تجاوز در فرهنگ مردسالار ریشه دارد
شیوا آقابزرگی زاده*

تجاوز جنسی به زن نمودی از جامعهای سراسر سازمانیافته بر مبنای اصل مردمحوری است که از یک سو به مقولههای ناخودآگاه بشر متصل میشود و از سوی دیگر، با فرآیند اجتماعیپذیری پیوند برقرار میکند. این پیوندها وسعتی به تاریخ جمعی و فردی بشر دارند. جفتهای متضاد مذکر و مؤنث سلطهگر و سلطهپذیر میشوند. زیرا زنان که تابع فرآیندی از اجتماعیپذیریاند، انکار و نامرئی میشوند و کوچک جلوه داده میشوند، اما مردان بازنمایی سلطه میشوند. به تعبیری، تفاوتهای جنسی و تفکیک فعالانه از جنس مخالف است که امکان تبعیض و در نهایت تحمیل زور و اراده را به حقی مسلم بدل میکند. تحقق این حق در گرو آن است که موقعیت بههنجار در جامعه را موقعیتی بدانیم که در آن مرد جایگاهی بالادست داشته باشد و کردار جنسیاش شکلی از تصاحب و تملک باشد.
بنابراین تجاوز کنشی است که سویهای دیگری ستیز و یا زن ستیز دارد و ریشههایش را باید در فرهنگ مردسالار جستجو کرد. مردسالاری که به مردان امکان میدهد با سلطهای تن کامانه زنان را به انقیاد خود درآورند. مردان در تجاوز به زنان به فتح و تسخیر آنان در نظامی میاندیشند که در آن مردها از گذشته تاکنون سرور و سالار بودهاند و گفتمان حاکم بر نظام ذهنیشان گفتمان یک قبیله، طایفه و نسل را تعیین میکرده است. مردان و پدرانی که به پشتوانهی سنت، قدرت تعریف چارچوب کنشهای دختران و پسران خود را داشتند.
بنابراین تجاوز کنشی است که سویهای دیگری ستیز و یا زنستیز دارد و ریشههایش را باید در فرهنگ مردسالار جستجو کرد. مردسالاری که به مردان امکان میدهد با سلطهای تنکامانه زنان را به انقیاد خود درآورند. مردان در تجاوز به زنان به فتح و تسخیر آنان در نظامی میاندیشند که در آن مردها از گذشته تاکنون سرور و سالار بودهاند و گفتمان حاکم بر نظام ذهنیشان گفتمان یک قبیله، طایفه و نسل را تعیین میکرده است. مردان و پدرانی که به پشتوانهی سنت، قدرت تعریف چارچوب کنشهای دختران و پسران خود را داشتند.
تجاوز به عنوان تهاجمی سادیستیک ثمرهی این نظام کهن است. کرداری که یک بدن به خود اعتبار میدهد. چرا که نماد مردانگیاش زن را از خود تفکیک میکند و سکسوالیتهای با فعل سلطه بر جای میگذارد. در حالی که جامعه کنونی رو به سوی مدرنیته، برابری و دموکراسی دارد.
مردان با تجاوز به جسم و روان زن دستاندازی کرده و بر آن مستولی میشوند و با مؤنثسازی به اثبات فرادستی خود دست میزنند. نظم مذکر پیش از تجاوز با احکام ضمنی که بر روالهای عادی تقسیم کار یا روالهای عادی شعائر فردی و جمعی اشاره دارند، خود را بر بدنها هم وارد میکند (بوردیو، ۱۴۰۱). آمادگیها شکل گرفته و قربانی برخلاف متجاوز اراده و عاملیتی ندارد، اما چه بسا از گفتمان دوگانهی قربانی و متجاوز پا را فراتر بگذارد و در برابر هژمونی مسلط مقاومت کند و مقابل اقتدار مسلم جامعه و تسلطش سوژهای با چاشنی تغییر سنن و باورها باشد. در واقع، تجاوز به معنای خالی کردن میدان و انفعال «دیگری» نیست. آنچنان که حتی گاه قربانی متهم شود و زیر سؤال برود. اگرچه حریم او شکسته شده و تحت هر شرایطی قربانی است.
تجاوز جلوهای همزمان از رنج و خشم چهرهی بشر است؛ رنجی و همچنان خشمی برخاسته از فقدانها و کاستیهای ساختارهای اجتماعی در دو تصویر مقابل هم، قربانی و متجاوز. عرصهای که موجودی بیگانه حریم یک “خود” یا “من” را میشکند. نظم مستقر پدرسالار و ساختار قدرتمند آن امکان مداومت تاریخی تجاوز را میسر میگرداند. ابتذال تجاوز زن را به شکل موجودی منفی برساخت میکند که نقصان دارد. تجاوز امری فرومایه است که دوشیزگی، مادری، همسری و اساساً زنانگی را از زن میستاند. بنابراین آنچه از قربانی گرفته میشود هستی اوست و معرفت وی نسبت به جهان هستی. او از این پس خود را تحقیر و سرزنش میکند و احیاناً فضایی محدود به حرکتها و حالتهای بدنیاش اختصاص میدهد. زن به داشتن هویتی تضعیف شده محکوم میشود. نه تنها تعرض، جسمی و جنسی است بلکه روانی نیز هست.
