نسبت جنبش زنان و جنبش دموکراسی خواهی ،نوشین احمدی خراسانی

برخی پرسش ‌ها از جمله پرسش “نسبت جنبش زنان با جنبش ملی یا دموکراسی ‌خواهی” با این که مطرح کردن ‌شان ضروری است اما پرسشی چالش ‌برانگیز است. زیرا ممکن است این تصور را به ‌وجود ‌آورد که گویا جنبش ملی و دموکراسی ‌خواهی ایران مقوله ‌ای مجزا، کلان و منتزع از دیگر جنبش ‌ها و مطالبات زنان، دانشجویان، کارگران، معلمان، پرستاران و اصلاح ‌گرایان دینی و… است.

یعنی “کلی” وجود دارد و می‌توان جنبش زنان را با آن سنجید. پرسش ‌های چند وجهی از این دست این مشکل را نیز در بر دارند که چون معمولا از چهارچوب قضاوتی پیشینی مطرح می ‌شوند در تحلیل نهایی برای پاسخ ‌های موافق و مخالف، چهارچوب تعیین می ‌کنند؛ زیرا این ‌گونه سوِالات، پیشاپیش، حوزه ‌های مبارزه‌ی اجتماعی را از هم تفکیک می ‌کند و ممکن است پاسخ‌گو را در مقابل این گزینه ‌ی جبری قرار دهد که در هر لحظه یا باید جنبش عمومی و ملی را اصل بداند یا جنبش زنان را. و اما از زاویه ‌ای دیگر ممکن است این چنین پرسش ‌هایی برآمده از آن باشد که ما هم‌چنان در دایره ‌ی قضاوت و تفکر “کلان ‌نگر” نسبت به تحول جامعه گرفتار هستیم.

با گذشت پنجاه سال پرهزینه و پیامدهای فاجعه ‌بار ناشی از تفکر و قضاوت ‌های “کلان روایتی” از سیر تحول جامعه، اکنون برای من و امثال من حداقل این نتیجه‌ی ملموس وجود دارد، که لزومی ندارد هر گروه و نیروی تحول ‌طلب و دموکراسی ‌خواه (به ‌خصوص فعالان جنبش زنان) معضلات و محرومیت ‌ها و نیز خواسته ‌های خود را “اصل” و اولویت همه ‌ی جامعه قلمداد کند (هرچند زنان نیمی از کل جمعیت کشور هستند) و از مطالبات و نگرش‌های خود روایتی آن ‌چنان کلان و فراگیر بسازد که دیگر گروه ‌های اجتماعی را به سکوت وادارد. اسطوره ‌سازی از مبارزه ‌ی هر گروه اجتماعی و مطالبات یک گروه خاص، در قالب خواستی ملی، زنگ خطر توتالیتاریسم و فاشیسم را به ‌صدا در می ‌آورد هرچند این گروه و این مطالبات، خواسته ‌های زنان باشد.

از سوی دیگر خواسته ‌هایی مانند “دموکراسی” یا “استقلال” و یا مقولاتی مانند “منافع ملی” اگر با مفهومی انتزاعی و به ‌شکل خواسته ‌ای ورای خواسته ‌ی اقشار و طبقات اجتماعی، دنبال شود یعنی به کلان ‌روایت ‌هایی مبدل شود که در زندگی روزمره ‌ی هیچ ‌یک از گروه ‌ها و طبقات اجتماعی مصداق نیابد (که معمولا نمی ‌یابد) به مردم و تحولات عمیق اجتماعی کمکی نخواهد کرد.

برای نمونه بحث “استقلال” و تمامیت کشور را در نظر بگیریم: استقلال مفهومی است که در یکصد و پنجاه سال گذشته به مفهومی اسطوره ‌ای، مقدس و ایدئولوژیک تبدیل شده است. این پروژه ‌ی استقلال ‌خواهی به دوران استعمار کهن تئوریزه و سپس به خواسته ‌ی برخی از گروه ‌های روشن‌فکر و آزادی‌خواه مبدل شد و طی یک قرن اخیر، خود را به ‌عنوان “اصل برتر” بر ذهن و روان و باور بسیاری از گروه ‌های اجتماعی تحمیل کرده است.

