کتاب«تحصیلکرده»ی تارا وستوور
کتاب «تحصیلکرده» بیانگر خاطرات تارا وستوور، خاطرهنویس، نویسنده و مورخ آمریکایی است .این کتاب یکی از پرفروش در فهرست نیویورک تایمز و برنده جوایز بسیاری است.
زنان و نقش آموزش در بازاندیشی باورها و سنتهای خانوادگی
معرفی و بررسی کتاب «تحصیلکرده» نوشته تارا وستوور[۱]
نویسنده: اعظم دهصوفیانی[۲]

«من فقط هفت سال دارم، اما میدانم واقعیتی که بیش از هر چیز دیگری، خانوادهام را متفاوت میکند این است: ما به مدرسه نمیرویم. پدر نگران است که دولت ما را مجبور به رفتن کند، اما نمیتواند، زیرا از ما خبر ندارد. چهار فرزند از هفت فرزند پدر و مادرم شناسنامه ندارند. ما هیچ پروندهی پزشکی نداریم زیرا در خانه به دنیا آمدهایم و هرگز به پزشک یا پرستار مراجعه نکردهایم. ما هیچ سوابق مدرسهای نداریم، زیرا هرگز پا در کلاس درس نگذاشتهایم. وقتی نه ساله شدم، گواهی تولد با تأخیر برایم صادر میشود، اما در حال حاضر، طبق قوانین ایالت آیداهو و دولت فدرال، من وجود ندارم. البته من وجود داشتم من بزرگ شده بودم … زندگی ما یک چرخه بود -چرخه روز، چرخه فصول- حلقههای تغییر دائمی که وقتی کامل میشد، به این معنی بود که اصلاً هیچ چیز تغییر نکرده است. …».
کتاب «تحصیلکرده» که در این مقاله به معرفی آن میپردازیم، بیانگر خاطرات تارا وستوور، خاطرهنویس، نویسنده و مورخ آمریکایی، یکی از کتابهای پرفروش در فهرست نیویورک تایمز و برنده جوایز بسیاری است. تارا وستوور (زاده ۲۷ سپتامبر ۱۹۸۶) کوچکترین فرزند از هفت فرزندی بود که در کلیفتون (شهری با جمعیت ۲۵۹ نفر) در آیداهو (ایالتی در شمال غربی امریکا) از والدینی مورمون[۳] (Mormon) به دنیا آمد. والدین او به پزشکان، بیمارستانها، مدارس دولتی و دولت فدرال مشکوک بودند. تارا وستوور در خانه توسط یک ماما به دنیا آمد و هرگز نزد پزشک یا پرستار برده نشد. تا نه سالگی برای او شناسنامه ثبت نکرده بودند «هیچ یک از فرزندان مدارک تحصیلی یا پزشکی ندارند، و حتی دربارهی تاریخ تولد تارا اختلاف نظر وجود دارد -مادر یک تاریخ را به یاد دارد، پدر تاریخ دیگری را میگوید، و مادربزرگشان تاریخی کاملاً متفاوت را ثبت کرده است. در نهایت، مادر از کلیسای مرکزی اسناد تعمید او را درخواست میکند، اما حتی آنها هم تاریخهای متفاوتی ارائه میدهند. پس از تماسهای بیشمار و یک سوگندنامه از مادربزرگ، دولت آیداهو گواهی تولد تأخیری صادر میکند، که برای تارا اولین سند قانونی هویت اوست، چیزی که تا آن لحظه برایش بیمعنی بود». پدر آنها در برابر دریافت درمان رسمی پزشکی برای هر یک از اعضای خانواده مقاومت میکرد، حتی زمانی که به شدت آسیب میدیدند. کودکان فقط توسط مادرشانبا روشهای درمانی گیاهی و سایر روشهای درمانی جایگزین (مانند انرژیدرمانی)، درمان میشدند. در خانه آنها کتابهای درسی کم بود. در دوران نوجوانی، تارا شروع به ورود به دنیای بزرگتر و تحصیل در کالج کرد. او کتابهای درسی میخرید و بهطور مستقل مطالعه میکرد تا در آزمون ورودی دانشگاه پذیرفته شود. او در دانشگاه بریگام یانگ پذیرفته شد و بورسیه تحصیلی دریافت کرد، اگرچه دیپلم دبیرستان نداشت. پس از یک سال اول دشوار، که در آن تارا برای سازگاری با دانشگاه و جامعه گستردهتر آنجا تلاش میکرد، موفق شد در سال ۲۰۰۸ با رتبه ممتاز فارغالتحصیل شود و سپس مدرک کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه کمبریج در کالج ترینیتی دریافت کند. به عنوان محقق گیتس کمبریج در سال ۲۰۱۰ عضو مدعو دانشگاه هاروارد بود. او به کالج ترینیتی، کمبریج بازگشت و در آنجا دکترای تاریخ اندیشه گرفت. در سال ۲۰۱۴ از رسالهاش با عنوان «خانواده، اخلاق و علوم اجتماعی در اندیشه انگلیسی-آمریکایی قرن نوزدهم» دفاع کرد.
