روایت جنگ از درون: روز است و هوای تهران تاریک است
یکشنبه هفدهم اسفند ساعت ده صبح تهران؛ هوا هنوز تاریک است. تاریکی غیر معمول. خیابان خلوت و گاه گاه صدای رد شدن موتور سیکلتی به گوش می رسد. فکر کردم احتمالا ساعت را اشتباه میبینم.
ادامهیکشنبه هفدهم اسفند ساعت ده صبح تهران؛ هوا هنوز تاریک است. تاریکی غیر معمول. خیابان خلوت و گاه گاه صدای رد شدن موتور سیکلتی به گوش می رسد. فکر کردم احتمالا ساعت را اشتباه میبینم.
ادامهاین یادداشت را در حالی مینویسم که شش روز از آغاز جنگ گذشته است و من به همراه خانوادهام رسما به آواره جنگی تبدیل شدهایم.
ادامهیک هفته از شروع جنگ گذشت. یک هفته طولانی و کشدار که برایم نه یک هفته که به اندازه یک سال گذشت. باورم نمی شود از شنبه قبل تا این صبح شنبه که این یادداشت را می نویسم تنها یک هفته گذشته.
ادامهدیروز در پنجمین روز جنگ؛ سیزدهم اسفندماه، خیابان بزرگ ولی عصر تهران سوت وکور بود؛ آنقدر سوت و کور که انگار غبار غصه را بر سر و رویم میپاشید؛ هیچ دستفروشی نبود، مغازهها تک و توک باز بودند و تقریبا همه بیمشتری.
ادامهدو شب پیش در خانهام حوالی شریعتی، ساعت ۱۲:۳۰، صدای رد شدن جنگندهها را از آسمان بالای خانهام شنیدم. بلافاصله در جاییکه به عنوان پناهگاه برای خودم ساختهام پناه گرفتم؛ جایی روی زمین میان مبل و دیوار.
ادامه