شعرزنان/”سنگر جای خودارجاعی نیست “
آناهیتا رضایی
کانون زنان ایرانی
و بند آخر، صورت مسموم “تنهایی” بود روی شانه ی چپم
که باید گره میزدم با روزهای تلخ
دلتنگی ، شانه به شانه شد
دستش ،خنکای بالش را برد زیر عصری از رگبار
چتر که نبود
تنگِ دوتن خیس بود مصداق هتلی از ارگ قدیم
کِل کشیدند
قطره ای اشک درشت افتاد روی پادری
مادر اخمش را پیچید توی کوچه
کسی بغض نکرد
دلتنگی مثل یک آلت مردانه ی ضرباندار از تخت بلند شد
سیفون خراب بود
بوی اوره و آمونیاک رفت به سمت آبدارخانه ی بخش عفونی
ساعت چهار بار نواخت
به گربه ام گفتم
باید برای شبکه های اجتماعی معصیتی بفرستیم
دلتنگی رفت تا کشاله
کورمال خزید زیر لحاف
پاهایش را تنگ ران های من جفت کرد
حفره ی گردنم اشباع شد از نبود ِعطرِ محرکِ آشنا
بند اول ، گره ای ناسور بود روی تیزی سقف
فاصله ای یک لحظه ای از لبه ی پشت بام
دست کشیدم روی انحنای بی اندامش
زل زد توی اتاقک
صورتش را برد به لب هام تا تکیدنی عمیق
لب نداشت
ما می خندیدیم فقط میخندیدیم بی هوا
بد خواب شد
کند و لخت
کتری را گذاشت لبه ی پنجره
آب ، زیر دست و پای خمپاره می جوشید
بهمن کوچکی آتش زد روی لبم
آژیر قرمز یعنی بروید زنده به گوری
می کشیدند
می رفتیم
سفید
بر می گشتیم
بند میانی ، لولای امنی بود توی دهلیز چپم
که شبیه گربه ای لای لباس های درهم برهم کمد
خانه خودی شود
دلتنگی
نشست روی زانوم
مثل زبان اشاره منتشر شد توی دهانم
به شکل تجاوزی با مجوز رسمی فرو شد در ابعاد هولناک عمق
تا در تشنجی همه گیر
سر بخورد تا مویرگ های دور
دور
دورتر

