هنرمند دیاسپورا و جنگی که تمرین شده بود
بخشی از دیاسپورا هم در این نمایش تست بازیگری داد.

ترجمه سهند سعادتمندی
مهمانِ ناخلف: درباره جنگ، واجدِ شرایط بودن و رفتار مورد انتظار از نجاتیافتگان
جنگ در آخرین شنبه فوریه آغاز شد. خبرش را توی آشپزخانه قبل از آنکه چیزی خورده باشم از روی گوشی فهمیدم. حملاتی به سراسر ایران، دهها نقطه. در اخبار گفتند: تغییر رژیم. دقیقا خودِ این عبارت، بلند و واضح، درست مثل پیشبینی وضع هوا. مادرم آنجا زندگی میکند. زنگ زدم. هیچ. خط ارتباطی روزها قطع ماند.
حکومت برای قطع اینترنت دلایل مختلفی دارد، در کنار تلاش برای کنترل نفوذ و خرابکاری دشمن، یکی از انگیرههای اصلی آن ترس از بخشی از جامعه است. یعنی دقیقا در لحظهای که بیش از هروقت دیگر به دیدن مردم نیاز داری، از روی صفحه نمایشگرت ناپدید میشوند. با این حال به فرستادن پیامها ادامه دادم. این کار را میکنی چون اگر این کار را نکنم چه بکنم؟ در این فاصله، تورنتو به تورنتو بودنِ خودش ادامه داد. تراموا طبق معمول در همان جای همیشگی مسیرش را کوتاه کرد. در سوپرمارکت، صندوقدار پرسید آیا برنامهای برای آخر هفته دارم؟ و شنیدم که خودم گفتم: نه راستش، تو چی؟
آن حرفهایی که از دهانم خارج نشد اینها است: هیچچیز در ادبیاتِ این جنگ غافلگیرم نکرد. آزادسازی زنان ایران، آزادی، که هیچ راه دیگری جز مداخله خارجی نمانده است. همه اینها را پیش از این، سالها در فضاهایی بسیار ملایمتر شنیده بودم. فضاهایی با نورپردازی ریلیِ گالریها و ادای احترام به بومیانِ سرزمین و نوشیدنی در لیوانهای کوچک پلاستیکی. فضاهایی که به آنها دعوت میشدم تا همان جملات را تکرار کنم. میخواهم بگویم زمانی که موشکها شلیک شدند، نمایشِ نجات برای سالها تمرین شده بود و به کسانی مثل من نقشیِ برای بازیکردن پیشنهاد شده بود.
این جستار درباره همان نقش است. درباره نقشی که پیش از رسیدن هنرمند دیاسپورا منتظر اوست. درباره آنچه از او خواسته میشود با خود بیاورد و آنچه باید پشت در بگذارد. و درباره اینکه پس از افتادن بمبها بر کشورت، تبدیل شدن به مهمانی نامطلوب چه معنایی دارد.
***
در پاییز ۲۰۲۲، پس از کشته شدن ژینا امینی، صندوق پیامهایم تغییر کرد. فراخوانهایی برای ارسال اثر از مجلات، گالریها و سازمانهای فرهنگی به دستم رسید. برخی با کلمه فوری در متنشان. ویژهنامهها، شبهای یادبود، برنامهریزیهای لحظهآخری، پنلهایی که ظرف سه هفته بسته شدند. حسابهای کاربری موسسات در فضای مجازی ناگهان به سیاستی مسلط شده بودند که قبلا هرگز قادر نبودند هجیاش کنند. «مایه افتخار ما خواهد بود. شنیدن دیدگاه شما در این شرایط دشوار.» قصد تمسخر ندارم اگر بگویم بخش زیادی از آن پیامها صادقانه بود.
