گفتمان سرکوب حاکم شده است؟!

میم .الف

ژیلا جان

راستش مدتی است از ماجراهای جنبش زنان و برخی از اختلاف ها با خبر شده ام و البته کمی دلگیر از این روزها!مدتها بود که می خواستم نامه ای برایت بنویسم اما ماند تا حالا که بیست و دوم خرداد رسیده است ،روزی که گروههایی از فعالان جنبش زنان برآن نام روز همبستگی زنان را نهاده اند.

در آستانه چنین روزی می خواهم بگویم:

متاسفم که ما وارثان تکرار فاجعه و درد هستیم.

من فکر می کردم که زمان و زمانه و این همه بدبختی یاریگر ما در درس گیری از تاریخ بوده، نگاه که می کنم تجربه کم داشتم! تلخ از شکست که هنوز بختک شر آن بر سرمان نشسته است.

سالهاست دارم فکر می کنم که در میان این نیروها (سیاسی، مدنی و غیره) اختلافات اساسی که منجر به این جدایی ها و خط و نشان کشیدن ها می شود چیست؟ نه اینکه با سیاست ” همه با هم موافق” باشم که زندگی یعنی همان تفاوت اما با پذیرش تفاوت ها. هم باز به گمان من این جدایی ها و این موضع گیری ها واقعی نیستند. واقعیت ما اختلاف بر تفاوت ها نیست من البته تفاوت زیادی هم نمی بینم! من در آن سالهای شور و شر هم تفاوت زیاد نمی دیدم! در زندان هم که سفره ها را جدا می کردند تفاوت نمی دیدم! برای همین ناهار را سر یک سفره و شام را با سفره آنسو می خوردم و صبحانه را خودم تنها برای اعتراض به وجود سفره ها! من طعم تلخ شلاق را با تفاوت کابل ها می فهمیدم اما اینکه “ما” اینگونه هستیم و دو ستان دیگر ما و “آنها” نوع دیگر نه.

راستش دشمن تراشی از همین تعریف “ما” شروع می شود اما با ما ” دیگران” را که از “ما” نیستند تعریف می کنیم. و بعد مجبوریم برای این “دیگران” و تفاوت هایشان با ما اختلاف تعیین کنیم! این آغاز حذف در ادامه و در سیاست به کشتار! می رسد. مگر ندیدیم زندانیان شکنجه شده ای که شکنجه گر برای ” آنها” و دیگران شدند.

سالهاست که با همین تعاریف و تفاوت های غیر واقعی و ساختگی فقط خود را بیشتر در معرض خطر قرار داده ایم! جدایی و تفاوت و در اصل کثرت گرایی خوب است اما باید به آن واقعیت بخشید تا موتور حرکت شوند. من در این ماجراها فقط کهنگی و گذشته را می بینم و ضرب آهنگ استبداد و امنیتی ها که موزیک متن جدایی و انشعاب هاست! گرنه این همه فاصله میان ما نیست.

ار تاریخ و زندگی و فاجعه درس نگرفته ایم و داستان جاریست .تا کجا ؟نمی دانم . از خیابان به اوین و از اوین تا خاوران.

ژیلای عزیز! من نا امید نیستم و به سلامت و مسئولیت خودمان که کم “نیستیم” ایمان دارم اما خودم کاری جز سکوت نمی توانم و کمی هم خون دل خوردن!

نمی دانم آیا قرار است ” بر آید آفتابی” یا نه! اما چند سالی ست چیزی به نام حاکم شدن ” گفتمان سرکوب” فکر مرا به خود مشغول کرده است .

واقعیت این است که سرکوب هدف نیست وسیله است. زندان، شکنجه و اعدام وسیله ای برای حاکم کردن نوعی “منطق” است که در تحلیل اوضاع به نفع قدرت است.

در این سالها این منطق از برون ، از وزارت فخیمه ! به درون ما آمده و بر نگاهمان حاکم شده است. بیشتر بر کردار ما فرمان می راند. اشتاه نکنیم این نوع “فکر کردن” حتما در رد خواسته های جنبش های اعتراضی نیست. سالهاست که قدرت سرکوب در هیچ کجای جهان دیگر بسان شصت وشصت و هفت عمل نمی کند. اتفاقا گاه با ما و در خواست های ما هم نظر می شود. مهم همراه شدن نیست، مهم به فرجام نرسیدن است. مهم حاکم کردن گفتمان سرکوب است. در همان زمین بازی تعیین شده و با همان “توپ” بازی کردن تا آرام آرام ” فراموشی” چیره شود و اصل ماجرا فقط به بازی و یا با کدام توپ و در کدام حصار بازی کردن محدود شود.

منظور من این نیست که کسانی که به روشی ویا حرکتی اعتراض می کنند همه ازآنجا تشویق و ترغیب شده اند، اصلا اینگونه نیست. حاکم شدن گفتمان سرکوب یعنی پذیرش منطق و زمین، امری فرهنگی ست. آگاهانه نیست آرام آرام راه باز می کند وجا می افتد. یعنی عملا وارد زندگی و مباحث می شود. شاید خنده دار باشد هیچ بعید نیست مثلا بحث کنیم که تخم مرغ را از کدام سر باید شکست! و فکر هم کنیم داریم بحثی جدی و علمی و مدنی می کنیم. سالهاست که به جز “چند یهودی سرگردان” که هنوز روایت گر اردوگاه ها هستند، منطق ” گفتگو” با سود بردن از واقعیت دروغ گونه تئوری های ” جامعه مدنی” گفتگو را فقط به نفع پذیرش منطق گفتگو با وزارت فخمیه ! و از ما بهتران ها ترجمه می کنند.

در بهت آن یهودی های آواره بحث در این محدوده می چرخد که شش میلیون انسان سوخت یا چهار میلیون نهصد و نود تا؟! حاکم شدن گفتمان سرکوب، با وحشت از شکست که واقعی است و در ذهن همه هنوز زنده است تئوریزه می شود. برای این سو به خیال خودمان با استفاده از همان درس های شکست است! اما کدام درس ها؟ این درس ها کی روایت شدند تا جمع بندی شوند؟ در اصل وقتی می گویئم درسهای شکست. درس هایی انتخابی در فضای استبداد و با استفاده از ” روایت رسمی قدرت” است که آنها برایمان جمع بندی کرده اند! و به جای روایت شکست و ریشه یابی آن طرح می شوند. هنوز وحشت شکست در جانمان است و هیزم این آتش که با آن خود را می سوزانیم همان باور به روایت رسمی است! برای همین تا سالها همه حتا خود یهودیان روایت آن چند یهودی آواره را باور نمی کردند.

بازهم ممنون برای این درد دل شنیدن

اما این شعر کمال رفعتی صفا را هم بخوانید! تا تکرار فقط در حرف نبینیم! آنچه می کشد مرگ نیست فراموشی ست

در زیر این آبشار

که از تکرار سرد خویش خسته نیست

من اندوه خود را مرور می کنم

تا اندوه شما را بیابم

من اندوه شما را مرور می کنم

تا اندوه خود را بیابم

نبودید!

شما نبودید!

که جهان در جهان گم شد

شما نبودید

که سنگ آوردند و

آئینه بردند

که مه آوردند و

آفتاب بردند

که تیغ آوردند و

تاک بردند

که جهل آوردند و

خرد بردند

شما نبودید!

که میدان یافتن

به پرتگاه گم شدن مبدل شد

شما نبودید

که واژگونگی خدایی کرد

*این نامه خطاب به ژیلا بنی یعقوب ،روزنامه نگار نوشته شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.