زندگی با سنتها و باورهای خانواده
شخصیتهای اصلی اثرگذار بر زندگی تارا وستور والدین و دو برادر بزرگتر او بودند. پدر تارا، جین، متولد و بزرگشده در محیط سخت و منزوی کوهستان است که به او حس استقلال و قدرت میبخشید. شخصیتی جدی اما شوخطبع دارد که با گذشت سالها، به فردی نگران، منزوی و پر از ترس تبدیل میشود. مردی که غذا و اسلحه ذخیره میکند، فرزندانش را از مدرسه بیرون میکشد، و ارتباطات بیرونی را قطع میکند و خانواده را برای روزهای آخرالزمانی آماده میکند. از نظر او، مدارس چیزی بیش از راهی برای دولت سوسیالیستی برای شستشوی مغزی بچهها و تبدیل آنها به چرخدنده این ماشین نیست. جین در کنار اعتقادات سیاسی پرشور خود، عمیقاً مذهبی نیز هست. او عقاید افراطی دربارهی پزشکی و داروها نیز دارد و آنها را بهعنوان نمادهای شیطانی میداند. وقتی در یک تصادف شدید مادر تارا آسیب جدی میبیند، با اینکه بهوضوح نیاز به مراقبت پزشکی دارد، جین تصمیم میگیرد او را به بیمارستان نبرد و به جای آن، به «دستان خدا» بسپارد. زمانی که تارا مشغول به کار کردن در انبار قطعات فلزی سنگین پدر میشود، مکانی پر از خطر و خشونت، پدرش با اطمینان به او میگوید که خدا و فرشتگان در کنارشان هستند و اجازه نمیدهند آسیبی به او برسد. وقتی مادربزرگ تارا درگیر درمان سرطان بود، پدر همچنان معتقد است که ایمان، نه داروهای مدرن، کلید نجات است. هنگامی که خانواده دچار یک تصادف وحشتناک میشود، پدر که زخمی شده، اما همچنان کنترل موقعیت را در دست دارد، تا مانع حضور پلیس و آمبولانس و رفتن به بیمارستان شود. پدر تارا درخواست او برای رفتن به مدرسه را خیانت به هویت معنوی و خانواده میداند، به گونهای که تصمیم تارا برای رفتن به مدرسه نهفقط یک انتخاب شخصی، بلکه رد آشکار ارزشهای خانوادگی محسوب میشود. زمانی که جین به طور غیرمنتظرهای از ادامه تحصیل یکی از پسرانش حمایت میکند، هدف او پرورش نابغهای است که نظریات علمی را رد کند. مادر تارا، فی، زنی است که برای حفظ خانواده، با رفتارها و باورهای همسرش همراه است. او به ساخت روغنهای گیاهی و استفاده از روشهایی مانند انرژیدرمانی مشغول است و خانواده خود را با این روشها درمان میکند. از طریق به دنیا آوردن نوزادان در منزل، سیستم پزشکی و قانونی را فریب میدهد. مادر تارا کسی است که به دلیل ضعف در برابر جریانهای قویتر خانواده، نمیتواند دخترانش را از خشونتی که در خانه متحمل میشوند حمایت کند.
