تاب آوردن آنچه غیرقابل تحمل است
گزارشهایی از بیروت
نادیا بو علی
مترجمان: حورا سراجان، یاسمین قلعهنویی
نیروی جدید استعمار دیگر همانند گذشتهاش نیست؛ نه دیگر علاقهای به فهمیدن استعمارشده دارد و نه ادعا میکند که آنان نیازمند روشنگریاند. امروز همه چیز بسیار ساده است: تنها حذف کردن . همهی نخوت همزیستی یا مدارا در قوانین تحمیل دین (مسیحیسازی اجباری) فروپاشیدهاند. حذف کن، فتح کن، مسلط شو؛ بدون عواقب مورد داوری قرار گرفتن . مشخصا برای این سلطه، زرادخانهای ایدئولوژیک وجود دارد که البته دیگر چندان درخور نقد ایدئولوژیک هم نیست. پردهای ظاهری که بتوان آن را درید یا بازنمایی کرد دیگر وجود ندارد، تنها خشونت بیقساوت جنگ و کشتار جمعی باقی مانده. از تحلیل تاریخی نیز دستاورد چندانی به دست نمیآید، تاریخ حدود خودش را نشان میدهد و در برابر ساختار، پیشپاافتاده به نظر میآید. بازنویسی تاریخ استعمار، تداوم و تاثرات پسااستعماری آن و شکستهای استعمارزدایی، هیچکدام چیز زیادی برای اضافه کردن به تجربهی خشونت عریانی که مردم فلسطین، لبنان، عراق، سودان، مصر، ایران و در واقع هر جغرافیایی بیرون از ائتلاف امپریالیستی جدید با آن روبهرو هستند، ندارد.
دیگر نیازی به تفسیر این نیروی سلطه نیست، چیزی که مبهم است و نیاز به تامل دارد، نیروی مقاومت است؛ پایداری در مقابل نابودی. چرا مردم مقاومت میکنند؟ چرا در برابر فرجام، جبر تجربهی تاریخی، و سرنوشتِ مقهور شدن میایستند؟ این ایستادگی، زنده ماندن، با وجود وسوسههای مرگی آسوده، تسلیم نشدن و سرسختی در برابر بازگشت به وضعیت آرامش مطلق است که نیازمند تحلیل است. جوهر بسیار صرف تحلیل ساز و کارهای روانی سلطه، قدرت، و چیرگی شده، اما شکیبایی کمتری برای سرسختیِ لجوجانهی ماندن در جایی وجود دارد که درد تن به نرم شدن نمیدهد. بیداری کنار امر تحملناپذیر، دوام آوردن با اینکه در تاریکی، سیاه و سفید پیدا نیست؛ همهی گاوها یک رنگاند.[۱]
چرا با وجود آوارگی، مصادرهی زمین، از دست رفتن کرامت و تحقیر درازمدت باید ادامه داد و استیلا را تاب آورد؟ شتابزده است اگر این پدیدهها را به عنوان شکلهایی از دلبستگیهای بیرحمانه نادیده بگیریم، گو که افسارشان به دست ارابهی از خودبیگانگی است؛ در بند هویتهایی گندیده که چون بختک بر سینهی زندگان نشسته و کابوسی که از آن بیداری ممکن نیست. هویت اینجا بیشتر پدیدهای تبعی است، نه تنها در معنای فانونی اپیدرمالیزه شدن (فرورفتن استعمار در خلل و فرج پوست)، بلکه بیشتر همچون کفی بر موجهای دریا. شاید این یک رمانتیسیسم وارونه باشد: مردن برای اجتماعی خیالی[۲] که در اصل هرگز نمیتواند محقق شود، با مردن برای یک ملت که چنگی در گذشته و آینده دارد یکسان نیست؛ آرمانی ابدی که بازدارندهی تحقق زندگی اخلاقی (سیتلیشکیت) میشود. رمانتیسیسم وارونه دقیقا چیست؟ شاید زیباشناسی سرخوردگی، یک جور تعلیق اصالتمندی درست زمانی که به نظر میآید فرد در نوعی تعلق اصیل زندگی میکند. لذت خرد کردن احساس تعلق، چیزی که در پروپاگاندای صهیونیستی زیاد شاهد آن بودهایم، وجه آسیبپذیر و نهانی دارد: محو کردن توپوگرافی تعلق، خیال استنکاف شدهای[۳] (خواستن ندانستن) را برملا میکند که استعمارگر در سر دارد؛ خیالی که مطرودان و بیخانمانها با شجاعت در آن حرکت و زندگی میکنند. شجاعت دقیقا همان چیزیست که در شکستِ استنکاف پدیدار میشود؛ شجاعت چنان میچسبد که لذت به آن حسادت میکند.
