کمکی که می‌کُشد: این بازی در غزه انتخاب ما نبود

تبدیل مراکز غذارسانی در غزه به کشتارگاه

مونیا جمال

ترجمه: سپیده جدیری

کانون زنان ایرانی

تنها دو روز پس از افتتاح نخستین شعبه‌ی بنیاد کمک‌های بشردوستانه‌ی غزه، که تحت حفاظت پیمانکاران خصوصی آمریکایی و با هماهنگی و نظارت اسرائیل کار می‌کند، از جمعیتی که در رفح گرد آمده بود، با تانک‌، گاز اشک‌آور و گلوله استقبال شد‌. یعنی به‌جای غذا، مرگ بود که نصیب‌شان شد. تا کنون، نزدیک به ۹۰۰ فلسطینی در مراکز کمک‌رسانی کشته و بیش از ۵۰۰۰ نفر زخمی شده‌اند.

شرح ماوقع را از روایت‌هایی که مونیا جمال، نویسنده و مترجم فلسطینی گردآورده است می‌خوانید.

هفته‌ی پیش ویدیویی دیدم که ای کاش ندیده بودم: پسری کوچک، نه ساله یا حتی کوچکتر، جلوی دوربین یک خبرنگار بر پیکر مادر شهیدش می‌گریست. با چشمانی سرخ، شانه‌هایی لرزان، و گرد و خاکی که هنوز روی صورتش نشسته بود.

پسرک می‌گفت: «مادرم رفته بود از آن کمک‌ها برای‌مان بیاورد… و هیچ‌وقت برنگشت.»

نام پسر احمد زیدان است. و از لحظه‌ای که آن ویدیو را دیدم، چهره‌اش از ذهنم بیرون نمی‌رود.

مادرش آن روز فقط برای دریافت غذا رفته بود، همین: اندکی آرد، چند کنسرو، اگر خوش‌شانس می‌بود. اما هرگز بازنگشت.

او در غرب رفح کشته شد؛ در محاصره‌ی گلوله، هراس و آشوب.

مادر احمد فقط می‌خواست فرزندانش را سیر کند. اما مانند بسیاری دیگر، قربانی چیزی شد که جهان آن را با جسارت تمام، «کمک بشردوستانه‌ی آمریکا» می‌نامد.

تصویر چهره‌ی اشک‌آلود احمد از روی اخبار، شبکه‌های اجتماعی و در سراسر جهان دست‌به‌دست شد.

اما برای خودش، این یک «خبر» یا «تولید محتوا» نبود؛ بلکه لحظه‌ای بود که دنیا روی سرش خراب شد.

کمکی که می‌کُشد

افتتاح نخستین شعبه‌ی بنیاد کمک‌های بشردوستانه‌ی غزه (GHF) در روز ۲۶ مه ۲۰۲۵، با وعده‌هایی پرطمطراق همراه بود. گفتند که این مرکز که تحت حفاظت پیمانکاران خصوصی آمریکایی و با هماهنگی و نظارت اسرائیل کار می‌کند، خود در حکم راه‌حلی است که به صورت چهار پایگاه متمرکز کمک‌رسانی خواهد بود و ظاهراً برای سر و سامان دادن به وضعیت بحرانی گرسنگی مردم در غزه طراحی ‌شده است.

بر اساس ادعاهای مقامات اسرائیلی و آمریکایی، قرار بود این کمک‌ها در شرایطی امن به دست آسیب‌پذیرترین‌ افراد برسد.

اما تنها دو روز پس از افتتاح این شعبه، از جمعیتی که در رفح گرد آمده بود، با تانک‌، گاز اشک‌آور و گلوله استقبال شد‌. یعنی به‌جای غذا، مرگ بود که نصیب‌شان شد. تا کنون، نزدیک به ۹۰۰ فلسطینی در مراکز کمک‌رسانی کشته و بیش از ۵۰۰۰ نفر زخمی شده‌اند.

