قصه زنان/همهچیز از آن صبح نحس شروع شد
فاطمه یعقوبی*
کانون زنان ایرانی
کراچی و میوهفروش و بقال، همه را در یک نگاه میگذراندم. تلاش برای سریع دویدن چیزی جز نفسهای بیطاقت و کمرنگ عایدم نکرد، هوا را با دهانم میبلعیدم و سوزش گلویم چیزی بود که تشنگی روزه را برایم یادآوری میکرد؛ کفشهایی که کمی برایم بزرگ بود حین دویدن میخواست از خودم پیشی بگیرد و از پایم بیرون بیاید، با یکدست شال سفیدرنگ را گرفته بودم تا باد بُرنده موهای مشکیام را بیرون نریزد و با دست دیگر مداد و دفتر مرضیه را. آخرین چهرهای از او برایم مجسم شد، خواهر دلنازک من، دفترش دیشب خیس شده بود، آنهم به خاطر باران؛ نه که آنقدر بیحواس باشد مداد و دفتر موردعلاقهاش را زیر باران فراموش کند، نه! قطرات از سقف کاهگلی عبور کرده و از شانس خواهر من، قطرات نصیب دفترش شده بود؛ قول دادم تا صفحات دفترش با نوازشِ خورشید از بین نرود و برایش به مکتب ببرم. امروز آنقدر با وسواس صفحاتش را از هم جدا میکردم و با دست ساعتها نگه میداشتم تا خشک شود که انگار دفتر موردعلاقهی من هم هست! چیزی درونم که بوی سوختگی و سیاهی میداد یادآوری میکرد که آری! بود! اما فقط بود! وقتی مادرم مُرد و مسئولیت خواهر و پدرم با من شد دیگر باید از رویای قلم و دفتر داشتن دست میکشیدم و یکشبه بزرگ میشدم! من دیگر وقتی برای رنگ زدنِ این رؤیا نداشتم، اما مرضیه این فرصت را داشت، شوق او شوق من بود. ناگهان با صدای بلندی که نمیدانم چه شد! سختروی زمین افتادم، گوشهایم صدای زینگ بلندی میداد و چشمهایم سیاهی رفت. ثانیهای نه بدنم را حس کردم نه افتادنم را، اما وقتی با سروصداها بلندشدم، جریانِ درد، از کف دستهایم تا زانوهایم عبور کرد و قطرات سرخ رنگ از شقیقههایم تا گونههایم پایین آمد، اما من فقط نگاهم سمتِ مدرسهای بود که حالا خونین شده بود، نمیدانم چطور و چه زمان، همه چیز گنگتر از واقعیت بود، اما حالا داخل حیاط بدنِ مرضیه بین بازوهایم بود، حنجرهام یاری نمیکرد تا صدایش کنم! یا میترسیدم صدایش کنم و جوابم جز سکوت نباشد. نه اشکی بود نه زاری! فقط ناباوری موج میزد. باید بلندش میکردم، باید به شفاخانه میرساندمش که با صدایی بلند بر روی زمین افتادم، این بار صدای مهیب که بدنم را لرزاند، گویا سقف آسمان فروریخته باشد.
با لرزشِ بدنم و نفسی که بندآمده بود بیدار شدم، تاریکی و سکوتِ مطلق اولین چیزی بود که از کابوسِ همیشگیام خارجم کرد. گرمی و خیسی لای رانها و چسبناکی شلوار کتان به بدنم نشان میداد، بدنم باز از ترس واکنش نشان داده، بوی زنندهاش زیر دماغم پیچید. چشمانِ خیسم را با پشت دستهای خشکشدهام پاک کردم و پتو را محکمتر چسبیدم؛ بااینکه دیگر بیدار شده بودم اما صحنهها، زندهتر از همیشه برایم یادآوری میشد، دست و بدنهای جداشده، انتحاری دوم، بعدش بیمارستان به هوش آمدم، دیگر مرضیهای نبود، میگفتن بیشترِ جنازهها را دولت جمع کرده، همه را بردند و دستهجمعی دفن کردند، که پرستار دخترک جوانی آمد، چیزی نمیفهمیدم از حرفهایش، فقط هولم میداد داد و میگفت بروم، فرار کنم گویا نقشهٔ آمار جنازهها را برای زخمیها هم کشیدهاند، زخمیها مخصوصاً دخترهای جوان را میبرند، و من باز در حال فرار بودم.
صدای برخورد قطرات شدید باران به پنجره، لحظهای حواسم را پرت خود کرد، کف دستم را روی گوش چپم گذاشتم، متنفر بودم از صدایش، به سمت راست دوباره خوابیدم، گوشی که آخرین بار صدای بمب و ناقوس مرگ را شنید.
همهچیز از آن صبح نحس شروع شد، همه یکچیز را بادلهایی لرزان زمزمه میکردند. “افغانستان یکشبه سقوط کرد”، “فروخته شد” و تاریخِ سیاه برای مردم کشورم تکرارِ دوبارهای در نظر گرفته بود. در همین میان خاطرات پشت سرهم چیده میشدند، یاد حرف دوست پدرم افتادم، میگفت: هر وقت همهٔ مردم دنیا از هر دین و زبان و نژاد یکدیگر را قلیا قبول کنند، اقوام مختلف افغانستان هم باهم کنار میآیند.
از آن روز آرزوها رخت بسته و کشورمان غریبهترین دیار شده بود. دوباره زورگوییهایی که بوی شهوت میداد. میگفتند: دختران وقتی به تکلیف میرسند بدون شوهر نباید باشند و هرکس خلاف کلام خدا بخواهد کاری کند چیزی جز مرگ عایدش نمیشود، و تا به خود آمدم دامنگیر من هم شده بود.
پدرم! پدری که هیچوقت اشکهایش را ندیده بودم داشت هقهق میکرد، برای من؟ یا خودش؟ میگفت لعنت به سیاهبختیام، لعنت به اینکه دخترم، کاش همراه مرضیه در انتحاری مکتب چند سال پیش میمردم، کاش هیچوقت به دنیا نمیآمدم. با حرفهایش آخرین بند دلم پاره شد و آخرین باری شد که خانهام را دیدم. آیاتی از سر تفریح و پوشالی کردن نیتشان زمزمه کردند و همسر قانونی و شرعیای شدم که هیچکس نمیتوانست مخالفت کند، دستم را دور شکم برآمدهام پیچیدم و چشمانم را بستم.
(این داستان ساخته ذهن نویسنده است و هیچگونه ربط عینی به زندگیِ مرضیه از شهدای مکتب سیدالشهدا ندارد.)
*قصه نویس افغانستانی

