خانه هایی که برای کمپین مین گذاری شده‌اند

تغییر برای برابری/ الناز انصاری:

با همه هیجانی که برای گرفتن امضا از مردم عادی داشتم اعتراف می کنم که تا چند روز پیش شهامت این کار رو پیدا نکرده بودم. تمام این مدتی که امضا جمع کردم با آدم‌هایی طرف بودم که امضای بیانیه‌های مختلف برای‌شان تبدیل به یک دل‌مشغولی شده بود. جلسات یا مهمانی‌های خانگی که خیلی هم با یک نشست سیاسی فرق ندارد جایی بود که من فرم امضاها رو دست می گرفتم و بی هیچ مشکلی امضا می گرفتم.

این فرم در محیط کاری هم تکرار می شد. در خبرگزاری آفتاب بی هیچ دردسری از همه بچه‌ها امضا گرفتم. در روزنامه اعتماد هم منتظر فرصت بودم. فرصت من انتشار گزارشی از کمپین بود که کل آن سانسور شد و تلاش‌های ما تا امروز برای چاپ آن گزارش بی نتیجه مانده است. جیغ و ویغ‌های ما برای انتشار این مطلب را همه شنیده بودند و این خود به خود تبدیل به یک فرصت شد.

فرم امضاها را آوردم روزنامه و شوک از پشت شوک. مانده بودم بین یک مشت استدلال به اصطلاح روشنفکرانه برای اینکه امضا نکنند. واقعا نمی توانستم فکرش را بکنم که این” حقیقت مطلق” آنهاست. حتی یکی از مشهورترین خبرنگاران زن روزنامه که اتفاقا در حوزه زنان هم گزارشاتی داشته با سربلندی اعلام کرد که بیانیه کمپین را امضا نمی کند چون« هر چه سر زنها می آید تقصیر خودشان است».

واکنش مردها، تحریریه روزنامه را تبدیل به یک دسته مخالف کرد. یکی از خبرنگاران با شهامت اعلام کرد :« من در خانه هیچ حقی ندارم و تا به حال دلم به همین قوانین خوش بوده و حاضر نیستم آنها را از دست بدهم. تازه اگر بتوانم مانع امضای دیگران هم می شوم.» همین شد که این دبیر گروه پسران تحریریه را همراه خود کرد و البته دختران گروه همگی امضا کردند.

جبهه مقابل حسابی دور برداشته بود. کار به دلقک بازی و خنده و مسخره بازی کشید. در مقابل جبهه آنها بودم. نمی دانستم چطور بساط مسخره بازی ها و لودگی ها را جمع کنم. فکر می کردم با امضاهایی که از گروه سیاسی می گیرم اوضاع بهتر می شود. عضو دفتر تحکیم امضا نکرد و دبیر گروه هم به هر بهانه از زیر نگاه و خواست من در می رفت. قبل از اینکه خبر به سالن بعدی برسد برگه ها را بردم. برخوردم جدی تر بود تا دوباره بساط مسخره بازی پهن نشود. اوضاع بهتر بود. عده ای امضا کردند و عده ای هم نه. ولی بی هیچ استدلال یا توصیه ای. عده ای در هر دو سالن بهانه های مسخره ای جور می کردند برای اینکه امضا نکنند یا مجبور به توضیح دلایل نشوند. هر اتاق حین امضا تبدیل به یک جبهه جنگ سرد می شد که کسی حاضر نبود پرچم سفید را بالا بگیرد به نشانه تسلیم. در نهایت نیمی از تحریریه امضا کرد و نیم دیگر نه.

فکر می کردم دیگر باید دندان طمع را از قسمت فنی بکنم. این اوضاع روزنامه نگارانی بود که در این چند سال و خصوصا با سابقه روزنامه شرق نام خود را سر زبان ها انداخته بودند. اما طبقه پایین بهشت بود. اول از همه اتاق حرفچین ها بود که البته مدیر این بخش به خاطر تاخیرهای من در رساندن مطلب دل خونی از دست ام داشت. توضیح دادم و او هم از اتوریته خود استفاده کرد و به کارمندانش گفت که دست از کار بکشند و به حرف های من گوش کنند و بیانیه را امضا کنند. یکی از پسرها گفت مخالف تغییر قوانین است. چون دیه و ارث و شهادت پایه های فقهی غیر قابل تغییر دارند. قبل از توضیح من مدیر بخش گفت که اینطور نیست و قوانین وحی منزل نیست. جالب اینکه گفت تو به فکر خودت هستی و خواهر و دختر خودت را نمی بینی. پسر همچنان امتناع کرد و زن هم گفت بهتر است به جای تایپ کردن کمی فکر کند و عاقل باشد. کار را تا جایی پیش برد که گفت برای اینکه او به این نتیجه برسد که باید امضا کند حاضر است یک روز مرخصی به او بدهد.

اوضاع به قدری دلگرم کننده بود که اصلا دلم نمی خواست برگردم بالا و به کارم برسم. بحث هایشان خیلی عمیق تر و صمیمانه تر از نگاه عده ای بود که نخبه بودن‌شان را هی توی فرق سر آدم می کوبند.

یکی از مسئولان صفحه آرا گفت:« فقط کسانی که نگاه فردی دارند امضا نمی کنند نگاه عام می گوید که امضا کن». با اینکه هیچ وقت هیچ صحبت شخصی ای بین ما ردو بدل نشده بود گفت که نامزدش مهریه بسیار سنگینی از او گرفته و بعد ترک اش کرده با این حال همان زمان هم به همسرش گفته که من چوب پدرانم را می خورم که برای تو هیچ راهی برای زندگی نگذاشته اند جز کلاه برداری هایی در لوای قانون. تجربه جالبی بود که شهامت داد تا توی اتوبوس دست توی کیف ام بکنم و با مردم عادی حرف بزنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.