این درخواستها میتوانند گرم و صمیمی باشند و در عین حال نکاتِ ریز و تبصرههای پنهانی داشته باشد. آنچه خواسته شده بود کاملا مفهوم بود، بدون آنکه کسی آن را روی کاغذ بیاورد: از جمهوری اسلامی بگو. از گشت ارشاد بگو، از حجاب، از مادرت، از ترست. به گونهای صحبت کن که به نهادها اجازه دهد احساس شجاعت، سکولار بودن، فمینیست بودن و بیگناهی کنند. میخواستند از «درد» بگویی، نه تجزیه و تحلیل. از «شجاعت» و نه اتهام. از «تفاوت» و نه از سیاستی که پایش به خودِ آن فضا باز شود. در آن زمان من فضاهایی را دیدم که با واژه «دختر» گریستهاند، اما با کلمه «تحریمها» ناگهان حرفهای و رسمی شدهاند. من افتِ دمای اتاق را حس کردهام وقتی پای فلسطین به گفتگو درباره آزادی باز شد. یا وقتی کسی پرسید: چه کسی تامینکننده مالیِ حامی برنامه است؟. نهاد با تو بحث نمیکند. این بخش شیک و باکلاس ماجراست. آنها به ساعت نگاه میکند. ادارهکننده نشست از شما بابت مطرح کردن چنین نکته مهمی تشکر میکند و سپس زمان تنفس و نوشیدن چای اعلام میشود.
معترض واجد شرایط!
آنچه این روند، بعد از چند وقت به وجود میآورد، چهرهای است که من آن را به عنوان معترضِ واجد شرایط میشناسم. نه فقط مرئی و دیده شده که واجد شرایط. هنرمندی که زندگینامهاش میتواند جایگزینِ سیاست شود. کسی که زخمهایاش در مقیاس درستی نمایش داده میشود، آنقدر پررنگ که فضا را تکان دهد، و آنقدر دور که هرگز آن فضا را متهم نکند. کسی که رنجش میتواند برنامهریزی، حفاظت، ترجمه، تشویق و به راحتی سوءتعبیر شود. همین واجد شرایط بودن است که تعیین میکند چه کسی اقامت هنری، پنل، بودجه اضطراری دریافت میکند. چه کسی شجاع و چه کسی دشوار و سختگیر نامیده میشود و کدام مخالف دوباره دعوت میشود.
***
به آنچه بر سر این حرکت و ژست آمد فکر کنید: در شاهنامه، وقتی خبر میرسد که سیاوش به قتل رسیده، فرنگیس موهایش را میبرد. زنان در کردستان هنوز بر سرِ مزار موهایشان را میبرند. این حرکتی است از سر سوگواری و قدمتش از جمهوریاسلامی و از رژیم سلطنتی پیش از آن بیشتر است. بنابراین وقتی زنان داخل ایران در پاییز ۲۰۲۲ جلوی دوربین موهای خود را بریدند، کاری دقیق انجام میدادند: کشاندنِ گورستان به خیابان، نشانهرفتنِ سوگ به سوی حکومت مثل انگشتِ اتهام. خطر انجام این کار، بخشی از معنای آن بود. در تهران، در سنندج، قیچی میتوانست به قیمتِ جان تن و بدنی تمام شود که مو روی آن رشد کرده بود.
در چهارم اکتبر همان سال، یکی از نمایندگان زن پارلمان اروپا در میانه سخنرانی قیچی بیرون آورد و پشت تریبون موهای دماسبی خود را برید و گفت: ژن، ژیان، ئازادی. صحن پارلمان برایش دست زدند. آن ویدیو تا غروب دور کره زمین چرخید. من بارها آن را تماشا کردم و سعی کردم آنچه را که آزارم میداد پیدا کنم، چرا که خشم آن نماینده واقعی به نظر میرسید و دلیلی برای شک به آن نداشتم. مشکل، ساختگی بودن نبود. مشکل ترجمه بود. سوگواری از گور جدا شده بود و به موضعگیریِ سیاسی سنجاق شده بود. این حرکت پشت آن تریبون هیچ هزینه و خطری نداشت و تشویقی که به دنبال آن آمد، صدای “نهادی” بود که از خودش متاثر شده بود. همان پارلمانی که در جلسات کمتر سینمایی رای به افزایش بودجههای رژیم مرزی میدهد که نتیجهاش غرق شدن پناهجویان ایرانی و کرد در کانال مانش و دریای اژه است. هیچکس هرگز هیچ مویی برای آنها نبریده است. روز بعد، دهها هنرپیشه فرانسوی دستهای از موهای خود را جلوی دوربین بریدند. برای آزادی (pour la liberte). و من با تماشای آن گریستم. که این را هم مینویسم چرا که خودم را فراتر از این حرکت نمیدانم و اگر غیر از این میبود، این جستار ارزش بسیار کمتری داشت.
