شکایت های پدر زهرا بی جواب مانده است

کانون زنان ایرانی – نرگس جودکی: “برای رسیدگی به پرونده کشته شدن دخترم به بیت رهبری، ریاست جمهوری و قوه قضاییه نامه نوشته ام اما تا کنون از هیچ کدام جوابی دریافت نکرده‌ام. ”

این گفته “ابولقاسم .ب “پدر دکتر زهرای ۲۷ ساله است که در روز بیستم مهر به همراه نامزدش در همدان توسط نیروهای ستاد امر به معروف و نهی از منکر دستگیر شد .پس از بازداشت ۴۸ ساعته وقتی پدر و مادرش برای اطلاع از وضعیت فرزندشان به همدان می روند، ماموران خبر از خودکشی زهرا می‌دهند، موضوعی که خانواده زهرا باور ندارند.

صبح روز جمعه بیش از ۲۰ تن از فعالان حوزه زنان درخانه دکتر زهر قرار دارند تا با خانوده داغدار او همدری کنند.

ساعت که به ده صبح می‌رسد آنهایی که زود رسیده‌اند در ابتدا ی کوچه باریکی که پلاکارد سیاهی بر سرش نیست ، به انتظار دیگران می‌ایستند. کوچه آشتی کنان خلوت است . همه می‌دانند تا لحظه‌های بعد چه خواهند دید. کنار در بر پارچه باریک سیاهی به خانواده زهرا تسلیت گفته اند.
در باز می شود و زنان برای ورود به همدیگر تعارف می‌کنند . کفش‌ها را می‌کنند و قدم به خانه کوچکی می گذارند که این روز ها تنها صدای گریه از آن به گوش می‌رسد.

برخی جرات روبرو شدن با مادر زهرا را ندارند و زیر پله مکث می‌کنند. مادر سخن را با گریه آغاز می کند. در تمام گفت و گوها زمان تقش مهمی دارد. ساعتی که تلفن این خانه زنگ خورده و مامور آگاهی با پدر حرف زده؛ ساعتی که صدای زهرا از راه دور به گوشی رحیم برادرش رسید ؛ ساعتی که مادر و پدر به همدان رسیدند و ساعتی که …

همه زمان ها دوباره مرور می‌شود ، . پدر او محاسن سفید دارد و لباس سیاه پوشیده از روزی می گوید که زهرا برای آخرین بار خانه را ترک کرد:” سرش را گذاشت روی پایم. از مریض‌هایش در روستا گفت. از پیرزنی که پایش درد می‌کرده و نیمه شب با آه و ناله آمده و زهرا او را معاینه کرده است. ”

قرآن بزرگی با زمینه سیاه و لاجوردی روی طاقچه است . مادر می‌گوید:«این قرآن را از نمایشگاه قرآن خریده‌ بود. گفتم مادرجان این قرآن ترجمه فارسی ندارد.زهرا گفت عیبی ندارد قرآن را برای مراسم عقد من بگذارید، اما قرآن را برای مراسم مرگش گذاشتیم.”

فضای سنگین و نفس‌گیر اتاق و حرف های تاثیر گذار مادر زهرا بغض زنان را می‌شکند. رحیم برادر زهرا آن سوی اتاق تو در تو ، عکس‌های خواهرش را روی زمین چیده است و مادر دوباره از لحظه ای می‌گوید که خبر را شنید و باور نکرد:”از جاده ساوه به همدان رفتیم . هر چه التماس کردیم، نگذاشتند بچه مان را ببینیم تا ساعت ۱۲ کنار خیابان بودیم وبعد هم به هتل رفتیم .فردای آن روز وقتی به ستاد امر به معروف رفتیم، گفتند بروید آگاهی، بروید پزشکی قانونی . دیدم شوهرم خودش را می‌زند وبا مردان دیگر درگوشی صحبت می‌کند. خدا! مثل مرغ سرکنده بودم. شوهرم می‌گفت بچه ات را کشته اند.فکر کردم زهرا را کتک زده‌اند.گفتند باید بروید دادگاه .نمی فهمیدم ماجرا چیست ،شوهرم رفت پزشکی قانونی و به من تلفن کرد،گفت:الحمدالله بچه ات سالم است معنی این جمله را نمی دانستم. بعد فهمیدم که منظورش باکره بودن اوست.”

مادر می گوید: “روی پاهای زهرا چند کبودی که جای لگد بوده ؛ دیدم… ”

پنج بعد از ظهر پدر و مادر همراه با جنازه زهرا راهی تهران شدند و هفت ساعت در راه گریستند. آمبولانس ااز همدان خارج شد.زهرا دیگر برای مداوای بیمارانش باز نمی گردد.مادر طاقت از دست می دهد و کنار جاده ماشین را نگه می دارد.پیاده می شود به سمت آمبولانس می رود و به همسرش التماس می کند که بگذارد روی دخترش را ببیند.در آمبولانس باز می شود و مادر فرزندش را در آغوش می گیرد.