دو برادر اثرگذار در زندگی تارا یکی تایلر، است که تفاوتهای عمیقی با دیگر اعضای خانواده دارد؛ کسی که بهنظر میرسد ریتم زندگیاش با بقیه همخوانی ندارد. تایلر فردی مرتب و سازمانیافته است، در حالی که خانهی استوورها پر از آشفتگی بود. او به موسیقی کلاسیک علاقه دارد، در حالی که دیگر برادران مشغول کشمکشهای فیزیکی و زندگی در هرجومرج هستند. تایلر، تارا را نیز با موسیقی آشنا میکند و موسیقی، آنها را از دنیایی پر از تناقض و خشونت، به فضایی آرام و پر از فهم میبرد. تایلر برخلاف دیگر برادرانش عاشق یادگیری و مطالعه است، اما در خانهی آنها که کار عملی بر آموزش رسمی ترجیح داده میشود، راه سختی را در پیش دارد. برادران دیگر تارا که خانه را ترک کرده بودند، هنوز در مسیر زندگیای بودند که پدرشان برایشان ترسیم کرده بود و مشاغل عملی و سخت، بدون فاصله گرفتن از باورهای خانواده داشتند. اما تایلر، با انتخاب دانشگاه، وارد «خلأ» میشود، سفری بهسمت چیزی که نه خودش و نه خانوادهاش نمیتوانند تصور کنند. تایلر، تارا را به فکر رفتن به دانشگاه میاندازد. ابتدا تارا این ایده را غیرممکن میداند، اما پس از صحبت با تایلر، شروع به جستجوی اطلاعات درباره دانشگاه میکند. شاون، برادر دیگر تارا است. در خلوت، او مهربان، شوخطبع و حتی نصیحتگر است اما در جمع، رفتار تهاجمیتری پیدا میکند، بهویژه نسبت به پسران جوانتر، انگار که نقشی از خشونت و قدرت را ایفا میکند. خشونت شاون نسبت به دختری که او را دوست دارد و سپس خشونت نسبت به تارا و درگیری فیزیکی با او و دخالت در نوع پوشش و روابط تارا و او را به بی بندوباری متهم کردن ماجراهایی است که تارا از برادرش روایت میکند، با این حال شاون کسی است هنرهای رزمی را به تارا یاد میدهد و در مواقعی از زندگی از تارا حمایت مالی میکند.
از ناآگاهی تا خودآگاهی
محیط زندگی کودکی، بر تمام دوران بزرگسالی تارا وستوور تاثیر میگذرد بر تحصیلات او، بر روابط عاطفی و تعاملاتش با دیگران، بر مواجهه او با پزشکی، و نهایتا بر هویت او.
تارا وقتی تصمیم میگیرد در آزمون دانشگاه شرکت کند، چون قبلا تجربهای از آموزش رسمی نداشته است، مجبور میشود خودش به صورت خودخوان برای کنکور آماده شود. پس از قبولی در آزمون دانشگاه، برای آماده شدن، تصمیم میگیرد کتاب «بینوایان» را بخواند، زیرا فکر میکند این نوع کتابها در دانشگاه تدریس میشوند. با این حال، او به دلیل کمبود دانش تاریخی، قادر نیست بین وقایع واقعی و داستان تخیلی تفاوتی قائل شود، شخصیتهایی مانند ناپلئون بهاندازه ژان والژان برایش ناآشنا هستند. در اولین روز خود در دانشگاه نیز وقتی به اشتباه وارد کلاس پیشرفتهای از شکسپیر میشود، متوجه میشود که هیچ شناختی از این نویسنده ندارد. در کلاس تاریخ آمریکا، با مفاهیمی مواجه میشود که برایش کاملاً ناآشنا هستند، و در اولین آزمون خود شکست میخورد. او در کلاس تاریخ دانشگاه، دربارهی بردهداری، جنبش حقوق مدنی، و چهرههای تاریخی مانند رزا پارکس و مارتین لوتر کینگ میآموزد. این اطلاعات، که پیشتر برای او ناشناخته بودند، دیدگاهش را نسبت به عدالت و گذشتهی کشورش تغییر میدهند. او بهشدت از تأخیر در تحقق آزادی سیاهپوستان متعجب میشود و برای اولین بار دربارهی نژادپرستی و مبارزهی تاریخی آن فکر میکند. پس از حضور در کلاسهای دانشگاه، او متوجه میشود که برخی از باورهایی که در خانوادهاش رشد کرده بودند، نادیده گرفتن یا توجیه ظلم و نابرابری بودهاند. تارا که پیشتر قصد داشت موسیقی بخواند، متوجه میشود که علاقهی بیشتری به تاریخ، سیاست و مسائل جهانی دارد. اما این علاقه باعث کشمکش درونی او میشود، زیرا با تصویر سنتی از نقش زنان همخوانی ندارد. او دربارهی این مسئله با یکی از استادانش صحبت میکند، و استادش به جای پاسخگویی مستقیم، او را به چالش میکشد تا استعدادهای خود را کشف کند.
