در بند ۲۰۹ اوین بر ما چه گذشت

ژیلا بنی یعقوب

نگارش و انتشار خاطرات مربوط به یک زندان کوتاه مدت، به معنای اهمیت بخشیدن به آن نیست بلکه به منظور ثبت تاریخی این وقایع است. اگر نه! خیلی خوب می‌دانم که گذراندن روزهایی کوتاه در زندان در برابر رنج بسیاری از زندانیان عقیدتی میهنم به ویژه برخی از روزنامه نگاران زندانی، ناچیز شمرده می‌شود

ضمن گرامیداشت خاطره همه زندانیان عقیدتی و سیاسی این یادداشت ها را به زندانیان گمنام تقدیم می‌کنم.

***

سی و سه زن بودیم. هوا تاریک شده بود که به جاده منتهی به زندان اوین رسیدیم. ما را با یک اتومبیل ون آوردند.چندساعتی را در بازداشتگاه وزرا در خیابانی به همین نام گذرانده بودیم. پلیس ها موقع انتقال به ما گفته بودند:”همگی تا چند دقیقه دیگر آزاد می شوید.” این برای من و بعضی از دوستانم که برای بار دوم به زندان افتاده بودیم یک بازی تکراری بود.بارقبل هم موقع خروج از بازداشتگاه موقت همین را به ما گفته بودند.

بعضی ها باور کردند و با شادمانی سوار بر اتومبیلی شدند که قرار بود ما را به زندان ببرد. پلیس ها همچنان وانمود می کردند که ما را برای آزادی می برند.آنها چرا هر بار در این باره دروغ می گویند ؟آیا این فقط یک بازی خنده دار برای شان است؟یا با این کار می خواهند روحیه زندانی را بیشتر در هم بریزند؟

اتومبیل از سربالایی اوین که عبور کرد ، در بزرگ زندان را روبرویم دیدم. رستوران مجلل هشت بهشت کمی پایین تر بود.همان رستورانی که هیچوقت نتوانسته بودم خودم را راضی به غذا خوردن در آن کنم.وقتی می دانی کمی بالاتر صدها زندانی دلتنگ در فضایی تنگ و بی‌روح به سقف سلول چشم دوخته اند ،هر غذای لذیذی طعمش با غم در می آمیزد. و حالا که به عنوان یک زندانی از کنار همان رستوران عبور می کردم ،از خودم می پرسیدم ، در رستوران نشسته ها در باره ما و همه زندانی های دیگرچه فکری می کنند؟

در تمام راه سرود خوانده بودیم .بیشتر از همه سرود” ای زن،حضور زندگی “و همینطور” یاردبستانی من” .

در حیاط اوین ،جلو یک درآهنی کوچک پیاده شدیم ،اینجا بند ۲۰۹ بود،بندی متعلق به وزرارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران.

کسی با تحکم گفت:” وارد شوید .”

در حالی که زندانبان زن چشم هایم را با یک پارچه ضخیم می بست ،گفتم :چشم بند غیرقانونی است. به جای هرپاسخی فقط چشم بند را محکمتر کرد ،آنقدر محکم که احساس دردی شدید توی چشمهایم ریخت.(می خواست با این کارش انتقام بگیرد؟)

فرمان دادند :”روی زمین بنشینید .”

آنقدر خسته بودم که خودم را روی موزائیکهای سرد راهروی باریک رها کردم . از زیر چشم بند فقط پاهایی را می دیدم که که از کنارمان عبور می کردند.می رفتند و می آمدند ،باهم پچ پچ می کردند ،از این اتاق به آن اتاق می رفتند و گاهی هم به ما می‌گفتند:”ساکت !حرف نزنید.”

یکی از آنها با لحن خشنی به من گفت: “چشم بندت را پایین تر بکش .سعی نکن قیافه ما راببینی.”

گفتم :هیچ چیز نمی بینم.مطمئن باشید. (چرا انها همیشه نگران این هستند که ما چهره شان را ببینیم.از چه وحشت دارند؟)

می خواستند ما را به سلولهای بند زنان ۲۰۹ منتقل کنند.سلول ها در طبقه بالا بود و و ما در طبقه پایین. گفتند:” چشم بندها را محکم تر کنید.”آنها نه فقط نمی خواستند که ما چهره هایشان را ببینیم که نمی خواستند در ، دیوار ، پله ها و راهروهای مکانی را که در آن زندانی می‌شدیم، ببینیم.

