ترس قربانیان اسیدپاشی از بازگشت به افغانستان
گلجان و مینا، اهل افغانستان این روزها فقط از درد زخمهایشان رنج نمیبرند. آنها با کابوسی دیگر روبهرو هستند: ترس اخراج به افغانستان.
بگذارید بمانیم

گلجان و مینا، دو زن افغانستانی که هرکدام بخشی از زندگی و جسمشان در آتش اسید سوخته، این روزها فقط از درد زخمها رنج نمیبرند. آنها با کابوسی دیگر روبهرو هستند: احتمال بازگشت اجباری به افغانستان. جایی که نه درمانی در کار است و نه امنیتی، جایی که گذشتههای پرخشونت میتواند دوباره تکرار شود.
صدایشان ازآنچه قرار است بر سرشان بیاید لرزان است، انگار هر واژه را از میان ترس و بغض بیرون میکشند. هر دو یک نگرانی مشترک دارند: نیمهکاره ماندن درمانشان اگر بازگردند. اما در پس این ترس مشترک، سایهای سنگینتر هم افتاده است.
گلجان میترسد شوهر اسیدپاشش که مقیم افغانستان است آنجا دوباره به سراغشان بیاید و به او و دخترش آسیب بیشتری برساند. مینا، از سوی دیگر، میترسد همان یک چشم باقیماندهاش را هم از دست بدهد و در برهوت درمان افغانستان و تنهایی و دور شدن از جایی که مدتهاست وطنش شده امیدش برای زندگی خاموش شود.
نگرانیهای گلجان
گلجان را سالهاست میشناسم. همیشه یکی از چهرههای آشنا در انجمن حمایت از قربانیان اسیدپاشی بوده؛ زنی بیسواد اما باهوش و تیزبین است. انجمن سالهاست مأمن او و دیگر قربانیان اسیدپاشی شده است.
کافی است جملهای را یکبار بشنود تا برای همیشه به خاطر بسپارد. از کلاس گروهدرمانی گرفته تا خیاطی و دوزندگی، هیچگاه از یادگیری عقب نکشیده. روانپزشک انجمن میگوید که یکی از بهترین شرکتکنندگان جلسات گروهدرمانی است؛ کسی که باوجود دردهای جسمی و خاطرات تلخ، تلاش میکند، کنار بقیه بایستد. زندگیاش را دوباره بسازد و به جلو حرکت کند. همیشه کار کرده، از کار در مزارع و جمعآوری میوه گرفته تا هر کار خانگی که کمکخرج زندگیاش باشد.
گلجان با سبدی پراز سیب
خیلی اوقات وقتی به کلاس میآید با سبدی پراز زردآلو و سیب میآید، میدانیم فصل میوهچینی است و او کار میکند و به یاد همکلاسیهایش هم هست. این روزها اما حال و روز خوبی ندارد میداند در افغانستان هیچ راهی برای کار کردن ندارد تا بتواند سرنوشت بهارش را عوض کند. یکی از پسرهایش هم از ایران اخراج شده. بااینکه پاسپورت خانوار داشتهاند حالا بعد از رفتن همسرش مجبور است برگه طلاق بیاورد تا پاسپورتش را تمدید کنند، تضمینی برای ماندنش نیست قوانین هرروز عوض میشوند و او دلنگران است. وقتی میگوید جانمان درخطر است انگار کسی صدایش را نمیشنود.
روبهرویم مینشیند و دستان سوختهاش را بیقرار رویهم میمالد. روبهروی دیواری که تابلویی از معصومه عطایی، محسن مرتضوی و مرضیه ابراهیمی – دیگر قربانیان اسیدپاشی – بر آن نصبشده. نگاهش گاهی به آنها خیره میشود. انجمن برایش پناهگاهی است در شهری که حالا برای او «خانه» شده

با صدایی گرفته میگوید: «برای دخترم بهار میترسم. شوهرم به اقوامش پیغام داده که بهزودی میرویم. یعنی منتظر اخراج ماست تا بهار را همانطور که میخواست، به یک طالب شوهر بدهد. به مردی سالها بزرگتر از خودش، درست مثل من. میخواهد زندگی او را هم بسوزاند، مثل زندگی من.»
بهار، دختر ۱۴ سالهاش، آرام روی صندلی کزکرده. با آن چشمان درشت و سیاه که درخشششان زیر لایهای از غم پنهان شده، به من نگاه میکند. نگاهش پر از پرسشی بیصداست: «آیا مجبور میشوم بروم؟ یعنی مدرسه، بی مدرسه؟» بخشی از دستانش از اسیدپاشی پدر در امان نمانده. درد زخمها برایش آشناست، اما درد بزرگتر، فکر ترک مدرسه و دوستان و آیندهای است که حالا مبهمتر از همیشه به نظر میرسد.
روزی که زندگی در اسید سوخت
سه سال پیش، ۲۸ اردیبهشت، گلجان و بهار قربانی اسیدپاشی شوهر ۷۰ سالهشان شدند. مردی که با بازگشت طالبان به افغانستان، مدام اصرار میکرد وقت بازگشت به وطن است. گلجان که ۲۰ سال در ایران زندگی کرده و با کارگری در باغها، مزرعهها و خانههای مردم روزگار گذرانده بود، میدانست آنجا جز فقر و آوارگی چیزی در انتظارشان نیست. اما مخالفتش با بازگشت، جرقه خشمی شد که با اسید فوران کرد.