تارا هفتهها تحت راهنمایی استادش قرار میگیرد و برای اولین بار با شیوهی دقیق و سختگیرانهی تحلیل و نگارش علمی روبهرو میشود. استادش به او پیشنهاد میدهد که برای مقطع تحصیلات تکمیلی به هاروارد یا کمبریج برود، اما تارا به دلیل مشکلات مالی از این پیشنهاد عقبنشینی میکند. استادش به او اطمینان میدهد که نگران هزینهها نباشد. لحظه ورود تارا وستوور به دانشگاه کمبریج، لحظهای نمادین از پذیرش و دگرگونی است؛ او دیگر یک مهمان نیست، بلکه عضوی از دانشگاه است، اما همچنان احساس ناهماهنگی میکند و در تعلق داشتن به این محیط تردید دارد، بهخصوص در اولین کلاسش. بحث درباره آزادی منفی و مثبت که توسط آیزایا برلین مطرح شده، او را سردرگم میکند. مفهوم «آزادی از محدودیتهای درونی» و «کنترل ذهن بر خود» برایش مبهم به نظر میرسد، اما به خاطر ترس از اینکه ناآگاهیاش آشکار شود، از پرسیدن سوال خودداری میکند. مواجهه تصادفیاش با گفتگوی دو زن درباره فمینیسم او را به کاوش در مفاهیمی میکشاند که تا پیش از آن، تنها بهعنوان یک سرزنش شنیده بود. او با خواندن آثار نویسندگانی مانند مری ولستونکرافت (Mary Wollstonecraft) و جان استوارت میل برای اولین بار واژگانی برای احساسات سرکوبشدهاش پیدا میکند، احساس نارضایتی از نقشهای اجتماعیای که به او نسبت داده شده بودند. این خودآگاهی قدرتمند، او را نه صرفا در حال یادگیری، بلکه در حال بازتعریف خودش میکند.
تارا وستوور، پس از بحرانهای خانوادگی، وارد هاروارد میشود و غرق در مطالعه و فعالیتهای جدید، تلاش میکند که گذشته را پشت سر بگذارد. ناامیدی و بحران و درگیری با چالشهای عاطفی و روانی باعث میشود نتواند بر پژوهش خود متمرکز باشد و این عدم توانایی به نقطهای میرسد که استاد راهنمایش پیشنهاد میدهد که شاید بهتر باشد دکتری را رها کند. اما واکنش تارا به این توصیه، به جای پذیرش یا درخواست کمک، تبدیل به نوعی خشم و انکار میشود، او به کتابخانه میرود، منابعی جمعآوری میکند، اما ذهنش نمیتواند آنها را پردازش کند. در نهایت، او خود را در فرار از تفکر عقلانی مییابد، در تماشای مداوم سریالهایی که به جای درگیری با افکارش، او را به یک بیحسی ذهنی سوق میدهند. تارا پس از سالها مبارزه، سرانجام در روز تولد ۲۷ سالگیاش رساله دکتری خود را ارائه میکند. موفقیت او برایش با احساسی از فقدان همراه است. او نه فقط خانوادهاش، بلکه احساس تعلق به گذشتهاش را نیز از دست داده است. این حس از دست دادن، نه به دلیل ترک خانه، بلکه به دلیل سکوت است، به دلیل اجازه دادن به دیگران برای روایت داستان او.
