داستان عروسی دکتر زهرا

دکتر محمد صابر

پس از پایانِ پایان نامه هایمان، قرار شد که در جشن فارغ التحصیلی شرکت کنیم . این مراسم در جوی نه چندان گرم به اتمام رسید و همان روز همهء همکلاسیها با هم قرار گذاشتیم تا موافقت مسئولین دانشگاه را بدست بیاوریم و مجدداً یک جشن دیگر بر پا کنیم، هر چند که حالا همگی فارغ التحصیل شده بودیم.

با بچه ها قرار گذاشتیم که چند ماه بعد جشن دیگری را اجرا کنیم و در این مدت زمان ، یکی از بچه ها قرار شد با مسئولین دانشگاه صحبت کند و هر کداممان وظیفه ای را بر عهده گرفتیم. وظیفه من این شد که کارهای مربوط به کامپیوتر و چاپ دعوتنامه را تهیه کنم و در عین حال با یکی از دانشگاههای خارج هم مکاتباتم را ادامه دادم. “زهرا” برای برنامه طرح به “همدان رفت”.روزی برایم زنگ زد که خبر خوبی برایم دارد و آنرا بزودی برایم خواهد گفت.حدس و گمانهایی میزدم اما صبر کردم تا خودش بگوید.

روز جشن فرا رسید.طبق یک قرار تلفنی بین من و “زهرا” قرار شد روز جشن، نامزدش ، حمید ، را بمن معرفی کند. با اینکه “زهرا” را عمیقاً دوست داشتم و همه دخترهای کلاس یک طرف و او طرف دیگر بود، برایم اما، این احساسم همواره آمیخته ای از عشق انسانی به انسان دیگر، صرف نظر از جنسیت و در عین حال مجموعه ای بود از احساس یک برادر نسبت به خواهر کوچکترش که برایش بینهایت عزیز است.

از آنجایی که میدانستم پدر “زهرا” پاسدار بازنشسته است و من اساساً نمیتوانستم و نمی توانم با یک سپاهی از هیچ نظر کنار بیایم، از ابتدای دوستیمان قرار بر این شد که تا آنجا که میتوانیم سیاست و عقاید سیاسی و دینی مان را وارد دوستی مان نکنیم چون احتمالاً باعث کدورت می‌شد و من به هیچ عنوان نمی‌خواستم “زهرا” را به عنوان یک انسان و یک دوست خوب از دست بدهم. روز جشن از راه رسید و من پس از یک تماس کوتاه تلفنی با “زهرا” ، پرسیدم که کجاست و او در پاسخ گفت که دارد همراه “حمید” به محل می‌آید و به شوخی به من گفت که “واسه زیارت آماده ای!”. حدود نیم ساعت پرسه زدن در محوطه دانشگاه و کمی گپ و گفتگو با همکلاسیهای سابق که حالا همگی آقای دکتر و خانم دکتر شده بودند، از دور دیدم که دو انسان که انگار فرشتگان خدا اسکورتشان می‌کردند دارند گاماس گاماس(این واژه ارمنی است و به معنای آهسته آهسته است) بطرف من می‌آیند بدون آنکه متوجه شده باشند من رو به رویشان هستم. پس از دقایقی به هم رسیدیم و شدیم سه تفنگدار که تفنگهایمان ابزار پزشکی بود و قلم مان و قلبی برای تسکین آلام هموطنانمان.

“زهرا” مرا به “حمید” معرفی کرد و پس از روبوسی با حمید به اتفاق وارد سالن اصلی جشن رفتیم.

با اینکه آدم فضولی نیستم و از دیگران حتی اگر خیلی نزدیک هم به من باشند، دربارهء زندگی خصوصی‌شان سئوال و جواب نمی کنم، اما نسبت به “دکتر زهرا” از حساسیت خاصی برخوردار بودم و بسیار برایم مهم بود که با کسی که آشنا می شود و ازدواج می کند، متضمن خوشبختی اش باشد، همان احساسی که نسبت به خواهران تنی خود داشته و دارم (بی پرده بگویم، احساسی که به همهء “دختران سرزمینم” دارم) . البته این احساس من هیچ ربطی به غیرت های کوچه بازاری نداشت و ندارد و هرگز بخودم اجازه نمی دادم و نمی دهم که برای کسی تکلیف تعیین کنم.