و سپس در فوریه، گرمی، اولین جایزه خود را برای بهترین ترانه برای تغییر اجتماعی ایجاد کرد و آن را به «برای» داد. ترانهای که از توئیتها به هم دوخته شده بود، هر کدام با کلمه فارسیِ برای: برای توی کوچه رقصیدن. برای ترسیدن به وقت بوسیدن. برای خواهرم، خواهرت، خواهرامون. جایزه را بانوی اول ایالات متحده اهدا کرد. همه ایستادند. ترانهسرا در ایران بود و احتمالا از طریق صفحه تلویزیون تماشا میکرد. در کشوری که بانکها و نظام پزشکیاش توسط دولتِ همان بانوی اول، که او را تشویق میکرد زیر فشار و خفگی بود. تشویقِ ایستاده و تحریمها از یک پایتخت میآمدند. من راهی برای نوشتن این جمله پیدا نکردهام که شبیه یک نقطه عطف (Punchline) به نظر نرسد. شاید این مشکل، مشکل این ژانرِ جستارنویسی باشد.
برای زاهدان هیچ لحظه قیچی کردنی وجود نداشت
حالا میرسیم به قسمتی که کلیپها جا انداختند. من بیش از هر جای دیگری برای نوشتن این بخش از متن تلاش کردهام. متن مدام به شکل یک فهرست در میآمد و فهرست خود نوعی بیاحترامی است.
در آخرین جمعه سپتامبر ۲۰۲۲، در زاهدان، در جنوب شرقی ایران، جایی که کشور از آن نسخه خوبِ قابل صادر کردن خالی میشود. نیروهای امنیتی پس از نماز جمعه به روی نمازگزاران و عابران آتش گشودند.گروهی از مردم آن را «جمعه خونین» نامیدند. این مرگبارترین روزِ کلِ جنبش بود. شمار کشتهشدگان که بیشترشان بلوچ بودند به دهها نفر میرسید؛ آمارهای دقیقتر دهها کشته دیگر را نیز به این رقم افزود. حتی همین حالا هم عدد دقیقی وجود ندارد.
برای زاهدان هیچ لحظه قیچی کردنی وجود نداشت. هیچ بازیگری برای آن جلوی دوربین گریه نکرد. هیچ پارلمانی برنخاست. هیچ دستهبندی جدیدی در یک مراسم اهدای جوایز اختراع نشد. برای مدتی طولانی به خودم میگفتم دلیلش فاصله یا سختی است: تلفظ اسم شهر برایشان سخت است، استان فقیر است، تصاویر بیکیفیت بودند و یا کشتهشدگان مرد بودند. اما این توضیح میخواست همه را راضی نگه دارد. دلیل واقعیتر این است که آن تصویر از قبل ساخته شده بود. یک مرد جوان بلوچ با لباس بلوچی، با ریش، بیرون مسجد در یک روز جمعه: چشمِ غربی بیست و چند سال آموزش دیده بود که چطور به آن عکس نگاه کند. کلِ جنگها با همان تصویر تبلیغ شده بودند. شرح عکس مدتها قبل از شلیک گلولهها نوشته شده بود. آن شرح نمیگفت قربانی. وقتی خشونت دولتی به این بدن اعمال میشود، همدردی هیچ راهی برای ورود پیدا نمیکند. زیرا سوگواری برای او به معنای بازخوانی و نادیده گرفتنِ دو دهه صفحه اول روزنامههاست و هیچکس صفحه اول روزنامه را نادیده نمیگیرد. سوزان سونتاگ آخرین کتاب خود را صرف این پرسش کرد که تصاویرِ رنجهای دوردست با کسانی که به آنها نگاه میکنند چه میکند. پرسش چالشبرانگیز درباره تصاویری است که هرگز دستبهدست نچرخیدهاند. زیرا نحوه نگاه کردن از قبل تنظیم شده بود.
