زندگی و بیماری در سایه‌ جنگ

روایت جنگ از درون

اعظم صوفیانی

کانون زنان ایرانی

از بعد جنگ اسرائیل علیه ایران در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، هر روز منتظر جنگ دیگری هستم. اولتیماتوم‌های ترامپ و استقبال جنگ‌طلبان داخل و خارج ایران باعث شده هر لحظه آماده صدای انفجار باشم. هر چه به آخر سال نزدیک‌تر می‌شویم این انتظار قوت بیشتری می‌گیرد. به هر صدای بلندی از جا می‌پرم و می‌گویم: «انفجار بود!» «حمله کرد!» و بقیه مرا آرام می‌کنند که نه! صدای ساختمان‌سازی است، صدای رعد و برق است، در ماشین محکم بسته شده، صدای موتور است، صدای یخچال است، صدای کوبیدن در است.
این انتظارِ همراه با ترس، خوابم را مختل کرده است. تختخوابم پایین پنجره است، هر شب پتو را تا روی سرم می‌آورم که اگر حمله‌ای شد و شیشه‌ها شکست، از بدنم محافظت کنم، و این نهایتِ تدارکِ ایمنی است. صبح که بیدار می‌شوم و می‌بینم دست و پایم سر جایش است و سالمم، نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم: «شُکر! گویا اوضاع آرام است.»

۹ اسفند برادرم عمل جراحی دارد. ماه رمضان است. صبح پس از خوردن سحری، آنها را راهی بیمارستان می‌کنیم. برای کم کردن استرس کمی می‌خوابم. حدود ساعت هشت صبح با دو صدای شبیه انفجار از جا می‌پرم. مامان هم بیدار می‌شود. نه! انفجار نیست. توهم است. احتمالا صدای ساختمان‌سازی کوچه پُشتی است. برادرم در اتاق عمل است و ساعت هشت صبح جراحی شروع شده. استرس دارم، دوباره می‌خوابم. حدود ۱۰ صبح باز از خواب می‌پرم اما این بار صداهای انفجار قابل انکار نیست. اخبار انفجارها منتشر و جنگ رسما شروع می‌شود.

نگران برادرم هستیم که در اتاق عمل چه وضعیتی دارد. پسر برادرم می‌گوید عمل در حال انجام است و مشکلی نیست اما بقیه عمل‌های بیمارستان لغو شده‌اند. خاطره‌ی خوشی از همزمانی بیماری و جنگ ندارم. در جنگ قبلی دوستم مجبور به رفتن از تهران به شهری امن شد و دوره‌ی دوم شیمی‌درمانی همسرش در آنجا انجام گرفت. با هم رفتند، اما همسرش دیگر برنگشت‌. همیشه فکر می‌کنم اگر تحت نظر پزشک و کادر درمان خودش بود احتمالا الان زنده بود. دوست دیگرم که مادرش در خانه بستری است، در تهران نمی‌تواند پرستار پیدا کند و مجبور می‌شوند شبانه به اصفهان بروند. بیمار داشتن در جنگ، بخصوص اگر بیمار امکان حرکت کردن نداشته باشد، یکی از کابوس‌های شرایط جنگی هم برای بیمار و هم برای اطرافیان است.

روز سوم جنگ برادرم مرخص می‌شود. حدود یازده صبح است، پیاده می‌روم شیرینی بخرم به یُمن بازگشتش به خانه‌. در راه صداهایی از آسمان می‌شنوم شبیه هواپیماهایی که در فاصله پایین پرواز می‌کنند. برایم ناآشنا است، هر چند که بعدا متوجه می‌شوم این صدای جنگنده است و هشدار اینکه قرار است بمبی بر سر مردم آوار شود. مردمی که در کوچه و خیابان حضور دارند چشم به آسمان دارند، من هم نگاه می‌کنم اما چیزی نمی‌بینم‌. به خانه که می‌رسم متوجه می‌شوم … یک کیلومتری خانه‌مان مورد هدف قرار گرفته است و بعداز ظهر دوباره صدای انفجار مهیبی از همان محل می‌آید.