دلبستگیهای مالیخولیایی و مویه و سوگواری به مثابه احساس تعلق، با تعلق به یک دستگاه زیست-سیاست مرگ، لویاتان قدرتی که هم زمان مرده است و ماشین مرگ است، یکسان نیست. این تفاوت فرعی نیست: فانون نکتهای اساسی را دربارهی مبارزهی ضداستعماری دریافته بود؛ این مبارزه همزمان در برابر خود و در برابر دیگری است. امروز بیشتر از یک میلیون آواره در لبنان دقیقا در چنین شکلی از مبارزه قرار دارند. مبارزه با سرکوب و نابودی استعماری و مبارزه در برابر تعلق عمیق به خانه، به امر آشنا، به خانواده… شاعرانگی مکان گویی تعلق را گدایی میکند. توپوگرافی روح گره خورده به مکانها، خانهها، باغها، درختان زیتون، چراگاهها، و حتا همزمان به صندوق عقب یک ماشین، به چشمانداز چادرنشینی، به بیخانمانی نومیدانهای که میتواند با ویرانی ظواهر به شکلی کنار بیاید که آسایش خرده بورژایی ما را به لرزه میاندازد.
تعلق در آوارگی به عقب پس میرود، باید نفی شود، تا زندگی بتواند در پیادهروها، ساحلها و بندرها، در مدرسههای دولتی که حالا پناهگاهی در رهاشدگی مطلق فراهم میکنند، ادامه یابد. این وضعیت طردشدگی در خود امیدی نهفته دارد: تنها از دل امر منفی است که جهانی دیگر میتواند سربرآورد، نه از درون دلبستگی بیرحمانه به امیدهای از دسترفته، بکه در ماندن با فروپاشی هرآنچه استعلایی است: نه چیزی والا، نه خیالی باطل؛ تنها ماندن با میانهای شکسته، ماندن با امر منفی. با وجود نعرهی بلند مداح و نوحهی راوی، تجربهی مبارزهی ضداستعماری در سکوت طنین میاندازد، در تاب آوردن آنچه غیرقابل تحمل است، در امر ناگفتنی. این همان چیزی است که ما برای وفاداری به آن فراخوانده شدهایم.
منبع ترجمه: مقالهی «Dispatches from Beirut» نوشتهی نادیا بو علی در وبسایت Communis[1]
[1]پاورق ها یاداشت های مترجم هاست
[۱] اشاره به تعبیر مشهور هگل در پدیدارشناسی روح است: «شبی که در آن همه گاوها سیاه اند»، که برای نقد وضعیتی به کار میرود که در آن تمایزها از میان میروند.
[۲]اصطلاح Imagined Communities از اندیشه بندیکت اندرسون، به معنای اجتماعی که اعضایش همه یکدیگر را نمی شناسند اما خود را بخشی از یک کل مشترک میدانند .
[۳]در روانکاوی فرویدی و لکانی، disavowal به مکانیزمی اشاره دارد که در آن سوژه واقعیتی را میداند اما همزمان از پذیرش آن سر باز میزند؛ به بیان دیگر، نوعی خواستن نداستن. در این ترجمه برای تأکید بر این امتناع آگاهانه از پذیرش، واژه «استنکاف» به کار رفته.