زندگی در میان تفاوتها
گذشتهی تارا بر روابط عاطفی و تعامل او با دیگران نیز تاثیر میگذارد. وقتی تارا که همیشه در انزوا زندگی کرده، با چارلز، پسری از دنیای بیرون، آشنا میشود، این برخورد، او را به فکر دربارهی زندگی خارج از محدودیتهای خانوادگی میاندازد، اما همین فکر، ترس و اضطراب را نیز به همراه دارد، ترس از اینکه چارلز ممکن است رازهای خانواده، مانند مخزن سوخت یا تفنگ، را کشف کند. هنگامی که چارلز به بوی خاص گیاهان دارویی در خانه تارا اشاره میکند، تارا متوجه میشود که این مسئلهای است که قبلاً برایش طبیعی به نظر میرسیده اما برای دیگران عجیب است. تارا با اینکه تلاش میکند رابطه خوبی با چارلز داشته باشد، اما با احساسات و باورهای درونیاش درگیر میشود و درگیری عمیق او با مفاهیمی که از کودکی دربارهی زنان شنیده بود، او را به سمت واکنشهای تدافعی میبرد و در نهایت، دنیای خود را از دنیای چارلز جدا میکند چون شاهد تفاوتهای عمیق میان عقاید خانوادهاش و زندگی معمولی چارلز است، از علاقهی او به ورزش و موسیقی گرفته تا دیدگاه متفاوتش دربارهی درمان بیماریها.
تارا در دانشگاه با هماتاقیهایش نیز نمیتواند روابط خوبی برقرار کند. «هنگامی که اولین هماتاقیاش، شنون، میرسد، تارا با تضاد فرهنگی مواجه میشود، او لباسهایی میپوشد که تارا همیشه غیرمذهبی تلقی میکرد. سپس هماتاقی دیگرش، ماری، وارد میشود، که در ظاهر مذهبیتر به نظر میرسد، اما برخلاف باورهای خانوادگی تارا، روز یکشنبه خرید میکند و نوشابه رژیمی مینوشد». تارا که در حال تجربه تفاوتهای عمیق میان تربیت مذهبی محافظهکارانهاش و دنیای واقعی است که اکنون وارد آن شده است، به تدریج از هماتاقیهایش فاصله میگیرد و به شیوهی زندگی خود ادامه میدهد، که شامل رعایت نکردن بهداشت و تمیزکاری در آپارتمان است. هماتاقیهایش از رفتار او آزرده میشوند، اما تارا به ارزشهای خانوادگیاش وفادار میماند و احساس نمیکند که باید تغییر کند. این تنش میان او و اطرافیانش بیشتر میشود و فضای آپارتمان سنگینتر میگردد.
پس از دوران کارشناسی تارا تصمیم میگیرد زندگی متفاوتی را تجربه کند و از گذشتهی خود فاصله بگیرد. او به یک آپارتمان جدید نقل مکان میکند و تلاش میکند در میان افرادی باشد که او را نمیشناسند. در این مسیر، با فردی به نام نیک آشنا میشود و برای اولین بار احساس میکند که میتواند رابطهی عاطفی سالمی داشته باشد. با این حال، هنوز نمیتواند به طور کامل از گذشتهی خود جدا شود، زیرا همچنان از صحبت دربارهی خانوادهاش اجتناب میکند. تارا پس از بازگشت به دانشگاه برای ترم جدید، به دیدار نیک میرود. با وجود ماهها دوری، او نتوانسته دربارهی وضعیت بحرانی پدرش با نیک صحبت کند و فاصلهی بین آنها بیشتر میشود. پس از بازگشت به دانشگاه، تصمیم میگیرد رابطهی خود با نیک را پایان دهد، بدون اینکه به او توضیح دهد که گذشتهی خانوادگیاش چگونه بر زندگیاش تأثیر گذاشته است.
تارا وستوور وقتی موفق به دریافت بورسیه تحصیلی گیتس میشود، در پاسخ خبرنگاران در مورد تجربه دبیرستان دروغ میگوید و به اینکه هرگز به مدرسه نرفته است، اشارهای نمیکند. هر چند که پدرش از اینکه تارا در مصاحبههایش به آموزش خانگی اشاره نکرده، ناراحت است، و اختلافاتشان در مورد تحصیلات و آینده او بیشتر آشکار میشود.