اما تنها قربانی این کردار، قربانی فرهنگ قدرتمند پدرسالاری نیست بلکه متجاوز نیز قربانی است از آن جهت که بردهی قدرت جنسی و امیال خود است و به صرف داشتن آلت جنسی از نوع دیگر خود را والاتر از «پستتر» ها میبیند و دستنوشتهی مالک بودن خود را بر تن زن حک میکند. و تصمیم میگیرد به وسیلهی قدرتش حریم خصوصی قربانی را بشکند و او را به مثابه کالایی جنسی به رایگان به دست آورده و خود را مالک آن بداند. گویی متجاوز به مبادله در نظام اقتصادی همت گمارده. به طوری که بدن زن شبیه پول یا وجه رایج، یکشی محاسبهپذیر و مبادلهپذیر در میان مردان است. این امر در حالی است که سازوکارهای زمینهساز، همزمان به بازتولید نابرابری بین زن و مرد یاری میرسانند و «دیگری» را نامرئی کرده و او را به زنانگی تنزل میدهند. این نوع از سلطه در جامعه به عنوان امری بدیهی، مسلم و منطقی پذیرفته میشود. در واقع افراد محصول جامعهپذیری جنسیتی هستند.
به طوری که نظام تقسیم کار جنسیتی در جامعه جریان دارد و زنان گویی مأموریت اجرای نظم مردانه جاری در جامعه خود را بر عهده دارند. گریز از بازتولید نقش جنسیتی و عبور از هویت جنسیتی نهادینه شده در ذهن امری است که در سراسر جهان کمتر مشاهده میشود. کمتر زنی سکوت را میشکند چرا که از طرد شدن و به حاشیه رانده شدن توسط دیگران نگران است. از سوی دیگر، جامعهپذیری جنسیتی از مردان موجوداتی در برابر زنان میسازد. به طوری که دوگانههایی متضاد شکل میگیرد. براساس نظم نمادین “فالوس محور” در گفتمانهای فمینیستی، زن در تضاد با مرد و نیز بر اساس تفاوتش با مؤلفههای تعیینکنندهی ارزشهای جامعه تعریف میشود. در این نظم مردانه، زنان به مثابه “عدم حضور”، “فقدان” و “دیگری” تلقی میشوند (باتلر، ۱۹۹۰.)
مردان در نظم طبیعی مردانه به گونهای تربیت میشوند که هویت مستقل و فردیت و اقتدار دارند. بر زنان مسلطاند و حتی صاحب و مالک آنها هستند و آنها را ناموس خود میدانند. ایریگاری (۱۹۸۵) در واکاوی فرهنگ غربی به این مسئله توجه نشان میدهد که چگونه آنها همواره دیگری را دیگری مرد در نظر گرفتهاند نه یک فردیت مستقل دیگر و این چگونه فردیت محدود و توسعه نیافته زنان را شکل داده است. یک بدن، شخصیت، هویت و فردیت تقدیس میشود و دیگری آن تقبیح میشود. پس تهنشستهای فرهنگی امکان تجاوز را فراهم میکنند. زنان به ابژهای جنسی تبدیل میشوند و عدد و رقم جای فردیتشان را میگیرد. نگاه مردمحور با کردارهایی که خود مردان آنها را تعیین میکنند مشروعیت پیدا میکند. در سوی دیگر پیشداوریهایی منفی علیه جنس مؤنث در میان مردان و زنان وجود دارد. در مجموع فرهنگ و قانون چندان تجاوز را امری مجرمانه تلقی نمیکنند.
پس متجاوز دلهرهای از بابت کنش خود ندارد و همچنان چیره شدن بر زن را سهم و حق خود میداند. و زن نیز هر چه با او مثل زن رفتار شود و سلطه بر او اعمال شود، خواه ناخواه سازگار میشود. پس تجاوز میتواند امری اجتماعی قلمداد شود. بیراهه نیست اگر بگوییم فرهنگ، سیلی محکم تجاوز را ممکن میسازد، در حالی که هر لحظه احتمال افشاگری وجود دارد. پایان تراژدی تجاوز، تولید موجودی است که دیگر آن چیزی که تعریف میشده نیست. چه بسا به کنشی متهم میشود که مرتکب آن نشده است. کنش آزار رساندن به خود!
*دانش آموختهی دکتری جامعه شناسی
منابع
بوردیو، پی یر (۱۴۰۱)، سلطهی مذکر، محسن ناصری راد، تهران: نشر آگه.
Butler, J (1990), The problem of gender:feminism and subversion of identity, New York: Rutledge.