پس از ورود به سالن، “زهرا” با دوستانش شروع به احوال پرسی کرد و حمید هم کنارش ایستاده بود، مـن با کمی فاصله با یکی از همکلاسیها گـپ کوتاهی زدم و خـــــاطره ای را مثل بــرق در ذهنم مرور کردم :

یادم می آید روزی بعد از اتمام کارمان در بیمارستان، از ساختمان اصلی بیمارستان خارج می شدیم، “زهرا” را دیدم که روی پلهء “سوم” ایستاده و دارد با موبایل حرف می‌زند و چنان حالتی دارد که اگر پر “پرواز” داشت، همانجا “پرواز” می‌کرد. به خودم این اجازه را دادم که بعد از اتمام مکالمهء تلفنی، به و ی بگویم : ” خانم دکتر، انگار یه خبرهایی هست، حالا من نا محرم شدم؟!” طبق معمول سرخ شد و گفت : ” نه بابا” که حرفش را قطع کردم و گفتم : ” پیش قاضی و معلق بازی؟!”. خندید، از آن خنده هایی که فقط در چهرهء “برگزیدگان خدا” دیده می شود.

آهسته آهسته از پله های ساختمان اصلی بیمارستان پایین آمدیم، من سکوت کرده بودم تا اگر “زهرا” تمایلی به گفتن داشته باشد، خود لب بگشاید؛ با لحنی که خواهر، برادرش را صدا میزند گفت :

“” محمد، بعد از فارغ التحصیلی و رفتن به همدان، با یه آقایی آشنا شده ام ، بنظرم آدم خوبیه.” گل از گلم شکفت و گفتم خوب، اگه دوست داری، ازش برام بگو. چهره اش دیگر کاملاً سرخ شده بود و دائم با انگشتانش بازی میکرد. گفت :

” همدان که رفته بودم برای پرس و جو دربارهء محل کارم برای طرح، یک شب به یک برنامهء رادیویی محلی گوش میدادم که دربارهء عرفان و اینجور مسائل بود، سئوالی در برنامه مطرح شد که باید از طریق فرستادن sms پاسخ می‌دادیم. من هم که از عرفان خوشم میآمد، موبایلم رو برداشتم و جوابی که بنظرم درست می آمد رو نوشتم و فرستادم. گویندهء رادیو ، بعد از پخش قسمتی از آهنگ بی کلام “الههء ناز”، دوباره به سخن گفتن پرداخت و از میان جوابهای رسیده ، سه نام برنده را اعلام کرد که یکی اش من بودم، و سپس گفت که حالا قرعه می‌کشم و از میان این سه اسم، یکی را بعنوان “برنده” اعلام می کنم، بعد از چند ثانیه، دیدم که “قرعه به نام من افتاده” و برندهء مسابقه رادیویی شده ام. راستش سئوال مطروحه بنظرم بسیار آسان بود، این بود که بیت دوم این مصرع را بگویید : “بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود”، بعد گوینده گفت که برای دریافتِ جایزه ام با شماره تلفنی که داده، تماس بگیرم.من آن شب یک sms کوتاه برای تشکر از برنامهء زیبایی که اجرا می کند، برای مجری برنامه فرستادم، به همان شماره ای که از رادیو اعلام کرده بود و روز بعد مجری برنامه به موبایلم زنگ زد و بعد از یک مکالمهء رسمی با وی(که در این مکالمه کشف کردم اسمش “حمید” است) نام و نشانی مرا خواست تا جایزه را برایم ارسال کند. در پاسخ به وی یادآور شدم که فعلاً ساکن همدان نیستم اما برای گذراندن دوره طرح به همدان خواهم آمد. اما نشانی پستی خانه را به او دادم.بعد از دو سه روز هدیه به دستم رسید.