رحیم هم حرف هایی برای گفتن دارد:”سفر بودم. چند بار تماس گرفتم موبایل خط نمی داد.شماره ستاد را گرفتم ۱۲ بار. به من گفتند زهرا در اختیار ستاد عملیات است و ساعت ۹ شب می توانم تماس بگیرم.ساعت یک ربع به ۹ زهرا زنگ زد؛خیلی ذوق کردم از ستاد تماس می گرفت،گفتم چی شده؟ ناراحت نباش !بابا با پول و سند در راه است. غصه نخور. پرسیدم کتک ات که نزدند،گفت”،نه! یک آقایی بالای سرم ایستاده.” آن زمان روحیه اش خوب بود، من حال خواهرم را بعد از ۲۷ سال می دانم،اما آنها در گزارش خود نوشته اند ساعت نه و ربع خودش را حلق آویز کرده ااست.”

رحیم معتقد است صحنه خود کشی با عقل جور در نمی آید:”صندلی را به من نشان دادند که یک جفت جای پا مثل مهر روی آن بود.مگر با بالا رفتن از صندلی و درست کردن حلقه دار با یک پارچه و دار زدن تنها یک جفت جای پا روی صندلی باقی می ماند؟”

آرش مرا نکشت

پدر زهرا آزاده است و در روزهای انقلاب،طعم تلخ شکنجه ساواک را چشیده:”سال ۵۰ در رشت بازداشت شدم،جرمم این بود که به جمهوری اسلامی و تغییر حکومت اعتقاد داشتم.بارها در شکنجه گاه ساواک توسط آرش شکنجه گر معروف شکنجه شدم. آرش مرا نکشت،اما امروز دخترم به جرمی که نمی دانم چیست کشته شده است و کسی مقصر را معرفی نمی کند.”

در دفتر اداره آگاهی همدان به پدر گفته اند:” تسلیت می گوییم دخترت فوت شده :” مامور آگاهی هم مرگ را مشکوک می دانست. گفت برو مراسم خاکسپاری را انجام بده و بیا . ۲۵ هزار تومان برای جواز دفن واریز کردم و آمدم.گفتند:” باید ۱۵ هزار تومان دیگر هم واریز کنی” ،گفتم:” خوش انصاف ها از اول می گفتید ۴۰ هزار تومان بریزم.”

مادر زهرا با خود می گوید:”در پرونده نوشته اند جرمی مشهود نبوده است.”

برادر تاکید می کند:”می گویند خودکشی کرده اما زهرا حالش خوب بود.”

زهرا هفت سال در مدرسه تیز هوشان تحصیل کرده بود . بعد از قبولی در دانشگاه و تمام شدن درسش ،به خواست خودش دوره طرح را در یکی از روستاهای همدان نزدیک دهگلان می گذراند.در ضمن سال گذشته نیز در آزمون تخصصی قبول شده بود.۲۵ آبان ماه سالروز تولدش بود و مادرش در خانه تاریکشان شمعی سیاه برای او روشن کرده بود.

همه از نامزد زهرا می پرسند که روز دستگیری همراه او بوده.رحیم می گوید:” او از کار بیکار شده و کمتر با کسی تماس می گیرد.”

مادر زهرا می گوید :”زهرا خواستگاران زیادی داشت که همه تحصیل کرده بودند اما او این خواستگار را پذیرفت ؛ از روز اول آشنایی شان مرا در جریان گذاشت و با حضور دو شاهد صیغه محرمیت بین آنان جاری شده بود.”
فشار خون مادر زهرا این روزها متعادل نیست و مرتب او را پیش دکتر می برند.از چشمهای پدرش پیداست که چقدر به دکتر بودن دخترش می بالیده!

عروس خانواده ؛ زهرای دیگری است که دکترای ژنتیک می خواند .برای همه چای می ریزد. نگران است :”حال مامان از همه بدتر است،اصلاً آرام نمی گیرد.این خانواده وابستگی زیادی به هم دارند .از هشت سال پیش که با رحیم ازدواج کردم اولین نکته جالب برای من این بود که این خانواده سالها پس از مرگ پسر ۹ ساله اشان در یک حادثه ،هر دو هفته یک بار به بهشت زهرا می روند .حالا مانده ام چگونه مرگ زهرا را تحمل می کنند؟ فکر نمی کنم تا ۲۰ سال آینده هم درد آنان تسکین یابد.”

قرار است پدر زهرا به دادسرای محلاتی نامه بنویسد .چرا که در بهشت زهرا و محله مزاحمت هایی برایشان ایجاد شده است:”چند شب پیش ساعت ۲:۳۰ دقیقه تلفن زد و کسی با تمسخر گفت که از حقوق بشر تماس می گیرد.”

او ادامه می دهد:” دختر م آدم سیاسی نبود کسی هم نبود که خودکشی کند ،باید بدانم به کدام جرم و چگونه مستحق مرگ دانسته شد!”

مهمانان بر می خیزند.زهرا در آخرین لحظات زندگی به چه می اندیشیده در آن زمان بر او چه گذشت و چگونه جان داد؟

** شرح عکس :دکتر زهرا در لباس فارغ التحصیلی در دانشگاه تهران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.