در واقع وقتی شعار استقلال ‌خواهی به آن ‌چنان خواسته ‌ای اسطوره ‌ای و فراگیر (توتالیتر) تبدیل می ‌شود که ورای تنوع خواسته ‌ها و زندگی روزمره‌ی مردم قرار می ‌گیرد طبعا خواسته ‌های دیگر گروه ‌های اجتماعی ـ مانند خواسته ‌ی زنان در اوایل انقلاب ـ بلعیده می ‌شود؛ سایه‌ی سنگین این شعار “بزرگ” اجازه ‌ی بروز و ظهور را به تنوع و تکثر و گونه ‌گونی انبوه مطالبات نمی ‌دهد و همین می ‌شود که تنها یک خواسته ـ استقلال ‌طلبی و ضدیت با امپریالیسم ـ به کلان ‌روایتی اسطوره ‌ای مبدل می ‌شود که هر حزب یا گروهی به ‌راحتی می ‌تواند با مستمسک قرار دادن این مفهوم انتزاعی و مافوق طبقات اجتماعی، به قدرت برسد و مطالبات دیگران را به این بهانه که: “مساله‌ی استقلال اصل است و دیگر مطالبات، فرعی و تفرقه ‌افکن”، سرکوب و حذف کند. کما این ‌که در هشتاد ساله ‌ی اخیر، همه ‌ی حکومت ‌های ایرانی در عین تضاد و دشمنی که با یکدیگر داشته ‌اند اما با دست‌آویز “استقلال” و نسبت دادن مبارزات دیگر گروه ‌های اجتماعی و ملت ‌های غیرفارس به “ستون پنجم دشمن”، آنان را تارومار کرده ‌اند. جالب این‌جا است که با سلاح “استقلال” و استقلال ‌خواهی، همه ‌ی حرکت ‌های مستقل را خفه کرده ‌اند.

پس با توجه به این مسایل شاید بهتر است که پرسش فوق بدین ‌گونه طرح شود که: رابطه‌ی جنبش ‌های مختلف اجتماعی با یکدیگر چگونه است و یا شاید بهتر است نسبت جنبش زنان را مثلا با احزاب سیاسی مورد بررسی قرار بدهیم نه با یک مفهوم انتزاعی!

در واقع جنبش ملی و دموکراسی ‌خواهی از جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش کارگری، جنبش ‌زیست ‌محیطی، جنبش اصلاح ‌گری دینی، جنبش اقلیت ‌های قومی، جنبش اقلیت ‌های مذهبی، جنبش گروه ‌های مهاجر، احزاب سیاسی، جنبش ‌های صنفی، و … تشکیل شده و هویت یافته است. فعالیت این جنبش ‌های موازی با یکدیگر بدنه ‌ی جنبش دموکراسی ‌خواهی را در سطح ملی شکل می ‌دهند. در واقع مطالبات گونه ‌گون اقشار و گروه ‌های مختلف، خواسته ‌هایی است که تحقق ‌اش ملزم به تغییراتی در روابط بین دولت و شهروندان، و تحول در روابط بین گروه ‌های اجتماعی و افراد جامعه با یکدیگر و با محیط اطراف ‌شان است پس تلاش مستمر برای تحقق خواسته ‌های این گروه ‌هاست که مجراها و روندهای دموکراتیک را در یک جامعه شکل می ‌دهد و در تحلیل نهایی، ساخت سیاسی را (افزون بر روابط اجتماعی) دموکراتیک می ‌کند.

اکنون با این توضیح شاید بهتر باشد که رابطه‌ی جنبش زنان را با حرکت ‌ها و مبارزات دیگر گروه ‌های اجتماعی (مانند احزاب سیاسی، و…) بررسی کنیم. ولی پیش از آن باید تاکید شود که هر شهروند ایرانی هویت ‌های مختلفی دارد. واقعیت آن است که مثلا یک زن در ایران، هویت جنسی ‌اش را جدا از هویت قومی، طبقاتی، ملی، مذهبی و شغلی، تجربه نمی ‌کند، مجموعه ‌ی این هویت ‌هاست که به زندگی یک زن شکل می ‌دهد و از همین ‌روست که مبارزه با تبعیض جنسیتی نمی ‌تواند جدا از مبارزه ‌ی طبقاتی، ملی، قومی، مذهبی و صنفی در نظر گرفته شود، هرچند محور اصلی جنبش زنان، در تحلیل نهایی، فروپاشی ستم جنسی است و از این زاویه است که به مسایل دیگر از جمله به “مبارزه‌ی حقوق برابر” نگاه می ‌کند.