مادران، کودکان و سالمندان، جملگی میان گرسنگی و گلوله گیر افتاده‌اند.

به دشواری بتوان این احساس را توصیف کرد: این‌که وقتی داری دست و پا می‌زنی که فقط زنده بمانی، تحت نظر هم قرار بگیری؛ این‌که ابتدایی‌ترین نیازهایت پشت سیم‌های خاردار، نگهبان‌ها و اسلحه‌ها گرد آمده باشد. و با کوچک‌ترین حرکت اشتباهی، گلوله‌ای سرت را نشانه رود.

در فضای مجازی درباره‌ی این وضعیت نوشتند مثل این است که «سریال بازی مرکب[۱]» تحقق پیدا کرده باشد.

و اگر بخواهیم صادق باشیم، حق با آن‌هاست. چون در غزه در پی غذا می‌دوی و برایش گلوله می‌خوری.

و این بار نه برای جایزه، بلکه برای یک کیسه آرد. این اغراق نیست؛ این واقعیت زندگی روزمره‌ی گرسنگان در غزه است.

مرا ببخشید

اسراء اهل خان‌یونس است، اما هم‌اکنون در چادری در المعوصی، یکی از آخرین مناطق به‌اصطلاح «امن» غزه زندگی می‌کند. خانواده‌اش ماه‌ها پیش مجبور به فرار شدند.

می‌گوید: «ما خانه‌مان را از دست دادیم، اما از دست دادن عبدالله… خیلی عمیق‌تر ویران‌مان کرد.»

عبدالله پسرعمویش بود—جوانی ۳۱ ساله و یتیم که سرپرستی خواهر و برادر کوچک‌ترش را بر عهده داشت. او با آن‌ها در چادر زندگی می‌کرد. بقیه‌ی خانواده پراکنده شده‌اند، بیشترشان ازدواج کرده و در نقاط مختلف غزه آواره شده‌اند. او حتی در طول جنگ هم کار می‌کرد، پزشکان بدون مرز به‌عنوان نظافتچی استخدامش کرده بودند، آن هم وقتی همه‌چیز تعطیل شده بود. قرار بود آخر ژوئیه ازدواج کند.

اسراء می‌گوید: «نامزدش داشت لباس عروسی‌اش را می‌دوخت. حالا دارد لباس‌های او را به خاک می‌سپارد.»

روز سوم ژوئیه ۲۰۲۵، عبدالله به مرکز کمک آمریکایی در خان‌یونس رفت. تقریباً این کار هر روزش بود.

اسراء می‌گوید: «نه به این ‌خاطر که دلش می‌خواست، بلکه چون مجبور بود. هیچ راه دیگری برای سیر کردن خانواده‌اش نداشت.»

در آن روز، یک گلوله‌ از توپخانه‌ی اسرائیلی به سوی جمعیت شلیک شد. عبدالله در جا کشته شد.

اسراء می‌گوید: «اصلا تصادفی نبود. آن‌ها مردم را هدف گرفته بودند. عبدالله قبل از رفتن گفته بود: “اگر امروز برنگشتم، مرا ببخشید.” انگار می‌دانست. انگار حس کرده بود چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد.»

وقتی خبر را شنیدیم، خانواده در شوک فرو رفت.

«نمی‌توانستیم باور کنیم. حتی هنوز هم نمی‌توانیم واقعیت را قبول کنیم. او کلی رؤیا داشت. دنبال تشکیل خانواده بود. دنبال صلح بود.»

چرا مردم هنوز به این مراکز می‌روند؟

اسراء فوری و بدون مقدمه پاسخ می‌دهد: «چون مردم دارند از گرسنگی می‌میرند. هیچ انتخاب دیگری ندارند. همه می‌دانیم که چه کار خطرناکی است. اما کدام بدتر است؟ مرگ تدریجی در اثر گرسنگی، یا مرگ یک‌باره با بمب؟»

از او می‌پرسم آیا می‌خواهد حرفی با دنیا بزند؟

با نگاهی خسته اما شفاف، به من زل می‌زند.