اما آنها برای انتقال ما یک مشکل بزرگ داشتند، ما چشم بند داشتیم و نمی توانستیم مسیرمان را ببینیم . قرار شد که زندانبان های زن دست ما را بگیرند و ما را به طبقه بالا منتقل کنند.آنها دوباره دچار مشکل شدند. ما سی و سه زندانی بودیم و تعداد زندانبانهای زن در زندان وزارت اطلاعات بسیارکمتر از این بود(چرا؟آیا به این خاطر که معمولا تعداد زنان زندانی در این بند کم است؟) زندانبان های مرد هم که به ما نامحرم بودند و حق نداشتند همچون زندانبان های زن به ما کمک کنند.

آنها خیلی زود راه حلی برای مشکل خود پیدا کردند.مردانی روزنامه به دست از راه رسیدند،روزنامه هایی که لوله شده بود،یکسرش در دست زندانبان و سوی دیگرش در دست زندانی.

نوبت به من رسید.به چند زندانی دیگر گفتند که هرکدام لباس آن دیگری را بگیرد و نفر آخر هم لباس من را(می خواستند که در استفاده از روزنامه صرفه جویی کنند یا زندانبان؟) و زندانبان مرد راهنمای من باشد و من راهنمای دیگران.

زندانبانی که بعدها فهمیدم بازجو است ، به جای روزنامه ،یک میله فلزی باریک و بلند را به طرفم گرفت.خدایا !چه می دیدم؟یک جاروی بزرگ آب جمع کنی بود.چندش آور بود.با حرکت دست آن را از خودم دور کردم و گفتم :نه،نمی گیرمش .هم غیر بهداشتی است هم توهین آمیز.

عصبانی شد.گفت :”بگیرش”

من دوباره گفتم:” نه” و او دوباره گفت:” بگیر.”

عصبانی شدم و گفتم :”چرا جارو به دست گرفته ای و می خواهی به دست ما هم بدهی؟آیا معنی اش این است که یا ما جاروکش هستیم یا شما؟من که روزنامه نگارم ،شما جطور؟مگر زندانبان و یا بازجو نیستید؟”

با این حرفم به خشم آمد که فریاد زد”:تو دوست داری که من دستت را بگیرم و من حاضر نیستم.”

می خواست با این حرف تحقیرم کند .گفتم :”نه ،جایگزین دستهایت می تواند همان روزنامه های لوله شده باشد و نه جاروی به این کثیفی.”

چند مرد به طرفمان آمدند ، روزنامه هایی به دست ما دادند.می خواستند غائله را بخوابانند انگار.

سلول برای چهار نفر خیلی کوچک بود ، طول و عرضش آنقدر نبود که راحت دراز بکشیم اما هرجور بود ،خوابیدیم .هرچند که گاهی پاهایمان به هم می خورد .پرستو، تقریبا خودش را مچاله کرده بود تا درآن فضای تنگ جایی برای خواب بیابد.سرش درد می‌کرد . سرد بود.پتو آوردند. به هرکدام دو پتو رسید. با روسری و مانتو و کاپشن رفتم زیر پتو اما بازهم سردم بود،پتو را روی سرم کشیدم و خودم را جمع کردم شاید که اندکی گرم شوم .بقیه هم وضعی بهتر از من نداشتند.محبوبه دستش را به دستگاه گرمایشی نزدیک کرد و گفت :”کاملا سرد است.”

به زندانبان که زن جوانی بود و چادر سیاه بر سر داشت ، گفتیم :”سرد است” .گفت :”هرکدام دو پتو دارید ،چرا سردتان است؟”سوال مهمی بود.نه؟ابه هم نگاه کردیم. زمین سلول واقعا سرد و کفپوشش فقط یک موکت نازک بود و وقتی رویش پهن می‌شدیم ،سرما را بیشتر به بدنمان نفوذ می‌داد و سیستم گرمایشی هم که خراب بود.آیا این دلایل برای سرما کافی نبود؟

صدای زنگ مرتب به گوش می‌رسید و بعد صدای پای زندانبان ،بعد باز شدن در یک سلول و بعد صدای پای دونفر. زندانبان یکی از ما سی وسه نفر را برای بازجویی می ‌برد .

