برای فقدان ابدی لبخند یک شاعر

خبرگزاری میراث فرهنگی _سپیده جدیری

صبح زود چهارشنبه ۱۲ مهر ماه ۱۳۸۵ تلفن زنگ می زند؛ تلفن همه خانه هایی که مترجمی، شاعری، نویسنده ای یا منتقدی در آن زندگی می کند: «سلام! خبر بد را شنیده اید؟…»

نیمه شب گذشته در بیمارستان توس، لب های چهره همیشه خندان ادبیات معاصر ایران برای همیشه بسته شد… برای همیشه. باور نمی کنیم. “رضا سیدحسینی” مترجم در حالی که روی عصایش جلوی بیمارستان توس خم شده می گوید: «خودش هم باور نمی کرد!»

“عمران صلاحی” دیروز، پیش از افطار به دوستانی که برای افطار دعوتش کرده بودند تلفن می کند و می گوید: «ببخشید، نمی توانم بیایم. حالم زیاد خوب نیست؛ نمی دانم قلبم است یا ریه ام. باید بروم بیمارستان.» و این بار در صدایش کسی خنده ای را نمی شنود. انگار بهت زده است، باور نمی کند که دارد می رود بیمارستان که…

سید حسینی که خود از مدعوین مهمانی افطار دیشب بوده، غمگین ترین خاطره اش را از عمران صلاحی این گونه به پایان می برد.

کمی آن طرف تر “اسدالله امرایی” مترجم را می بینیم که دیروز صبح را با عمران صلاحی گذرانده است: «یکشنبه از چین که برای شرکت در گردهمایی شاعران جهان رفته بود، به ایران برگشت و دیروز صبح آمد دیدنم و با خودش سوغاتی هم آورده بود. آن موقع حالش خوب بود.»

امرایی خاطرنشان می کند که صلاحی مدت ها از بیماری ریوی رنج می برده است.

“فرخنده حاجی زاده” شاعر و نویسنده هم بارها و بارها این جمله را تکرار می کند: «پایش مدت ها بود درد می کرد اما به آن توجهی نشان نمی داد.»

حاجی زاده از میان اشک هایی که روی شانه های دوستداران عمران صلاحی در جلوی بیمارستان توس می ریزد، می گوید: «مرگ این یکی را نمی توانیم باور کنیم. همه ما فکر می کردیم او دست کم نود سال عمر می کند.»

“مدیا کاشیگر” مترجم هم دارد اسامی شاعران و نویسندگان را برای آگهی تسلیت مرگ صمیمی ترین دوستش به خبرنگارانی که قصد چاپ آن را دارند، اعلام می کند. کدام دوستتان آقای کاشیگر؟ حتی شنیدن نام او از لب های کاشیگر هم که یار گرمابه و گلستانش بوده باعث نمی شود که کسی باور کند که “عمران صلاحی” مرده است.

جوانی روی پله های بیمارستان ایستاده و آرام اشک می ریزد. موهایش کوتاه است و به نظر می رسد دوران سربازی را می گذراند. از صدایش می شود تشخیص داد که پسر عمران صلاحی است، چرا که هر کس حتی چندین بار هم که صدای او را پشت تلفن می شنید، باز هم صدای او را با پدرش اشتباه می گرفت. اوست که تلاش می کند هماهنگی های مراسم تشییع فردا صبح را از خانه هنرمندان انجام دهد. کوچه ای که بیمارستان در آن واقع شده، کوچه تنگی است و همین جمعیتی هم که امروز خبردار شده اند و آمده اند، به سختی در آن جای گرفته اند چه رسد به جمعیتی که فردا صبح خواهد آمد، جمعیتی که شاعران، نویسندگان، مترجمان و منتقدان بی تردید در آن گم خواهند شد، چرا که مردمی که اندک علاقه ای به طنز داشته باشند هم حتماً صاحب پیکری را که فردا تشییع می شود، به جا می آورند: «تشییع پیکر چه کسی است؟…»

کسی که نه تنها خانواده اش، که مردمی که طنزهایش را در “توفیق” و “گل آقا” خوانده اند هم از شنیدن خبر مرگش تکان می خورند.

نگاه غمگین “عنایت سمیعی” شاعر و منتقد بر جمعی که جلوی بیمارستان ایستاده اند، سنگینی می کند.

مثل این که باید باور کرد که همه، همه ما باید در سالمرگ “احمد محمود”، یک بار دیگر و این بار برای لبخند یک شاعر رخت عزا به تن کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.