برای اینکه آن بدن در اینجا مورد سوگواری قرار گیرد، ابتدا باید ترجمه میشد: ریشتراشیده، بیحجاب، دارای زیرنویس، سکولار شده، جوان شده، و ترجیحا زن شده. یک دختر بدون حجاب روی سقف ماشین در تهران میتوانست از هر فاصلهای مورد سوگواری قرار گیرد. زیرا او از قبل شبیه به تصور فرد نجاتدهنده از آزادی بود. سوگواری برای او، به شخصِ سوگوار غرور و بزرگی میبخشد. مردان زاهدان نمیتوانستند مورد سوگواری قرار گیرند. زیرا آنها شبیه به تصور فرد نجاتدهنده از دشمن هستند. برخی بدنها با عنوان از پیش نوشتهشده میرسند و هیچ مقداری از خون، عنوان آنها را اصلاح نمیکند.
یک جنبش بسته به میزانِ کارآمدیاش ترجمه میشود. و هر کس که سوگواریاش را نتوان به تصویر مطبوع آن فضاها تبدیل کرد باید با مردگانش بیرون منتظر بماند. مشخص میشود که معترضِ واجد شرایط، دو بار انتخاب میشود: یکبار علیه کشورش و دیگر بار علیه خودش.
من باید جایگاه خودم را در اینجا ارزیابی و ارزشگذاری کنم. با معیارهای این نمایش، من از آن دسته سوگپذیر هستم، یک زن، یک هنرمند، اندوهی که به درد عکاسی میخورد. دقیقا به همین دلیل است که به سوگواری اعتماد ندارم. من از تبارِ مردمی هستم که اتفاقات آن جمعه برایشان یک بخش خبری نبود، خود زندگیشان بود.
***
و بعد از آن عملیاتِ نجات فرا رسید. ابتدا به شکل دوازدهروز بمباران آمریکایی-اسرائیلی که در ژوئن ۲۰۲۵ و سپس دوباره در این فوریه، با هدفی که به صراحت در برابر دوربینها اعلام شد: تغییر رژیم. مردهایی که آن را اعلام کردند از واژگان خودِ جنبش وام گرفتند. زن، زندگی، آزادی. رویاپردازیای که سالها در فضاهای فرهنگی تمرین شده بود. این ایده که رهایی ما از طریق بهرسمیتشناختهشدن توسط آنها به دست میآید، سرانجام یونیفرمِ نظامیِ خود را به تن کرد. نمیگویم آن پنلها باعث جنگ شدند. میگویم آن پنلها به افکار عمومی یاد دادند که آن جنگ را بخواهند. و احساس کنند که خواستنِ آن، همان فمینیسم است.
