گفتمان سهم‌ خواهی زنان ایران در اقتصاد

فعالان جنبش در حال تلاش برای تغییر قوانین و عمومی کردن این خواسته در اجتماع اند و در همین حال زنان به تمام شیوه های متعارف و غیر متعارف درعرصه های اقتصادی روی آورده اند.

ادامه

از میدان هفت تیر تا زندان اوین، ژیلا بنی‌‌یعقوب

در هرگوشه میدان گروهی از زنان و مردان که اغلب هم جوان بودند،لحظه هایی گردهم می آمدند و خیلی سریع با هجوم پلیس های باتوم به دست پراکنده می شدند..با هربار دیگر فرق می کرد.همیشه زنان می توانستند تجمعی را شکل دهند و بعد با حمله پلیس پراکنده می شدند .اما این بار پلیس از همان آغاز اجازه نداده بود که تجمع شکل بگیرد.جمع کوچکی که شعار می داد ما “زنیم ،انسانیم ،شهروند این دیاریم اما حقی نداریم” ،حالا دیگر با یورش پلیس پراکنده شده بود.از یک پلیس زن که قدم می زد و مواظب اطرافش بود،پرسیدم :”آیا می دانی که این زنان در اعتراض به چه چیزی امروز در اینجا تجمع کرده اند؟”گفت :”نمی دانم و علاقه ای هم ندارم که بدانم.”

ادامه

ما زنیم ، انسانیم

کانون زنان ایرانی :آفتابِ داغ بعدازظهر خرداد ماه از لابه لای برگها راهی پیدا کرده و خود را به دستۀ طلایی رنگ عصای پیرزن رسانده بود . انعکاس نور، همۀ رهگذران را متوجه این عصای زیبا می کرد. زن، خسته از راه روی نیمکت نشسته بود و با اسپری به ریۀ بیمارش کمک می کرد تا نفسی بگیرد. پس از چند لحظه سر خود را به نیمکت تکیه داد و زمانی از خواب پرید که صدای همهمه ای، تمام جمعیت را متوجه گوشه ای از این میدان بزرگ کرده بود:
ما زنیم ،انسانیم ، شهروند این ….

ادامه

غرامت می خواهیم

خبرنگاران اعزامی به شازند اراک – ترانه بنی یعقوب و فریده غائب :به گفته خواهر محمد، او در کنار مخازن بزرگ اسید و مواد شیمیایی جوشکاری می کرد و چند وقتی می شد که از نشت یکی از مخازن مواد اسیدی خبر داشت و می گفت بارها این نکته را با مسوولان و کارفرمای بخش گوشزد کرده ام، اما مسوولان هر بار بی اعتنا به آن به ما اطمینان داده اند که هیچ مشکلی نیست.:برادر بدبختم سه ماهی بود که حقوق نگرفته بود، غذایش را هم هر روز از خانه می برد، حتی لباس کار هم نداشتند و خودشان لباس شان را تهیه می کرد.» ، “ابوالفضل اسفندیاری، ۲۶ ساله فقط ۱۰ روز بود که پس از ماه ها بیکاری در کارخانه کیمیاگستران سپهر شازند مشغول به کار شده بود هیچ یک از اطرافیان ابوالفضل نمی توانند روزی را که او از خوشحالی پیدا کردن یک شغل در پوستش نمی گنجید فراموش کنند، آن شادمانی خیلی زود تمام شد؛ یعنی فقط ۱۰ روز.”،همسر هادی قربانی زاده، ده روز دیگر سه قلوهایش را به دنیا می آورد. سه قلوهایی که هرگز پدرشان را ندیدند. اهالی روستای هفته با نگرانی از هم می پرسند چه بر سر این سه کودک و مادرشان می آید.

ادامه