ساعت از دو بامداد گذشته بود که زندانبان در سلول ما را باز کرد و با لحنی آرام و مهربان گفت :”پرستو ، باید بروی بازجویی .آماده شو.”

منظور از آمادگی زدن چشم بند بود و به سر کردن یک چادر سرمه ای.

پرستو از سردرد زیاد نمی توانست چشمش را بازکند:” سرم خیلی درد می کند،با این وضع مرا به بازجویی می‌برید؟”

زندانبان گفت :” بازجویت تصمیم خواهد گرفت.”

عقربه های ساعت جلو می‌رفت و خبری از پرستو نبود.من و محبوبه و ناهید نگران بودیم .نگران پرستو و سردردش.

ساعت از پنج صبح گذشته بود که آمد:”کجا بودی ،سردردت چه شد؟”

پرستو با لبخندی شروع به تعریف کرد،هیجان زده به نظر می‌رسید:”بازجو مرا با خودش به بهداری برد ،آنجا به من آمپول هایی زدند که درد سرم را خوب کرد و بعد نوبت بازجویی رسید.”

“پس بازجو آنقدر برای بازجویی عجله داشت که نمی توانست به تو اجازه استراحت کافی را بدهد؟”

پرستو تند و تند ماجراهای بازجویی را تعریف می‌کرد. به ساعتم نگاه کردم که از هفت گذشته بود اما انگار اصلا خوابش نمی آمد.گفتم:مثل اینکه آمپولهای تزریقی ،علاوه بر خاصیت درمان ،انرژی زا هم بوده است.

نزدیکی های ظهر بود که مریم را هم به سلول ما آوردند.گرچه از دیدن مریم واقعا خوشحال شده بودیم اما نمی توانستیم اعتراض هم نکنیم:”این سلول برای ما چهار نفر جا نداشت حالا یک نفر را هم اضافه می‌کنید؟”

ساعتی بعد مرا از این سلول به سلولی تازه منتقل کردند.نوشین و مریم و جلوه و زینب در این سلول بودند.

این بار سلول گرمتر بود و بزرگتر.هرکس که از بازجویی بازمی گشت داستانهایی برای تعریف کردن داشت. همه می‌خواستند از وضع یکدیگر با خبر شوند ،یه همین خاطر بود که مدام صدای کسی در فضای بند طنین انداز می شد و بیشتر از همه اسمهایی تکرار می شد که از یک بیماری خاص رنج می‌کشیدند:پروین،خوب هستی؟مهناز تو چطوری؟فاطمه با سر دردت چه می‌کنی؟

بیشتر از دو روز می‌شد که از خانواده هایمان بی‌خبر بودیم .آیا آنها می دانند که در کجا هستیم و چه می کنیم؟بزرگترین نگرانی تعدادی از ما همین بی‌خبری از خانواده ها بود.رضوان می‌گفت که حالا مادر بیمارش چه می کند و چه کسی مراقبت از او را برعهده گرفته است؟اغلب این زنان وقتی صبح سیزدهم اسفند ماه برای اظهار همبستگی با پنج نفر از دوستانشان که به خاطر فعالیتهایشان برای برابری حقوق زنان و مردان محاکمه می‌شدند ،به مقابل دادگاه انقلاب می‌رفتند ،نمی دانستند که ساعتی دیگر به جای بازگشت به محل کار یا زندگی‌شان ، در بازداشتگاه خواهند بود.به همین دلیل هرکس نگرانی های خاص خودش را داشت.