«زن، زندگی، آزادی» ، برای دختران میناب برنخاست
در نخستین صبح جنگ، سه موشک به یک دبستان در جنوب ایران، در شهر میناب اصابت کرد. ساختمانی دو طبقه با گلهای صورتی نقاشی شده روی دیوارهایش. شمار کشتهشدگان در آن شب پنجاه و هفت نفر رسید. طی یک هفته از صد نفر، و بعد از صد و پنجاه نفر هم بالاتر رفت. بیشترشان دختران بین هفت تا دوازده سال بودند که با موشکهای آمریکایی تاماهاک کشته شدند. زن، زندگی، آزادی. آن فضاهایی که برای دختران تهران بهپاخاسته بودند، برای دختران میناب برنخاستند. در عوض پرسشی که مطرح بود این بود که «موشکها متعلق به چه کسی بودند؟» انگار مسئله اصلی این بود که مسئولیت حمله را به چه کسی نسبت دهیم. عکسهای آنها دست به دست نشد. نه به این دلیل که عکسهای کودکان مرده قدرت تاثیرگذاری ندارند، اتفاقا ما میدانیم وقتی قاتل دشمنِ رسمیِ غرب باشد، تصویر کودک کشتهشده تا چه اندازه میتواند افکار عمومی را تکان دهد. اینجا قاتلان، اشتباهی بودند. زاهدان قبلا این قانون را به من آموخته بود. مردگانِ جنوب نامرئی نیستند، هزینهبرند. نگاه کردن به آنها برای بیننده هزینهبر خواهد بود و کلِ نمایش با این وعده قیمتگذاری شده بود که نگاه کردن هیچ هزینهای ندارد.
و اما فضاهای سال ۲۰۲۲ چه کردند؟ شکل جدیدی از حرفهایگری. با صدور بیانیههایی درباره پیچیدگی اوضاع. برنامههایی که بیسروصدا کنار گذاشته شدند. دقیقا در همان روزی که موشکها شلیک شدند، تعدادی از نهادها کشف کردند که هنر نباید سیاسی باشد. من تا زمانی واجد شرایط بودم که شرور فقط مال من بود. درد من وقتی قابل تامین مالی بود که تهران را متهم میکرد، لحظهای که هر کسی را در این نزدیکی متهم کرد، به مزاحمت بدل شد.
انتخاب بازیگران از میان دیاسپورا
البته باید بگویم این انتخاب بازیگران فقط روی ما انجام نشد. بخشی از دیاسپورا هم در این نمایش تست بازیگری داد. در هر جامعهای که از پس یک انقلاب از کشور میگریزد، جناحی وفادار به آنچه غرب، قبل از سقوط از آن حمایت میکرد، تولید میکند. (کوباییهای دیاسپورای ساکن) میامی شصت سال است با همین شیوه کار میکند و نسخه ما به سلطنتی وفادار است که از سال ۱۹۷۹ مرده و فقط در تلویزیون زنده مانده است. این جناح همان جناحی است که میزبان میتواند صدایش را بشنود. سیاستِش با سیاست خارجیِ میزبان همقافیه است، پس شبکههای ماهوارهای، صندلیهای اندیشکدهها و صندلیِ کنارِ مجری خبر را به دست میآورد و پس از سالها تقویتِ صدا، کمکم با خودِ آن جامعه اشتباه گرفته میشود. برخیشان خواستار تحریمها شدند. بعضی دیگر صریح و علنی، خواستار بمباران شدند و وقتی معلوم شد بمبها، امید به همراه نمیآورند، سکوت کردند و همچنان زیر نور استودیو نشستند. معترضِ واجد شرایط، یک خویشاوند پر سر و صداتر هم دارد، دیاسپورای واجد شرایط. و باقیِ ما ماندهایم تا بین اشتباه گرفته شدن با آنها و شنیده نشدن یکی را انتخاب کنیم.
در همین حال، واژهای که هر فضایی را خالی میکرد، یعنی تحریمها، حتی برای کسانی که موفق شده بودند هرگز به آن فکر نکنند، از حالت انتزاعی خارج شد. برای ما که هیچوقت انتزاعی نبود. اگر سعی کنید از اینجا برای داروی پدر و مادرتان پول بفرستید. کارمند بانک، نه از روی بدجنسی، به شما میگوید که بانک با کشور شما کار نمیکند. شما پول نقد را به مردی میدهید که مرد دیگری را میشناسد. سیستمی قدیمیتر از بانکداری و حالا قابل اعتمادتر از بانکداری، و درصدی هم برای امتیاز پرداخت پول به داروخانه میپردازی. نیکلاس مولدر، مورخ، یک کتاب کامل نوشته تا چیزی را که هر مادربزرگ ایرانی میداند توضیح دهد، که تحریمها یک سلاحاند. جنگی که از طریق دفاتر اداری ادامه پیدا میکند. محاصره یک اقدام دراماتیک و واحد نیست. هزاران اتاق کوچک است که در هرکدام پاسخ «نه» است. دو دهه پیش لیلا ابو لغد پرسید آیا زنان مسلمان واقعا نیاز دارند نجات داده شوند؟ گایاتری اسپیواک پیشتر از آن کلِ دستور زبانِ امپراطوری را در هشت کلمه خلاصه کرده بود: مردان سفیدپوست در حال نجات دادن زنان قهوهای از دست مردان قهوهای. آن جمله قدیمی هنوز سر جایش است. فقط حالا از تکنولوژی بهتری بهره میبرد.
