دیگر گریه نمیکنم نیلوفر اما…
شهرزاد همتی
کانون زنان ایرانی
به بیقراری چند ماه قبل و روزهای اول نیستم. پذیرفتم آن چه بر سرمان آمده…
قبلتر درباره یک ترومای شخصی در زندگیام هم هرچند دیر، اما زمانی که به پذیرش رسیدم چیزهایی از روحم کنده شد که هرگز دیگر نتوانستم به خودم وصلش کنم…
در آن ترومای اولیه و شخصی احساساتم به طرز غریبی چارچوب دار شد. دیگر نتوانستم شعر بخوانم، بخش عمدهای از شعرهایی که از بر بودم را فراموش کردم. علاقه بی وقفهام به کتابخوانی، معاشرت با آدمها و گوش کردن موسیقی را در ترومای اول زندگی یعنی بعد از مرگ مادر و اتفاقاتی که بعد از آن برایم رقم خورد از دست دادم…
در یک سال گذشته و آنچه بر ما گذشت اضافه وزن عجیبی را تجربه کردم. بخشی از سلامتی فیزیکیام از دست رفت که دیگر قابل بازگشت نیست و شوقم هم از بین رفت…
راستش دیگر گریه نمیکنم نیلوفر*، اما ناگهان، مثلا در انتهای یک خنده از ته دل،وقت خورد کردن کاهوها برای سالاد گریهام میگیرد.مدت هاست نمیتوانم گزارش بنویسم. حوصله نوشتن نیست.زمان و مکان خوابهایم حوالی خانهات و زندان اوین میچرخد… مثلا کافهای در کنار زندان یا پارکی در نزدیکی محل زندگیات…. مثلا وقتی خوشحالم و واقعا خوش گذشتن را حس کردهام در انتهایش گریهام میگیرد… دلیلش را هر چه میگردم پیدا نمیکنم، اما وقت خواب انگار تو از پشت آنجایی که قایمت کردهام بیرون میآیی و دلیل بیقراریام را میفهمم…
افرا را به دعوت دوستانش به خانه بازی برده بودم… خانه بازی روبروی زندان بود…. یک خانه بازی صورتی و قشنگ جلوی زندان سیمانی و طوسی آن طرف پل. انگار نمیخواستم لوکیشن را بپذیرم… با مادر دوستان افرا در کافه نشسته بودیم و درباره مقررات خشک مهد کودک حرف میزدیم…. وسط خندهها یک دفعه چشمهایم پر شد…. یاد شهریور افتادم… یاد پلههای سیمانی آن طرف خیابان…. بعد افرا آمد و گفت: به نیلوفر بگو از جنگ برای من هم کادویی بفرستد… در گوشش گفتم: میدانی نیلوفر آن طرف خیابان در حال جنگیدن است؟
افرا اسلحه خیالیاش را به سمت دشمن فرضی گرفت و گفت: من قراره مثل نیلوفر با سیاهیها بجنگم… من جلوشون رو میگیرم…
از چیزهایی که این یک سال از دست دادم میل به خوشی کردن است نیلوفر…. من میل به لذت بردن را از دست دادهام… و این سهمگینترین اتفاقی بود که تجربه کردم… نیلوفر دارد یک سال میشود و من این را هم باور میکنم… باور میکنم که یک سال است از زندگی کردن دست کشیدم و تو را آن طرف خیابان جا گذاشتم و خودم در خانه بازی صورتی این طرف خیابان برای قلب شکستهام غصه میخورم…
*نیلوفر حامدی، روزنامه نگاری که هم زمان با آغاز جنبش مهسا بازداشت و همچنان در زندان به سر می برد.