بسته را برداشتم و باز کردم، دیدم “دیوان شمس” است و بعد از باز کردن اولین صفحه، به یک برگ گل سرخ و یک یادداشت کوتاه برخورد کردم که نوشته بود : زیارت شما آرزوی من است. ارادتمند، حمید و بعد هم دوباره شماره تلفن همراه اش را ذکر کرده بود. ضربان “قلبم” تند شد و یک لبخند روی لبانم و هزار سئوال در ذهنم به گردش درآمد، بلافاصله رفتم و یک لیوان آب سرد نوشیدم!”

حالا دیگر از محوطه بیمارستان خارج شده بودیم و وارد خیابان اصلی شدیم، من سراپا گوش بودم و “زهرا” با شوقی زیبا و “معصومانه”، تند و تند داشت ماجرا را برایم تعریف میکرد. وی ادامه داد :

“” نمی‌دانستم چکار باید بکنم اما یک احساس بسیار درونی و عمیق به من می گفت زنگ بزن ! راستش دو دل بودم و اصلاً اهلِ دوست پسر و این حرفها نبودم (به خوب و بدش کار ندارم، من اهلش نبودم). به هرحال بجای زنگ زدن، sms فرستادم با این مضمون که هدیهء جنابعالی را دریافت کردم و از برگ گل سرخ هم ممنونم، در مورد “زیارت” هم باید بگویم که من “امامزاده” نیستم!! این پیام را در موبایلم تایپ کردم و به شماره اش فرستادم.

پنج دقیقه بعد پیغامی دریافت کردم که نوشته بود : صدای شما از هر “امامزاده ای” برایم مقدس تر است اجازه بدهید با هم ملاقاتی داشته باشیم. با خود گفتم بندهء خدا چه در “صدای من” کشف کرده که مرا تا “ملکوت” بالا برده، با اینکه دو دل بودم اما ته دلم می‌خواست که ببینمش. پیام فرستادم که من دو هفتهء دیگر دوباره میآیم همدان، آمدم، با شما تماس میگیرم. دو هفته گذشت و من دوباره “راهی” همدان شدم. به قول خودم وفا کردم و برای مجری برنامه رادیویی که حالا اسمش رو هم میدونستم – حمید – sms فرستادم که من در همدان هستم. زنگ زد و ضمن خیر مقدم گفتن، پرسید که آیا فردا میتونیم همدیگر رو ساعت ۵ بعد از ظهر در “پارک” اصلی شهر، در کنج “شرقی” ببینیم؟ پاسخ دادم بله، وقت آزاد دارم. بعد گفت: چه جوری شما را شناسایی کنم؟! در جواب،گفتم “خواهید شناخت”. بعد هم به مامانم زنگ زدم و کل ماجرا را برای مادرم تعریف کردم، مامانم هم گفت انشالله که خیره، سپردمت دست “فاطمه زهرا”.

محمد،این بود اولین دیدار و آشنایی من با “حمید”. خانواده ام هم در جریان هستند و قرار است با حمید ازدواج کنم.

چنان غرق این خاطره بودم که اصلاً یادم رفت کجا هستم و ناگهان دیدم “زهرا” به من می‌گوید : “چیه؟ چرا ماتت برده؟ “عاشق” شدی؟ به خودم آمدم و گفتم هنوز نه، فعلاً که “نوبت عاشقی” مال شماست. هر سه خندیدیم و باز طبق معمول “زهرا” گوش تا گوش سرخ شده بود و یواشکی چشم غره ای به من نشان داد که خنده ام دو برابر شد!”

یک ردیف صندلی پیدا کردیم و اول حمید نشست بعد “زهرا” و بعد هم من، یکجورایی انگار من و حمید میخواستیم “زهرا” را در پناه خود نگاه داریم! پس از تشریفات و شنیدن یکسری حرفهای تکراری، خلاصه اسامی را صدا زدند و تک تک رفتیم روی صحنه و هر یک چند جمله ای ادا کردیم. سپس با یکسری آدم کـه بعضی هاشان اصلاً جایشان در دانشگاه و روی صحنه نبود، دست دادیم البته فقط آقایان دست می‌دادند.