از سرکوب درد تا پذیرش دانش
مواجهه با پزشک نیز به همان اندازهی تحصیل کردن برای تارا سخت است. وقتی در اثر تصادف گردن او دچار نوعی فلج میشود، و با گذشت زمان، درد شدید و ناتوانی در حرکت را تجربه میکند، مادر او، بهجای مراجعه به پزشک، از یک «متخصص انرژی» برای درمان کمک میگیرد. این فرد به تارا توصیه میکند که با تجسم یک حباب سفید، خود را احاطه کند و سلامت را به درون خود بازگرداند. تارا تلاش میکند که این روش را روزانه تمرین کند، اما تأثیر درمان قابلمشاهده نیست. درنهایت، با گذشت زمان، او صرفاً به عادت کردن به درد و ناتوانی بسنده میکند، تا بتواند زندگی روزمرهاش را ادامه دهد. در بخشی دیگر از کتاب، تارا تصادف وحشتناک موتورسیکلت برادرش، شاون، را روایت میکند. او با پدرش تماس میگیرد، اما پدرش به جای پیشنهاد انتقال شاون به بیمارستان، دستور میدهد که او را به خانه ببرد تا مادرش درمانش کند. تارا در میان شوک و ترس، شاون را سوار ماشین میکند و برای لحظاتی دچار تردید میشود. تارا برادرش را که به شدت مجروح شده، برخلاف خواستهی پدرش، به بیمارستان میبرد. این حادثه نقطهی عطفی در ذهن تارا است. او متوجه میشود که با تصمیمش از مسیر خانواده فاصله گرفته و از این لحظه به بعد، خروج او از این محیط اجتنابناپذیر خواهد بود. در پایان، تارا احساس شرم میکند، نه به خاطر کارش، بلکه به خاطر درک این حقیقت که دیگر نمیتواند همان دختر مطیع خانواده باشد.
تارا که همیشه از داروهای گیاهی استفاده کرده بود، برای اولین بار با توصیهی چارلز قرصهای مُسکن مصرف میکند. این تجربهی جدید نگاه او به درد و درمان را تغییر میدهد. اثر فوری مسکن باعث شگفتی او میشود، زیرا پیشتر درد را بخشی طبیعی و غیرقابل تغییر از زندگی میدانست. این تجربه نه تنها باعث تغییر دیدگاه او دربارهی درمانهای پزشکی میشود، بلکه نشاندهندهی فاصلهی فکری رو به رشد او از باورهای خانوادهاش است. با این حال او کاملا از باورهای گذشته خانوادهاش فاصله نمیگیرد، زمانی که در اثر مواجهه با فشارهای ناشی از خاطرات گذشته، مشکلات جسمی و چالشهای دانشگاه دچار درد در معده و پای آسیبدیدهاش میشود، از مراجعه به پزشک امتناع میکند، زیرا همچنان به باورهای گذشتهی خانوادهاش پایبند است. وقتی برای اولین بار با وجود مخالفتهای خانوادهاش به پزشک مراجعه میکند. او که به شدت بیمار است، تحت فشار دوستش نیک تصمیم میگیرد درمان شود. وقتی پزشک برایش دارو تجویز میکند، تارا با تردید اما از روی کنجکاوی دارو را مصرف میکند و سپس با مادرش تماس میگیرد تا موضوع را مطرح کند. مادرش در پاسخ، مجموعهای از داروهای گیاهی میفرستد، نه برای بیماری بلکه برای دفع اثرات آنتیبیوتیک. فاصله گرفتن بیشتر او از دنیای پدر و مادرش زمانی است که برای اولین بار واکسن میزند و این لحظهی کوچک اما پرمعنا برای او، نشانهای از گسستن از باورهای گذشته و پذیرش علم است.
در مسیر یافتن صدای مستقل
مجموعه تصمیمات کوچک و بزرگ، مانند لایههای رسوبی، بهتدریج هویت تارا را شکل میدهند. تارا تا مدتها از هویت قانونی، که میتواند تأثیر عمیقی بر احساس تعلق فرد داشته باشد، محروم بوده است و در ۹ سالگی برایش شناسنامه میگیرند. وقتی میخواهد برای ادامه تحصیل به انگلستان سفر کند، با چالش گرفتن گذرنامه مواجه میشود، زیرا مدارک تولدش ناقص و متناقض هستند. پس از چندین تلاش ناموفق، در نهایت عمهی او با ارائهی یک شهادت رسمی، هویت او را تأیید میکند و او موفق به دریافت گذرنامه میشود.