نمی‌دانم این سی و سه نفر که در سلول های مختلف پراکنده بودند ،چطور توانستند ناگهان و در یک هماهنگی کامل و همزمان بر در سلول هایشان بکوبند و یک صدا فریاد بزنند:”بی خبری شکنجه ست ،بی تلفنی شکنجه است” بر درهای فلزی می کوبیدند و می گفتند:” تلفن !تلفن”

بیشتر از یک ساعت بر درهای آهنی کوبیدیم و درخواست تماس با خانواده ها را کردیم. می دانستیم که صدای ما آنقدر بلند است که تمام فضای اوین را پر کرده است. اجازه دادند تلفن بزنیم (آیا می خواستند بیشتر از این آرامش نسبی اوین را برهم نزنیم؟)

معلوم است که وقتی برای یک تجمع یکساعته صلح آمیز از خانه بیرون رفته باشی ،اما از آنجا تو را یکراست به زندان برده باشند،دچار چه مشکلاتی می‌شوی.این وضع اغلب بازداشت شدگان بود.هیچ کس لباس مناسب برای استراحت و یا خواب نداشت همچنان که هیچ کس داروها و وسایل شخصی بهداشتی‌اش را همراه نداشت .هرکس در این باره درخواستی از زندانبان های زن داشت :”حوله ،مسواک ،لباس مناسب ،لوازم بهداشتی ،دستمال کاغذی.”

درخواستها با تاخیر پاسخ داده می‌شد .زندانبان جوان که یک دختر سی و چندساله به نظر می‌رسید در سلول را بازکرد تا به ما لوازم اولیه بهداشتی را تحویل بدهد. صدای زندانبان دیگری شنیده شد که با تحکم به آو یادآور می‌شد:”پولش را ازآنها بگیر و تحویل بده”

آنها لوازم اولیه موردنیاز یک زندانی را در ازای پول تحویل می‌ دادند.با خودم فکر کردم چند روز دیگر پولم برای خرید اینگونه لوازم ضروری به پایان خواهد رسید،در آنصورت چه باید بکنم(من برای چند ساعت از خانه بیرون زده بودم نه برای چند روز.طبیعی بود که پول زیادی همراهم نباشد.)

از ظاهرحوله هایی که به ما دادند ، معلوم بود که بارها مورد استفاده قرار گرفته اند.چند ماه قبل که با اتهامی مشابه (تهیه گزارش از تظاهرات صلح آمیز زنان در تهران) در همین زندان بودم ،حوله های کاملا تمیز و نو به ما داند (چرا آنها شرایط رفاهی زندانشان را برای ما بدتر از قبل می کردند؟می خواستند بیشتر تنبیه شویم؟)

بوی نم و رطوبت سلول آزاردهنده تر می‌شد ،بویژه برای من که از بیماری آسم و آلرژی رنج می بردم.

در آهنی سلول تمام ساعت های روز و شب بسته بود . تنها روزنه کوچک ما به بیرون همان دریچه کوچک روی در سلول بود که چند میله هم داشت .دریچه ای که نه به فضای آزاد بلکه رو به راهروی باریک بند زنان ۲۰۹ باز می شد.ببخشید باز واژه درستی برای توصیف این پنجره کوچک نیست چرا که تقریبا همیشه بسته بود و فقط وقتی بر در سلول می کوبیدیم و درخواستی داشتیم زندانبان برای لحظه ای کوتاه آن را باز می کرد .چند بار از زندانبان ها خواستیم تا آن پنجره کوچک را برای دقایقی باز بگذارند تا هوای سلول اندکی تازه شود که نمی‌یذیرفتند.

این بار نوشین از زندانبان در خواست هواخوری را کرد.زندانبان با مهربانی گفت:”دوست دارید به هواخوری بروید .اشکالی ندارد، چند دقیقه دیگر آماده باشید شما را به هواخوری می‌برم.”

هم متعجب شده بودیم هم شاد.به هم می‌گفتیم :چرا زودتر این درخواست را مطرح نکردیم

وقتی زندانبان ما را به یک فضای کوچکتر از سلولمان برای هواخوری برد،به ساده دلی مان خندیدیم. تنها فرق این هواخوری با سلول این بود که سقفش با شیشه پوشانده شده بود. فضایی کوچک که در آن چند سطل پراز زباله قرار داشت. ما را بگو که فکر می‌کردیم ما را به فضایی می برند که می‌توانیم هوایی تازه را استشمام و پیاده روی کنیم و یا حتی بدویم.

زندانبان دقایقی دیگر به سراغ ما آمد:”از هواخوری راضی هستید؟”

گفتیم :”لطفا ما را به سلول بازگردانید،آنجا راحت تریم.”

ادامه دارد

ژیلا بنی‌یعقوب

[email protected]

عکس از :آرش عاشوری نیا،کسوف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.