می‌گوید: «به آن‌ها بگو ما عدد نیستیم. به آن‌ها بگو عبدالله رؤیا داشت. نامزد داشت. قرار عروسی داشت. قلب داشت. انسان بود. ما همه انسانیم. اما این دنیا دیگر با ما مثل انسان رفتار نمی‌کند.»

این یک تله است

سامح چهل سال دارد، اهل بیت‌لاهیاست، وهم‌اکنون در اردوگاه آوارگان الشاطی به سر می‌برد. وقتی با او صحبت کردم، حرفش را نه با خشم، که با دلزدگی شروع کرد. از آن نوع خستگی در صدایش بود که از گرسنگی، ترس، و از صف کشیدن، نه برای نان، بلکه به امید نان، به جان آدم می‌افتد.

سامح می‌گوید: «بیش از صد روز ما را گرسنه نگه داشتند. اجازه‌ی ورود هیچ غذایی را نمی‌دادند. هیچ‌چیز. بعد، این مراکز به‌اصطلاح کمک‌رسانی آمریکایی را باز کردند که تحت حفاظت سربازان اسرائیلی است.

و آن وقت ما با خود گفتیم: این که غذا نیست، تله است.»

او دارد از شعبه‌های بنیاد کمک‌های بشردوستانه‌ی غزه (GHF) حرف می‌زند. سامح خودش را به مرکز وادی غزه، نزدیک نتساریم و واقع در میانه‌ی نوار غزه رسانده بود.

می‌گوید: «آنجا شبیه یک زمین بازی بود که با سیم خاردار احاطه شده بود و کمک‌ها را هم داخلش گذاشته بودند. درِ مرکز را بدون هیچ هشداری از قبل باز می‌کنند. هیچ‌کس نمی‌داند چه وقت. گاهی صبح باز می‌کنند، گاهی شب. نور سبز یعنی مرکز باز است. نور قرمز یعنی بسته. اگر روز باشد، یک پهپاد این را اعلام می‌کند. و درست همان لحظه است که آشوب شروع می‌شود.»

سامح شرح می‌دهد که چگونه مردم—بعضا بین بیست تا سی هزار نفر به‌طور همزمان—کل روز را در گرما منتظر می‌مانند و وقتی درِ مرکز باز می‌شود، به جلو هجوم می‌آورند، از سیم‌های‌ خاردار می‌گذرند، همدیگر را زیر پا له می‌کنند و سعی می‌کنند هر چقدر می‌توانند از کمک‌ها بردارند.

می‌گوید کل این وضعیت حداکثر ده دقیقه طول می‌کشد.

«من تا به حال دو بار به آنجا رفته‌ام. بار اول، دست خالی برگشتم. بار دوم، چند تا چیز از روی زمین پیدا کردم— یک کیلو عدس، یک کیلو نخود، یک کیلو نخودفرنگی، و کمی نمک. این کل آن چیزی بود که برای بچه‌هایم به خانه آوردم.»

سامح می‌گوید که تقریبا فقط ده درصد از مردم واقعاً چیزی گیرشان می‌آید. باندهای سازمان‌یافته همیشه خود را به جلوی صف می‌رسانند، بهترین اقلام—آرد، شکر، روغن—را می‌قاپند، و سپس آن‌ها را با قیمت‌های سرسام‌آور می‌فروشند.

سامح می‌گوید که ارتش اسرائیل این صحنه را تماشا می‌کند و اجازه می‌دهد که اتفاق بیفتد. در واقع، این‌طور به‌نظر می‌رسد که خودشان چنین وضعیتی را می‌خواهند.