گلجان هنوز با جزئیات آن روز را به یاد دارد: «برادرانم مرا در ۱۵ سالگی به مردی دادند که ۳۰ سال از من بزرگتر بود. زن و بچه اولش را رها کرده بود. همیشه میگفت باید برگردیم افغانستان. روز اسیدپاشی، برخلاف همیشه، مهربان شده بود. یک میلیون پول داد، برای خانه گوشت خرید. فکر کردم خوب شده. شب زود خوابم برد… شاید قرص خواب داده بود. یکباره احساس کردم میسوزم. چشمهایم را که باز کردم، دیدم بالای سرم ایستاده، لباس پوشیده، کفش به پا… اسید روی سینهام میریخت. قلبم هم آسیب دید.»
هزینه درمان کمرشکن بود. «اولین بار که بیمارستان بودم، مرخصم نمیکردند چون پول نداشتم. شوهرم ناپدید شد. از خیریهها کمک گرفتم، از هر کس توانستم قرض کردم. بخشی از درمان انجام شد اما کامل نشده. جراحیهای بیشتری مانده. اگر مجبور به رفتن شوم، همه چیز تمام میشود خودم به جهنم، اما بهار…. بهارم.»…
مینا؛ دنبال چشم امیدش
مینا هم داستانی دارد که زخمهایش را نمیتوان فقط روی پوستش دید. او میترسد همان یک چشم باقیماندهاش را هم از دست بدهد. آذر ۱۴۰۲، در سن ۲۸ سالگی به خاطر ایستادن مقابل پسر ۱۴ ساله همسایه که قصد داشت با دختر ۱۲ سالهاش وارد رابطه شود قربانی اسیدپاشی شد.
«به خانواده پسر شکایت کردم. همین باعث شد اسید به صورتم بپاشد. دو ماه در بیمارستان مطهری بستری بودم. هر دو چشمم ماهها بسته بود و یکی را از دست دادم. بینیام باید عمل شود، گردنم و همه صورتم به درمان نیاز دارد.»
پیشازاین اتفاق، مینا خیاطی میکرد. روز حادثه برای گرفتن سفارشها از خانه بیرون رفته بود. «مگر میشود یادم برود؟ کامل در ذهنم است. رفته بودم تا سفارشهای کارم را تحویل بگیرم، یک روز تعطیل بود. برای همین در کوچه و خیابانها هم کسی نبود. دو یا سه تا کوچه که پایین آمدم، یکی از پشت درخت آمد و روی من چیزی ریخت. اول فکر کردم کسی با من شوخی میکند و مثلاً رویم آب میریزد.
صورت و چشمانم میسوخت که برای بار دوم روی من مایعی ریخته شد. دیگر زمین افتادم و شروع به کتک زدنم کرد، بعد هم فرار کرد. یک چشمم که همان موقع نابود شد، اما با چشم دیگرم هم دید آنچنانی نداشتم»
در افغانستان نه خانوادهای دارد، نه دوستی و نه پناهی
او در افغانستان نه خانوادهای دارد، نه دوستی و نه پناهی. «چه ریسکی کنم؟ آنجا دکتر درست و حسابی نیست. طالبان ضد زن است. خیلیها که با وضعیت وخیم جسمانی برگشتند، دوام نیاوردند و مردند.»
صورت مینا آنقدر آسیب دیده که حتی برای پزشکان جراحیاش کار سادهای نیست. در گردنش «تیشو» کار گذاشتهاند، بالشی از پوست که بعداً برای ترمیم استفاده میشود. گردنش به طرز عجیبی متورم است، درست مثل یک متکا.
«شوهرم دو سال بیشتر تاب نیاورد. رفت و من و دو بچهام را رها کرد. حالا تنها امیدم این است که درمان ادامه پیدا کند. اگر برگردم، همه این زحمات از بین میرود.»
تصمیمی که زندگیشان را خط میزند
گلجان و مینا فقط بر بدنهایشان زخم ندارند، زخمی عمیقتر بر روح دارند. هر دو میدانند بازگشت به افغانستان، یعنی مواجهه دوباره با تهدید، خشونت و نابودی. در کشوری که طالبان دوباره قوانینش را بر زندگی زنان حاکم کرده، حق کار و تحصیل را از دختران گرفته و قربانیان خشونت نه پناه دارند و نه حمایت، بازگشت به معنای پایان هر امیدی است.
این روزها که خبر بازگرداندن پناهجویان افغانستانی هرروز تکرار میشود، صدای گلجان و مینا از میان زخمها و دردها به گوش میرسد؛ صدایی ساده و روشن، اما پر از التماس:
«جانمان درخطر است. بگذارید بمانیم…»
*شرح تصویر اول :تابلوهای معرق نصب شده در دفتر انجمن حمایت از قربانیان اسیدپاشی، کار محسن مرتضوی از قربانیان اسیدپاشی و عضو هیئت مدیره انجمن