***
پس برای هنرمندی که منو را خوانده و نام خودش را روی آن دیده، چه چیز باقی میماند؟ من فقط میتوانم بگویم چه چیزی روی میز من است. سالها کارهایی سریعتر و آسانتر برای فهمیدن تولید میکردم و دقیقا در همان فضاهایی که این جستار توصیف کرده، آنها را میخواندند. حالا دارم سعی میکنم این خوانایی را از خودم بزدایم — نه با سکوت کردن، چون هنرمند ساکت هم فقط نقش دیگری است که این فضا بلد است چگونه تحسینش کند. بلکه با ساختن کارهایی که وقتی دعوت میشوند، میآیند، حقالزحمه را میگیرند و از توضیح دادنِ خود امتناع میکنند.
بگذارید این را روش مهمان ناخلف بنامیم. مهمان ناخلف دعوت را میپذیرد. میآید. غذا میخورد. خودش را بالاتر از حقالزحمه یا کمکهزینه نمیداند. اما رفتاری اشتباه و خارج از عرف دارد. او حاضر به جدا کردنِ خشونتِ آنجا از بیگناهیِ اینجا نیست. زندگینامهاش را بهعنوان مدرک ارائه نمیدهد. در پنل فمینیستی درباره تحریمها حرف میزند و در افتتاحیه نمایشگاه دربارهی جنگ. میپرسد اگر قرار نیست زمین پس داده شود، اصلا آن بیانیههای ادای احترام به سرزمین بومیان برای چیست؟
من علاقهای به خلوص و پاکی ندارم. هیچ جایی آنقدر منزه نیست که بتوان از آنجا نوشت. مخصوصا نه از جایی که من ایستادهام، اینقدر درون ماجرا. فرمی که برای دریافت بودجه همین جستار پر کردم، خودش بخشی از همان سازوکاری است که قصد توصیفش را داشتم. به ناامیدی هم علاقهای ندارم. این ناامیدی از قبل برای ما به شکلی کارآمد توسط کسانی با منابع بسیار بهتر سازماندهی شده است. آنچه به دنبالش هستم کوچکتر و سختتر است. که کمتر به درد بخور باشم: برای فمینیسمی که نیاز دارد من را نجات دهد. برای ناسیونالیسمی که نیاز دارد من وفادارش باشم. برای نهادهایی که به اندوه من نیاز دارند تا ثابت کنند صدایم را شنیدهاند. و برای بخشی از خودم که هنوز، با وجود همهچیز، منتظر است تا به او خوشآمد گفته شود.
*مینا کیخائی هنرمند و پژوهشگر حوزه هنرهای تجسمی است که در تکرونتو/تورنتو فعالیت میکند. او از جایگاه یک مهاجرِ ساکن در سرزمینهای استعمارشده (settler-immigrant) کار میکند. سرزمینهایی که متعلق به میسیساگاس کرید، آنیشینابگ و هودنوشونی هستند.
نسخه انگلیسی این متن در مجله NO NIIN در تاریخ جولای ۲۰۲۶ منتشر شده است.
تصویر:The unfinished B1 bridge in Karaj struck in two waves of US-Israeli attacks on 2 April 2026. Photo by Erfan Kouchari