یادم نمی رود که وقتی “زهرا” را صدا زدند و بلند شد تا به صحنه برود، انگار خواهر تنی خودم بود و باز چنان دچار توهم شده بودم که گویا عملاً دو فرشته در حال همراهی وی تا صحنه هستند. “زهرا” پس از رد و بدل کردن کلماتی با افراد روی صحنه،در چند جمله ای که ادا کرد، ضمن تشکر از استادان دانشگاه و تشکر از پدر و مادرش ، گفت که میل دارد قسمتی بسیار کوتاه از یک شعر را بخواند و تاکید کرد که شاید این شعر ربط چندانی به این مراسم نداشته باشد اما میدانم هستند کسانی که این مصرع بر دلشان خواهد نشست و گفت :

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

بعد، تشکر کرد و حضار با دست زدن ابراز احساسات کردند و از صحنه پایین آمد.
مراسم تمام شد و پس از عکس گرفتن ها حرف از “طرح” شد که کی کجا میرود برای گذراندن دوره طرحش.
“زهرا” گفت به استان همدان خواهد رفت و حمید با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد ولی اصرار داشت که آنرا پنهان کند. من گفتم به احتمال زیاد از ایران خارج می شوم که ناگهان هم “زهرا” و هم حمید یکصدا گفتند “کِی؟” گفتم تاریخ دقیقش را نمیدانم اما میزان تحملم از این وضع و اوضاع دارد کم کم به مرحله جنون میرسد که هر دو با سر تکان دادن حرفهایم را تایید کردند.

چند ثانیه ای در سکوت گذشت، انگار هر دوشان ( “زهرا” و حمید) داشتند خود را آماده میکردند که مطلبی را بمن بگویند. حمید با لحنی آهسته و دوست داشتنی گفت که آیا من تا پایان سال ایران هستم یا نه که دیدم “زهرا” سرخ شده است!!! ناخود آگاه یاد لحظه ای افتادم که خواهر کوچکم بعد از کلی اصرار من، بلاخره در یک ایمیل با حروف بزرگ و قرمز رنگ برایم نوشته بود که “آره محمد، میخوام ازدواج کنم!”، این خاطره چون برقی از جلوی چشمانم گذشت و بدون اراده شروع به خندیدن کردم و گفتم شما کارت دعوت بفرستین، من کره ماه هم باشم، خودمو می‌رسونم که همگی زدیم زیر خنده. “زهرا” در پوست نمی گنجید و همچون کبوتر ی سفید این سو و آنسو را نگاه میکرد.

از شنیدن خبر نامزدی و ازدواج “زهرا” عمیقاً احساس خوشحالی میکردم و دلم میخواست حتماً در مراسمشان شرکت کنم.
مراسم جشن دانشگاه تمام شده بود و ما همچنان سرگرم گفتگو بودیم و حرف از ادامه تحصیل و تخصص و غیره. “زهرا” که مسیرش بسیار طولانی بود و باید تا جنوب تهران میرفت آماده “خداحافظی” شده، من هم کم کم بار و بندیلم را جمع و جور کردم و میخواستم این دو زوج اهورایی را با هم تنها بگذارم و مطمئن بودم که دوباره بزودی همدیگر را خواهیم “دید”. بنابراین من پیشدستی کردم و بعد از دست دادن با حمید و روبوسی با وی و یک “خداحافظی” رسمی و صمیمی با “زهرا “، از آنها جدا شدم و به سمت یوسف آباد تهران راه افتادم. می‌دانستم که “زهرا” به خانه خواهد رفت و می‌خواهد با شوق و ذوق دربارهء جشن امروز با پدر و مادرش صحبت کند.

من پس از رسیدن به خانه، بعد از یک استراحت کوتاه، راهی ولایت خودم – شمال – شدم.

یکی دو ماهی گذشت و من از یکی از دانشگاه های خارج پذیرش گرفتم و خودم را برای شروعی دوباره حاضر می‌کردم، هر از گاهی هم با “زهرا” تماس میگرفتم و دائم به شوخی می‌گفتم کارت نفرستادین یا اداره پست لفتش می‌ده! که همیشه با خنده ای خداگونه جوابم رو می‌داد.او از آشنایی با حمید بسیار خوشحال بود و من هم از اینکه او خوشحال است خوشحال بودم.

