی به او رسیده. این زن کوچک خشمگین چیزی از رقص جوان ایرانی بر دار در سه‌شنبه‌های شیون و عزا و انتقام نشنیده‌است. جوان ایرانی بر دار، به جرم قتل جوان ایرانی دیگری با چاقو.
چاقویی که نقل و نبات است در جیب جوان ایرانی و افغانستانی در محله‌های معضل و در حاشیه مانده. محله‌هایی که جوانان جز خشم و خشونت آموزش نمی‌بینند و امکانی برای رشد ندارند.

زن آراسته دیگری سوار بر صندلی مراد، هم‌نوای خشم او فریاد می‌زند:

  • مردم غیرت کردند. خانه‌های‌شان را به آتش کشیدند.

به گوشم اعتماد نمی‌کنم. شاید اشتباه شنیدم. می‌پرسم:

  • خانم!چه گفتید؟ آتش زدن خانه‌ای که زن و بچه در آن است از غیرت؟

با همان خشم چشمانش را به سوی من می‌گرداند.

  • بله، پس باید چه می‌کردند؟

می‌خواهم به گوشه‌ای بروم و از خشم و نفرتی که در چشمانش شعله می‌کشد بگریزم. اما در میانه اجتماعی که حال آرام شده و بی‌تحرک دست و پایم را بسته، گیر کرده‌ام.

رویم را به سوی زنی که تا ته خط می‌خواهد برود می‌گردانم تا او را به شهادت بگیرم.

  • خانم!جوان‌های ایرانی در محله شما روی هم چاقو نمی‌کشند؟ همدیگر را نمی‌کشند؟

صورت معصوم و خسته‌اش را به علامت تاییدی که با درک دردی همراه است تکان می‌دهد و چشمانش به نم می‌نشیند.

زن خشمگین دوباره فریاد می‌زند.

  • چی از افغانی‌ها به شما رسیده که اینطور ازشان دفاع می‌کنید؟

در دلم می‌گویم راست می‌گویی خانم. آنها، آن دیگری‌ها، آن دختران و پسران زیبای افغانستانی دل مرا برده‌اند و جادوی سادگی و بی‌پناهی‌شان مرا به دام کشیده است. من در ترک‌های دستان مادرانی در غربت‌ مانده، گم شده‌ام.

دیگری به جای من از آن سوی اتوبوس فریاد می‌زند:

  • همه آدمیم خانم. چه فرقی با هم داریم.

زن خشمگین آراسته:

  • آنها مثل ما نیستند. از نژادی پستند. این نژادپرستی نیست. حقیقت است.

حال که نه پای گریز دارم و نه تحمل شنیدن این حرف‌ها، ناچار به گفتگو ادامه می‌دهم.

  • خانم، مولانا بلخی بود. ساکنین بخش بزرگی از افغانستان چندی پیش هموطنان ما بودند. فارسی که ما سخن می‌گوییم خراسانی‌ست.

همین جمعیت که مرا دربند این گفتگو کرده، محافظ من از انتقام‌جویی دو زن می‌شود.

کلمات را با سرعت و کینه به سویم پرت می‌کنند. چیزی از باستانی بودن زبان می‌گویند و بلخی بودن مولانا را دروغ می‌خوانند.

دختر ده ساله زیبای بلخی، گریخته از جنایتکارانی که مزارشریف را اشغال کرده و مادرش را کشتند در نظرم می‌آید که به شیرینی حلوا برایم اشعار مولانا و حافظ را می‌خواند.

درهای اتوبوس دوباره باز می‌شود.
و خشم و دشنام همه‌گیر در جریان است.

  • سوار نشو، دیگه جا نیست.
  • چرا نمی‌رید یک کم جلوتر، اونجا جا هست.
  • له شدم خانم هول نده، می‌گم جا نیست…..

اتوبوس دوباره راه می‌افتد و از جماعت ناامید دور می‌شود.

جو که آرام می‌گیرد، زن خشمگین ادامه می‌دهد.

  • می‌دونید افغانیا چقدر جنایت کردند؟

جرات می‌کنم و از آماری که پلیس اعلام کرده می‌گویم. طبق آمار اعلام شده نسبت مجرمین مهاجر به جمعیتشان از نسبت مشابه برای ایرانیان کمتر است. یعنی آنها جرم را افزایش ندادند.

گیج می‌شود. مفهوم آمار و نسبت برایش گنگ و نامفهوم است.

  • خبرها رو ببینید. آمار می‌گه این‌ها دزد و جنایتکارند.

دلم برایش می‌سوزد. این زن بیچاره که همکار یا هم‌دانشگاهیم نبود. حق نداشتم این احساس ناتوانی و بی‌سوادی را در او به وجود بیاورم.

نگاه سنگین زن آراسته که از کلام تهی مانده، روی حرف‌های نگفته‌ام می‌نشیند و ساکتم می‌کند.

و نشد برایش از “سنگ علی” کارگر ۶۰ ساله‌‌ای بگویم که نفرت از افغانستانی‌ها، مردی را وا داشته بود تا برایش دام بچیند و به بهانه کار باغبانی او را به مسلخ‌گاه بکشاند و بی‌رحمانه از بین ببرد.

یا از ستایش ۶ ساله‌ افغانستانی بگویم که روزی از خانه‌اش در ورامین خارج شد و به دست یک نوجوان کشته و در اسید حل شد.
نوجوانی که خود قربانی بی‌توجهی و تربیت نادرست بود.

پسرانی که در اوج غرور و هیجان نوجوانی بدون آموزش مهارت‌های اجتماعی و ایجاد مسیری سالم برای تخلیه این هیجانات رها شده و ناخواسته در مرداب خشونت و اعتیاد به نابودی کشیده می‌شوند.

و تاوان این نگفتن‌ها و نشنیدن‌ها، ادامه این خشم، نفرت و آشوب است.

منبع عکس:اینستاگرام @meybod

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.