خوابیدن این روزها بسیار برایم سخت‌تر شده است. تقریبا تا سحر بیدار هستم اما حوصله و انرژی سحری خوردن ندارم. هوا که روشن‌تر می‌شود انگار راحت‌تر می‌توانم بخوابم. در واقع چشمم از بس به صفحه موبایل خیره بوده و خبرها را دنبال کرده خودبه‌خود بسته می‌شود. نمی‌دانم روز چندم جنگ است، ساعت حدود ده صبح، ساختمان کلانتری نزدیک خانه‌مان را می‌زنند. فکر کنم بمب سنگرشکن است یا B2 یا B52 که با چند صدای انفجار وحشتناک و لرزش خانه و شیشه‌ها سراسیمه از خواب می‌پرم و با مادرم به سرعت به داخل حمام می‌رویم و پناه می‌گیریم تا صداها بخوابد. دیگر روز هم نمی‌توان خوابید.

به دلیل شرایط برادرم، امکان رفتن از تهران را نداریم.
برای تک تک دوستان و بستگان که جویای احوال می‌شوند و می‌پرسند چرا از تهران نمی‌روید باید وضعیت را توضیح دهیم. شرایط بیماری پیچیده‌تر شده است. دائم با دستیار پزشک در ارتباط هستیم. نیاز به مُسکن‌های قوی‌تری هست که فقط پزشک اجازه تزریق آن در خانه را دارد. از دوستم که در هلال احمر است، کمک می‌خواهم و تصویر آمپول را برایش می‌فرستم. هماهنگ می‌کند تا همکارانش بین شیفت به خانه بیایند و تزریق را انجام بدهند. حضور آنها به ما قوت‌قلب می‌دهد و در چشم همه‌مان اشک است و از آنها تشکر می‌کنیم. ده روز تا پایان سال باقی مانده و برادرم به یک عمل اضطراری نیاز دارد. هر چه به آخر سال می‌رسیم بیشتر نگرانیم. آیا پروتز هست؟ آیا پزشکان و پرستاران هستند؟ آیا بیمارستان قبول می‌کند عمل انجام شود؟ مادرم، که همیشه با خدا در گفتگو است و با تقدیر در سازش، را تا به حال اینقدر بی‌قرار و بی‌تاب ندیده بودم. بیماری فرزند و جنگ همزمان او را مستاصل کرده است. لابد هزار فکر و خیال بد در سرش است که نمی‌تواند از آنها رها شود و قرآن و دعا خواندن هم آرامش نمی‌کند‌.
خوشبختانه در همان هفته آخر سال، عمل برادرم انجام می‌شود. دو شب را در آی‌سی‌یو و سه شب را در بخش می‌گذراند و عصر ۲۹ اسفند از بیمارستان ترخیص می‌شود. بیماران کمی در بیمارستان هستند و به نظر می‌رسد برخی عمل‌های جراحی کنسل و به تاریخی دیگری موکول شده‌اند اما تمامی پرسنل بیمارستان از پزشکان و پرستاران و سرپرستاران و بهیاران و نیروهای خدماتی و نگهبانان تا روز آخر سال و لحظات تحویل سال جدید حضور داشتند و پاسخگو بودند. نمی‌دانیم بابت وظیفه‌شناسی‌شان چگونه از آنها تشکر کنیم. با کمک آنها خانواده توانست، بحران سختی را مدیریت کند اما همه اعضای خانواده همزمان به بیماران دیگر فکر می‌کنیم که در این شرایط جنگی آیا عمل‌هایشان انجام شده است؟ مراقبت‌های پس از عمل چطور؟ پروتز و تجهیزات مورد نیازشان رسیده؟ توانسته‌اند واحد خون دریافت کنند؟ داروهایشان را تهیه کردند؟ از پس هزینه‌های درمان و بیمارستان برآمده‌اند؟ به دکتر دسترسی داشتند؟ و هزاران نیاز ضروری دیگر بیماران.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.