برای ژیلا بنی یعقوب و سر پرشورش؛میترا شجاعی

به ما می گفتند “سه تفنگدار” : من و ژیلا و لیلی. در آن دوره که هبچ صدایی از دانشگاه ها در نمی آمد و بلند خندیدن حتا نشانه ای بود از مبارزه با اختناق، ما “سه تفنگدار” شرهای دانشکده بودیم. ظاهرن هیچ شباهتی با هم نداشتیم اما نقاط مشترکمان آنقدر بود که واحدگیری را با هم تنظیم کنیم، ساعات بین کلاسها را با هم بگذرانیم، موضوع سخنرانی های درسی را با هماهنگی هم انتخاب کنیم و… “والک” ساندویچ فروشی تازه تأسیس سه راه ضرابخانه هم حتا ما سه نفر را باهم می شناخت.

زندگی و کار از یکدیگر جدایمان کرد اما هنوز آنقدر به یکدیگر تعلق خاطر داریم که شب خداحافظی من از ایران، لی لی کتاب خودش را با متنی زیبا و پر از یادآوری خاطرات با هم بودن به من هدیه کند و ژیلا بلافاصله بعد از تأسیس سایتش مرا دعوت به همکاری نماید.

روز ۲۲ خرداد از ساعت ۳ نشستم پای کامپیوتر. حس لعنتی ام به من گفته بود که باید منتظر خبرهای بدی باشم. این بار هم حسم اشتباه نکرده بود. خبرها وحشتناک بود. عکسها و متنها را جستجو می کردم به دنبال یک کورسوی امید که نام یکی را دیدم و عکس آن دیگری را.

هروقت با هم غذا می خوردیم اعصاب ما دو تا را خرد می کرد. می گفتم تو با این دستان لاغر و نحیف چگونه قلم به دست می گیری؟ و حالا آن دستان لاغر و نحیف گره خورده بود میان دستبند. جثه کوچکش میان آن هیکل های تنومند و مردانه و زن پوش گم شده بود.”همراهش” آن سوتر کتک می خورد و او را دستبند به دست می بردند.

خاطرات ۴ سال دانشکده و چندین سال روزنامه از جلوی چشمانم عبور کرد. این دستها همان دستانی بود که هزاران بار به گرمی فشرده بودمش. آن جثه ظریف را صدها بار در آغوش گرفته بودم و حالا او در چنگال کسانی بود که نه حرمت قلم را داشتند و نه کرامت انسانی را اما خوب فهمیده بودند سراغ چه کسی بروند.

مصاحبه همین دخترک ریزنقش با رئیس دانشگاه تهران بود که وزرات علوم را مجبور کرد این پست را به شخص لایق تری بسپارد. گفتگوهایش با مقامات دولتی و شخصیت های سیاسی همیشه آنقدر هوشمندانه و حرفه ای بود که پس پرده را نمایان می ساخت. گزارش هایش از افغانستان و عراق در آن دوره ای که هنوز کمتر کسی از واقعیات آنجا خبر داشت مثل همیشه روشنگرانه بود و پر از اطلاعات. و حالا این دستان پرکار در دستبند بود و این مغز پرتلاش منکوب باتوم کینه و نفرت.

همیشه می گفتم: ژیلا تو با این غذا خوردنت آخر می میری. می خندید و می گفت همه یکروز می میرند. حالا نگرانم که جسم ظریف او چگونه تاب” اوین” را می آورد. دستان او هیچگاه جز قلم لمس نکرده اند. این دستان نه اسلحه دست داشته هیچگاه و نه حتا مشت شده. جز کاغذ و قلم چه جرمی را می توانستند به او نسبت دهند که هیچگاه جز به قلم نیندیشید.

سه روز است که آشفته ام. آنقدر آشفته که حتا نمی توانستم بنویسم. یکی یکی خبر آزادی بچه ها را شنیدم. کمی آرام شدم. اما نام ژیلا و همراهش هنوز در میان آزادشدگان نیست. نگرانم. نگران آن جثه ظربف. نگران آن دستان کوچک و نگران آن سر پرشور. کاش آن جثه کوچک تاب آن سر پرشور را داشته باشد.

منبع:وبلاگ زن آزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.