از سوی دیگر تجربه ‌ی ملموس و مکتوب ‌شده ‌ی بسیاری از کشورها نیز نشان داده است که جنبش زنان در کنار دیگر جنبش ‌های اجتماعی است که گسترش پیدا می ‌کند یعنی مبارزات دیگر گروه ‌های اجتماعی می ‌تواند گستره ‌ی عمل جنبش زنان را تعمیق و گسترش دهد، به ‌شرط آن که جنبش زنان به لحاظ سازمانی و تفکر و اجرای برنامه ‌های خود، به ‌طور مستقل عمل کند وگرنه دست‌آوردهای دیگر جنبش ‌های اجتماعی و یا احزاب سیاسی لزوما به تغییر دیدگاه جنسیتی حاکم و فروپاشی چنین ستمی (ستم جنسی) منجر نخواهد شد. بنابراین پیش ‌نیاز این مدعا آن است که جنبش زنان، به ‌طور مستقل مطالبات و خواسته ‌های خود را با محوریت مبارزه با ستم جنسی دنبال می ‌کند. استقلال در روش، تفکر و برنامه ‌ی جنبش ‌های مختلف اجتماعی، بانی و اساس پیدایش و آفرینش نظام دموکراتیک است.

برخی، کم‌رنگ و نامرئی شدن یکی از جنبش ‌های اجتماعی را سبب گسترش آن دیگری می ‌دانند. برای نمونه همواره جنبش زنان با این معضل که طرح مطالباتش تا زمان ‌هایی نامعلوم و خاص باید به تعویق بیفتد و حتی بیان نشود تا مثلا ژنرال ‌های جنبش “ملی” بتوانند مطالبات خود را (که به ‌غلط، خواسته ‌ی همه ‌ی مردم می ‌پندارند) مطرح کنند روبه ‌رو بوده است (برای نمونه در همین تجمع اعتراضی اخیر زنان یعنی تجمع در برابر دانشگاه تهران، ۲۲ خرداد ۸۴ باز هم از سوی برخی از زنان وابسته به احزاب سیاسی، این بحث ‌که در شرایط حساس کنونی ـ شرایط انتخاباتی ـ نباید تجمع زنان برگزار شود مطرح شد)!!! درصورتی که تجارب بسیاری وجود دارد که نه تنها طرح مطالبات هیچ گروهی به گروه دیگر ضربه نزده بلکه گستره ‌ی عمل و تاثیرگذاری دیگری را حتی افزایش داده است.

برای نمونه ما شاهد بوده ‌ایم که جنبش اصلاح دینی طی سال ‌های اخیر توانست برخی نهادها و اهرم ‌های سیاسی جامعه را از آن خود کرده و گسترش پیدا کند. گسترش جنبش اصلاح ‌طلبی و توانایی گرفتن بخشی از قدرت سیاسی، به ‌زعم من یکی از دلایلش وجود و حضور جنبش زنان، دانشجویان، جوانان و جنبش ‌های دیگر اجتماعی بود که پیش از سال ۷۶ به ‌تدریج در جامعه شکل گرفته بودند. گرفتن اهرم سیاسی توسط جنبش اصلاح دینی باعث شد به ‌نوبه ‌ی خود، گستره ‌ی عمل و تاثیرگذاری همان جنبش ‌های اجتماعی (زنان، جوانان، دانشجویی، کارگری و…) نیز گسترش یابد.

‌در واقع می ‌خواهم بگویم جنبش ‌های مختلف اجتماعی با توجه به آن ‌که هر یک از آن ‌ها بخشی از معضلات و ابعادی از واقعیت ‌های پنهان اجتماعی را مطرح می ‌سازند در نتیجه بهتر می ‌توانند به درک عینی ‌تر و راه ‌حل بهینه ‌تر کمک کنند، از این ‌رو نه تنها این جنبش ‌های اجتماعی رقیب یکدیگر نیستند بلکه به یکدیگر یاری می ‌رسانند.