وقت سفر من و بعبارتی هجرتی دوباره از ایران فرا رسیده بود، با همه دوستان و خانواده خدا حافظی کردم و بویژه دوستان “هم اندیشم” را در جریان زندگی ام گذاشتم،شاید دو یا سه روز از طریق تلفن بدنبال “زهرا” بودم تا از وی هم خدا حافظی کنم، اما نه تلفن منزلشان جواب میداد و نه موبایلش.

پرواز من ساعتِ ۴ صبح بود، وقتی وارد فرودگاه جدید التاسیس شدم، پس از تحویل چمدان ها و پرداخت ۳۰۰ دلار اضافه بار که خیلی خیلی برایم گران تمام شد اما چاره ای نداشتم، روی یکی از نیمکتهای سالن انتظار نشستم و بدون توجه به اینکه ساعت نزدیکهای ۴ صبح است، یک SMS برای “زهرا” فرستادم با این مضمون که “خواهرم، خانم دکتر عزیز، هر چه گشتم، نتوانستم پیدایت کنم و صدایت را بشنوم و یک خداحافظی آبرو مندانه باهات بکنم،من الان فرودگاه هستم و تا ساعاتی دیگر پرواز خواهم کرد، ایمیل مرا که داری، با من تماس بگیر،به حمید هم سلام برسان، برای ازدواجتان حتماً خواهم آمد.”

حدود پنج یا شش دقیقه ای گذشت که ناگهان صدای زنگ موبایلم را شنیدم، با ذوق و عجله به صفحهء تلفن نگاه کردم، دیدم از طرفِ “زهرا” است،تا جواب دادم ، گفت : ” برادر عزیزم مگه صبح رو ازت گرفتن که این موقع پیام می‌دی ، بعد خنده ای کرد و برایم آرزوی سفری خوب کرده و قول گرفت که برای مراسم ازدواجش حتماً به ایران بیایم. دیدن “زهرا” در لباس سفید عروسی، برایم چیزی کمتر از دیدن خدا نبود. دائم چهره خواهرانم که آنها هم پزشک شده بودند در ذهنم مجسم میشد و روز ازدواجشان.

پس از خروجم از ایران و “جا افتادن” در کشوری که باید در آن زندگی کنم و ادامه تحصیل بدهم و سر و سامان دادن به برنامه های تحصیلی و انتخاب بیمارستان، سراغ تهیهء کامپیوتر رفتم، و همان روز خرید کامپیوتر به اینترنت وصل شدم. اول از هر کاری ایمیل هایم را چک کردم و سری به سایت “دوستانم” زدم و خواندن اخباری که دائم آهی از سر افسوس بر لبانم می آورد.

در میان ایمیلها، متاسفانه نامه ای نه از “زهرا” یافتم و نه از حمید. نگران نشدم چون احتمال می‌دادم که دستشان بند است و به محض یافتنِ وقتی آزاد برایم خواهند نوشت.

یک ماه از اقامت من می‌گذشت و خبری از “زهرا” نشد. به یکی از سایت های بی طرف که در خارج از ایران است تقریباً هر شب نگاهی می انداختم . این سایت در ایران فیلتر بوده و هست.

حالا در خارج از کشور و بدون مواجهه با ابتذال فیلترینگ راحت می‌توانستم به هر سایتی که دوست دارم سر بزنم.
یک شب که داشتم خبرهای ایران را می‌خواندم به خبری با این مضمون برخورد کردم که یک پزشک جوان – دختری ۲۷ ساله – در همدان در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر “خودکشی” کرده است.

راستش شنیدن اینجور خبرها از ایران متاسفانه یک عادت شده است اما چیزی که باعث رجوع من به دو عدد قرص آرام بخش شد این بود که وقتی واژه های “دختر جوان پزشک، ۲۷ ساله، همدان” را کنار هم میگذاشتم، ناخودآگاه به یاد “زهرا” می افتادم. اما با توجه به شناختی که از شخصیت و روحیه ی “زهرا” داشتم، این “توهم” زود از ذهنم پاک شد چون به هیچ عنوان نمی‌توانستم بین “زهرا” و “خودکشی” رابطه ای پیدا کنم.