«اصلا امنیتی وجود ندارد. سیستمی وجود ندارد. فقط سلاح هست، ترس هست، و گرسنگی. باندها هرچه می‌خواهند برمی‌دارند. بقیه‌ی ما مثل حیوان روی زمین می‌خزیم. این چیزی‌ست که آن‌ها از ما ساخته‌اند.» سامح با چیزی فراتر از گرسنگی مواجه شده است:

«دیدم جوانی درست در کنار من گلوله به پایش خورد. افتاد و فریاد کشید، اما هیچ‌کس نمی‌توانست کمکش کند—همه سعی داشتند غذا بردارند. یک بار دیگر هم پسری که بیشتر از هفده سال نداشت، درست کنارم ایستاده بود که گلوله‌ی یک تک‌تیرانداز درست میان دو چشمش نشست. مُرد. به همین سادگی. و گلوله‌ای هم به سینه‌ی مرد دیگری که کنار او بود خورد.»

اندکی مکث کرد و بعد چیزی گفت که لرزه به جانم انداخت:

«می‌دانی چیست؟ من ترجیح می‌دهم در راه غذا رساندن به بچه‌هایم بمیرم تا این‌که مرگِ آن‌ها از گرسنگی را جلوی چشمم ببینم. هیچ پولی ندارم. نمی‌توانم چیزی بخرم. اگر نروم، گرسنه می‌مانیم. اگر بروم، شاید دیگر برنگردم.»

می‌گوید این اسرائیل است که اجازه می‌دهد این خشونت‌ها ادامه پیدا کند، چون به‌دنبال هرج‌ومرج است.

یک بار وقتی کامیون‌های حامل غذا از نتساریم و زیکیم وارد غزه می‌شدند، قبیله‌ها سعی کردند نقل و انتقال امنی را  به انبارهای سازمان ملل سازمان‌دهی کنند. و آن روش داشت جواب می‌داد، تا زمانی که اسرائیل جلویش را گرفت.

سامح می‌گوید: «این مراکز برای کرامت انسانی به وجود نیامده‌اند. برای رعب و وحشت به وجود آمده‌اند. و فقط نمایشی اند. آن‌ها را باز می‌کنند تا دنیا بگوید: ببینید، به غزه کمک می‌رسد. اما این کمک چه معنایی دارد وقتی ما نمی‌توانیم به آن دست پیدا کنیم؟ وقتی برای گرفتن یک کیسه آرد باید جانمان را به خطر بیندازیم؟ این چه جور کمکی‌ست، وقتی حتی نمی‌توانیم از صف آن زنده بیرون بیاییم؟»

سامح وقتی این حرف‌ها را می‌زد، صدایش نلرزید. محکم‌تر هم شده بود. چون در غزه‌ی این روزها، حتی امید هم چیزی‌ست که باید برایش بجنگی.

هیولاسازی از مردم

صبری ۲۳ ساله است. بزرگ‌ترین فرزند از پنج فرزند خانواده است، و از وقتی پدرش مرده، هیچ انتخابی نداشته جز این‌که همه ‌چیز خانواده باشد، برادر، نان‌آور، محافظ.

می‌گوید: «از اردوگاه الشاطی تا رفح را با پای پیاده رفتم. ساعت ۴ بعدازظهر راه افتادم. تا ساعت ۳ روز بعد برنگشتم.»

بیست‌وسه ساعت

بیست‌وسه ساعت.

تمام آن مسیر را پای پیاده بروی، انتظار بکشی، خطر کنی، فقط برای سه کیلو آرد. اما موضوع فقط مسافت نیست. مسئله چیزی‌ست که وقتی به آن‌جا می‌رسی، با آن مواجه می‌شوی.

صبری می‌گوید که جمعیت شبیه گروه‌هایی سازمان‌یافته شده است: «در جلوی صف، باندها ایستاده‌اند. آن‌ها مثل ما نیستند. می‌آیند تا چیزهای باارزش را بدزدند و هر آن‌چه باقی‌مانده را روی زمین پرت ‌کنند.»

پشت سرشان، چند تا آدم با ناامیدی سعی می‌کنند ته‌مانده‌ها را جمع کنند. و آن‌هایی که واقعاً به کمک نیاز دارند؟ معمولاً دست خالی برمی‌گردند. صبری یکی از آن‌ها است.