‌روایت ‌های مختلف از تاریخ تحولات برخی کشورها نشان می ‌دهد که جنبش ‌های اجتماعی مختلف اصولا از مجراهایی گسترش یافته ‌اند که شهامت و بلوغ فکری برای مبارزه‌ی مستقل را کسب کرده ‌اند یعنی اگر گروه ‌های اجتماعی مختلف به ‌طور مستقل به مسایل خود نپردازند و در شعارهای “کلان” و روایت ‌های بزرگ مستحیل شوند به واقع هیچ تغییر جدی و اساسی در زندگی ‌شان حاصل نمی ‌شود. زیرا در جوامع پیچیده ‌ی امروز یک حزب یا یک جنبش واحد با سازماندهی یک ‌دست، هرچند صادقانه بخواهد، نمی‌تواند خواسته ‌های متفاوت مردم را نمایندگی کند، (مگر آن‌که خواسته ‌ها را محدود و سرکوب کند یعنی صورت مساله را پاک کند) درصورتی که اگر گروه ‌های اجتماعی مختلف با سازماندهی و برنامه‌ی مستقل و از زوایای متنوع به معضلات یک جامعه برخورد کنند و برای خواسته ‌های خود به مبارزه ‌ای مستقل و متشکل دست بزنند، در یک پروسه خواهند توانست به گزینه ‌های بهتری برای خود و در واقع برای کل جامعه ‌شان نایل شوند.

‌برای نمونه تصور کنید اگر در انقلاب ۵۷ مطالبه ‌ی “اصلی” جامعه یعنی شعار ضدامپریالیستی “استقلال” با حضور جنبشی نیرومند و مستقل از زنان در می ‌آمیخت، به ‌روشنی می ‌توان تصور کرد که آرایش نیروهای آن زمان را تغییر می ‌داد. چرا که برای نمونه، جنبش زنان می ‌توانست مفهوم استقلال را از زاویه ‌ی منافع زنان بازخوانی کند و تعریف متفاوتی از آن به ‌دست دهد. طبعا یکی از پیامدهای جبری این بازخوانی، همانا تغییر دموکراتیک در ترکیب نیروهای پیش‌برنده ‌ی آن بود. در واقع اگر زنان به ‌جای شرکت دنباله ‌روانه در احزاب سیاسی (و درجهت “منافع کلان ملی)” می ‌آمدند و به ‌طور مستقل خودشان را سازمان‌دهی می ‌کردند و در یک جنبش مستقل و حرکت هم‌بسته در جهت “منافع زنان” مبارزه می ‌کردند، بهتر می ‌توانستند در جهت تثبیت منافع ملی جامعه موثر باشند. زیرا در سایه ‌ی تنوع و تکثر خواسته ‌ی گروه ‌های مختلف اجتماعی بهتر می ‌توان به تحول عمیق و پایدار امید داشت وگرنه هر زمان و در هر تحول کلان اجتماعی در ایران، گروه ‌های اجتماعی مختلف به بهانه ‌ی حفظ “یک‌پارچگی” صوری، به سکوت واداشته شده ‌اند.

منظورم آن نیست که یک مساله ‌ی واحد نمی ‌تواند برای همه ‌ی جنبش ‌های اجتماعی تبدیل به هدف شود بلکه می ‌خواهم بگویم برای یک مساله ‌ی واحد و یک معضل مشخص در جامعه (به ‌عنوان مساله ‌ای ملی) جنبش ‌های مختلف اجتماعی می ‌توانند از زاویه ‌ی منافع و خواسته ‌های مستقل و متفاوت خود به آن مساله بپردازند.

اگر به بهانه ‌ی منافع ملی (یا دینی)، قرار باشد منافع زنان، جوانان، مزد و حقوق ‌بگیران، مهاجران، اقوام، پیروان مذاهب غیررسمی و مطالبات صنفی پایمال شود مسلما آن را نمی ‌توان منافع ملی قلمداد کرد چرا که “ملت” از این گروه ‌های اجتماعی مختلف تشکیل شده و اگر قرار باشد منافع آنان خاموش و یا در نظر گرفته نشود پس منافع ملی در میان نخواهد بود و در واقع منافع گروهی خاص یا منافع حاکمان است که به جای “منافع ملی” معرفی می ‌شود. دموکراسی و دموکراسی ‌خواهی هم اگر قرار نباشد در آن حقوق زنان، حقوق کارگران، منافع صنف ‌ها، مسایل اقوام و… در نظر گرفته شود چیزی بیش از یک واژه‌ی انتزاعی نخواهد بود.

منبع:مجله نامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.