شب بعد باز مطلبی در باره این “خود کشی” آمده بود و این بار با ذکر نام خانوادگیِ “بنی عامری”. شنیدن خبر مرگ هرگز خوشایند نیست و لی همینکه دیدم ننوشته اند “بنی یعقوب” خیالم راحت شد، اتفاقاً همان شب ایمیل هایم را چک کردم و باز با ناباوری دیدم از “زهرا” خبری نیست.

دو سه روزی گذشت تا اینکه شبی در اخبار خواندم پزشک جوانی که “خودکشی” کرده است “دکتر زهرا بنی یعقوب” است. نمیدانم چطور شد که آن شب سکته نکردم ولی باز به خودم دلداری می‌دادم که غیر ممکن است این “زهرا” همان “زهرا” باشد.

شب را به هر شکلی بود به صبح رساندم و چون به تعطیلات آخر هفته (شنبه و یکشنبه) برخورد کرده بودم، وقت را غنیمت شمردم و با سایتی که این خبر را درج کرده بود تماس گرفتم، آنها هم نسبت به نام خانوادگی “زهرا” اظهار بی اطلاعی کردند و حتی گفتند که اگر نام خانوادگی درست این “زهرا” را یافتم، به آنها نیز خبر بدهم.

هر چه با خود کلنجار رفتم که چطور می‌توانم به منبعی قابل اطمینان دست پیدا کنم، چیزی به ذهنم نرسید که ناگهان متن خبر را دوباره مرور کردم و خواندم که سرکار خانم “شیرین عبادی” وکالت این پروندهء “خودکشی” را پذیرفته اند.

حالا می‌بایست با این منبع مطمئن تماس میگرفتم. من، خارج از ایران، بدنبال تلفنِ دفتر خانم عبادی در تهران !!

یادم افتاد که به خاطر یک مسئله خانوادگی که برای یکی از اقوامم پیش آمده بود، در جستجوی وکیل بودم و همان وقت تلفن “کانون وکلا ” را از ۱۱۸ گرفته بودم و در حافظه موبایلم حفظش کرده بودم. وقتی ساعت کشور محل اقامتم را با ساعت ایران مقایسه کردم، دیدم که الان وقت زنگ زدن نیست، از طرفی هم نمیخواستم با منزل “زهرا” تماس بگیرم و “بیهوده” پدر و مادرش را نگران کنم.

صبح روز بعد با دفتر “کانون وکلا ” تماس گرفتم و شماره دفتر وکالت خانم عبادی را خواستم. کسی که آنسوی خط بود، بدون لحظه ای مکث، انگار که دارد شماره تلفن منزلش را میگوید، بلافاصله شماره ای را داد و حتی اجازه نداد از وی تشکر و خداحافظی نمایم و گوشی را قطع کرد.

به شماره ای که گرفته بودم زنگ زدم پیامگیر شروع به صحبت کرد که دفتر خانم عبادی روزهای فلان و فلان از ساعت ۴ تا ۷ باز است. باز از نظر زمانی مشکل پیدا کردم و باید منتظر میماندم تا روز بعد.

“آنروز” آمد ، به بیمارستان نرفتم و تلفنی مرخصی یک روزه گرفتم، به دفتر وکالت خانم عبادی زنگ زدم، منشی پاسخ داد، پس از معرفی خودم تقاضا کردم با خانم عبادی صحبت نمایم، منشی گفت ایشان در جلسه هستند و نمیتوانند صحبت کنند اما اگر کار مهمی دارید بفرمایید، من هم در باره دوگانگی نام خانوادگی “زهرا” سئوال کردم، خانم منشی در نهایت بزرگواری و مهربانی گفت نام خانوادگی درست “بنی یعقوب” است اما اگر دوست داشته باشید، برای اطمینان بیشتر میتوانم از خود خانم عبادی هم سئوال کنم، گفتم بسیار ممنون می شوم اگر چنین کنید، پس از چند لحظه خانم منشی گفت :” خانم عبادی عذر خواهی کردند که نمی‌توانند الان صحبت کنند ، اما نــــام درست خــــانوادگـی “دکتر زهرا” ، بنی یعقوب است.نمیدانم چگونه تشکر و خداخافظی کردم اما باز به خودم دلداری می‌دادم که حتماً تشابه اسمی است هر چند اگر تشابه اسمی هم بود، از عمق فاجعه چیزی کم نمیکرد.