می‌گوید: «بعضی‌ها حتی برای غذا به آنجا نمی‌روند. فقط می‌روند کارتن‌های خالی را جمع می‌‌کنند تا آتش درست کنند.»

می‌گوید که این بار خوش‌شانس بوده و چیزی گیرش آمده. اما این شانس، بهایی هم داشت.

«تیراندازی جلوی چشمم شروع شد. مردم جیغ می‌کشیدند و سعی داشتند پنهان شوند. اما من ماندم. چون برادرهایم گرسنه بودند. چه کار دیگری می‌توانستم بکنم؟»

گرسنگی دیگر او را نمی‌ترساند، نه به آن اندازه که سکوت خانه می‌ترساندش، وقتی برادرهایش با چهره‌های خسته نگاهش می‌کنند و منتظر غذا هستند.

می‌گوید: «برایم مهم نبود که بمیرم. فقط می‌خواستم با چیزی برگردم.»

بعد، چیزی گفت که در ذهنم ماند:

«این جنگ—این شیوه‌ی کمک‌رسانی—از مردم هیولا ساخته. مردم برای یک کیسه آرد همدیگر را می‌کشند. این کاری‌ست که آن‌ها با ما کرده‌اند.»

می‌گوید این وضعیت حالا دیگر عادی شده. انگار که زندگی باید همین باشد: جان خود را برای غذا به خطر بیندازی. اما این‌ها عادی نیست. هیچ چیز در این میان، عادی نیست. همه‌چیز شبیه یک بازی است— اما ما در حال بازی کردن نیستیم.

این چه جور کمکی‌ست، وقتی غذا رساندن به خانواده‌ات در حکم شکستن قانون است؟ وقتی کمک لای سیم خاردار پیچیده شده و تک‌تیراندازها از آن محافظت می‌کنند؟ وقتی مردم برای غذا خوردن، باید جانشان را به خطر بیندازند؟ چگونه به جایی رسیدیم که یک کیسه‌ آرد می‌تواند بهای جان یک انسان باشد؟ که گرسنگی مردم را آن‌قدر از هم دور کند، آن‌قدر به جان هم بیندازد که فراموش کنند چه کسانی بودند—همه‌‌اش فقط به خاطر بقا؟

اگر دنیا واقعاً می‌خواهد به غزه کمک کند، از این‌جا شروع کند که با ما مثل انسان رفتار کند.

ما به ترحم نیاز نداریم؛ ما به امنیت نیاز داریم، به آینده نیاز داریم. ما می‌خواهیم زندگی کنیم، نه این‌که برای غذا خوردن بمیریم. ما بازیکنانِ یک بازی نیستیم. ما فیلمی برای نمایش دادن به شما نیستیم. ما بازیگران شویی تلویزیونی نیستیم. ما اعدادِ روی صفحات روزنامه‌ها نیستیم.

در صحنه‌ی پایانی سریال «بازی مرکب»، بازیکن شماره‌ی ۴۵۶ به نجوا می‌گوید:

«ما اسب نیستیم. ما انسانیم. انسان‌ها‌…»

او هیچ‌وقت جمله‌اش را تمام نکرد. ما هم همین‌طور. چون در غزه، هیچ‌ فرصتی برای تمام کردن آن جمله به ما داده نمی‌شود.

منبع ترجمه: وبسایت The Palestine Chronicle


[1] بازی مرکب (به انگلیسی: Squid Game)، یک مجموعه‌ی تلویزیونی آخرالزمانی و دلهره‌آور و محصول کره‌ی جنوبی است. این سریال درباره‌ی رقابتی پنهانی است که در آن ۴۵۶ بازیکن که همگی در تنگنای اقتصادی شدیدی قرار دارند، برای شرکت در یک سری بازی‌ کودکانه‌ی مرگبار با جایزه‌ا‌ی ۴۵٫۶ میلیارد وونی، زندگی خود را به خطر می‌اندازند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.