آن شب به موبایل “زهرا” زنگ زدم، دیدم “خاموش” است، موبایل حمید هم خاموش بود، باز دلم نمی آمد به منزل “زهرا” زنگ بزنم.

شب بعد در حال گشت زنی در اینترنت بودم که به مقاله ای از خانم “ژیلا بنی یعقوب” برخورد کردم. آیا این هم تشابهه اسمی بود؟!

پس از خواندن مقاله، دیدم که تمام نشانی هایی که خانم ژیلا ذکر کرده اند با “زهرا” یی که من میشناسم مطابقت دارد. به یاد روز جشن افتادم و لبخندهای “زهرا” که برایم تقدس “زهرا” و “زهرا”ها را داشت و دارد.
در پایان مقاله خانم ژیلا، ایمیل ایشان ذکر شده بود، با وی تماس گرفتم و از تشابه اسمی ایشان و “دکتر زهرا” جویا شدم که ایشان هم پاسخ مرا دادند مبنی بر اینکه شاید نسبت دوری با این خانواده داشته باشند چرا که هر دو اصالتاً شمالی هستند . و البته من هم شمالی.

نمیدانستم باید گریه کنم، خودکشی کنم یا همچنان منتظر ایمیل “زهرا” باشم که برای جشن عروسی اش می‌بایست برایم ارسال کند و آن ایمیل دیگر هرگز نخواهد رسید.

یکی دو روز گذشت، وقتی اطلاعات موجود در خبرها را کنار هم گذاشتم، تمام بدنم را سرما گرفت، چشمانم خیس شد و ترانهء “بن بست” از “داریوش اقبالی” که از سروده های “ایرج جنتی عطایی” است در ذهنم شروع به خواندن کرد.
به گریه افتادم و نمی‌دانستم چه باید بکنم؟! من انتظار دیدن “زهرا” را در لباس سفید عروسی داشتم و حالا به زور به او کفن پوشانده بودند!

گریه امانم نمی‌داد.

فهمیدم که انتظار دریافت ایمیل از “زهرا” برای عروسی اش بیهوده است، که اکنون او را به عقد مرگ درآورده اند.
از زمین و زمینیانی که اینطور به گندش کشانده اند متنفر تر از همیشه شدم.

به “خدا” شک کردم و صحنه هایی از “زهرا” در لباس عروسی و صحنه بعد کفن و گریه و شیون پدر و مادر و برادرش، صحنه های گورستان، دیدن چهره های کریه افراد “امر به معروف و نهی از منکر” همه پشت سر هم از جلوی چشمانم بی وقفه عبور کردند.

خواهرانم را در لباسهای عروسی شان دوباره بیاد آوردم اما اینبار یکی “کم” بود !

از زنده بودن خود شرمگینم و اگر – اگر – روزی به ایران بازگشتم، نمیدانم چگونه به چشمان پدر و مادر “دکتر زهرا” نگاه کنم.

نوبت، “نوبت عاشقی” “زهرا” بود.

اما همه ما میدانیم که “فصل عاشقی” در ایران، فصل خون است و شکنجه و اعدام، فصل پرپر کردن “رازقی” ها.

یک “زهرا” ی دیگر هم رفت ، نفر بعدی کیست؟!

بیست و یکم تیر هزار سیصد و هشتاد و هفت

***

توضیح ضروری:نویسنده ی مطلب مقیم خارج از کشور است و در این روایت در برخی از مواقع واقعیت را با خیال پیوند زده است،بنابراین برخی از بخش های این داستان خیالی است ،هرچند که به قول نویسنده اش این داستان هرچند تخیلی اما برمبنای روایت های مستند و واقعی زندگی زهرا و با توجه به اطلاعاتی که از دوستان و اشنایان زهرا بنی یعقوب کسب شده ، تدوین شده است. برخی از مطالب این داستان با استفاده از مصاحبه های خانواده و نزدیکانش در این چند ماه نگاشته شده است و بعضی از اسامی و صحنه ها نیز کاملا خیالی است و فقط برای ارائه توصیفی ملموس از زندگی زهراها تدوین شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.