تارا در طول دوران تحصیل خود با مشکلات مالی نیز دستوپنجه نرم میکند. او تصمیم میگیرد برای دریافت کمک هزینه تحصیلی اقدام کند، اما به دلیل باورهای پدرش دربارهی کمکهای دولتی، مردد است. تارا پس از دریافت کمک مالی دولتی، برای اولین بار احساس استقلال واقعی میکند. او با این کمک مالی نه تنها هزینههای درمان و تحصیلش را میپردازد، بلکه مهمتر از آن، این کمک مالی به او قدرت میدهد تا دیگر مجبور نباشد در انبار فلزات پدرش کار کند. احساس استقلال واقعی، هویت جدیدی را برای تارا شکل میدهد و بدون نگرانی برای مسائل مالی میتواند بر تحصیلش تمرکز کند.
به رغم اینکه تارا بسیاری از رفتارها و باورهای خانواده را نمیپسندد و بر خلاف آن عمل میکند، اما در روایتهایش نشان میدهد که خودش نیز همچنان در چرخه بازتولید خشونت قرار میگیرد و خشونت خانوادگی با ساختارهای تثبیتشده و نقشهای سنتی در هم تنیده میشود و واکنش او هنگام خشونت در خانه در نقش هماهنگکنندهی سکوت است، کاملاً در همان الگوی رفتاری گرفتار میشود که از کودکی در آن رشد کرده است. تارا بهطور ناخودآگاه جملهای مشابه برادرش شاون را خطاب به خواهرزادهاش میگوید و نشان میدهد که میراث خانواده، بدون اینکه متوجه باشد، در او هم نفوذ کرده است. این لحظه باعث تأمل عمیق او دربارهی چرخهای میشود که او حالا در حال خروج از آن است، ولی خانوادهاش همچنان درون آن گرفتارند.
باورهای مذهبی خانواده که بخشی از هویت تارا را شکل دادهاند در دوران تحصیل نیز همراه تارا هستند، او تلاش میکند بین باورهای مذهبی شدید خانوادهاش و زندگی جدیدش در دانشگاه تعادل برقرار کند. او تمام کارهای درسیاش را قبل از شروع یکشنبه به پایان میرساند تا روز مقدس را رعایت کند. با این حال در مراسم کلیسا متوجه میشود که سبک زندگی و باورهای مذهبی همکلاسیهایش بسیار متفاوت از آنچه پدرش آموزش داده، است. احساس بیگانگی و تضاد در او شکل میگیرد و درمییابد که نمیتواند همزمان در دو دنیای خانوادهاش و دنیای جدیدش زندگی کند.
آنچه که بیش از هر چیز هویت تارا را با چالش و درگیری مواجه میکند، روایت نکردن خودش است چه برای دیگرانی غیر از خانواده و چه خواستهها و انتظارات خودش برای خانواده. وقتی پس از سالها با دوستش چارلز گفتگو میکند، از او میپرسد که «آیا تا به حال فکر کردهای که شاید باید خانوادهات را رها کنی؟». این پرسش، اندیشهای است که تارا هرگز به آن نپرداخته بود. او همچنان باور دارد که میتواند همهچیز را اصلاح کند، که از دست دادن خانوادهاش موقتی است. اما چارلز، با نگاهی بیرونی، میبیند که تارا تغییر کرده، در حالی که در طرز فکرش هنوز همان دختر نوجوان باقی مانده است. پس از سالها مطالعه و سفر، تارا ناگهان با شک دربارهی خود روبهرو میشود، اینکه آیا آنقدر تغییر کرده که دیگر هیچجا بهطور واقعی به او تعلق ندارد؟ به مرور زمان و پس از پشت سر گذاشتن فرازها و نشیبها، تارا احساس میکند که باید حقیقت را همانطور که اتفاق افتاده ثبت کند، بدون تغییر یا سانسور.
او متوجه میشود که قدرت واقعی در پذیرفتن عدم قطعیت و داشتن صدای مستقل است. درمییابد که زندگیاش دیگر نباید تحت روایت دیگران باشد، بلکه باید خودش مسیرش را تعیین کند و تعاریف دیگران از او بر دیدگاهش نسبت به خودش تأثیر نگذارد. او میفهمد که برای مدتی طولانی اجازه داده است تا دیگران روایت زندگیاش را شکل دهند، اما اکنون شروع به تردید دربارهی این روایتها میکند. این لحظه نشانهای از رشد اوست، زیرا برای اولین بار تلاش میکند تا کنترل داستان خود را در دست بگیرد و قدرت صدای خود را بشناسد. تارا وستوور، که پیشتر احساس شرم دربارهی گذشتهی خود داشت، یاد میگیرد که حقیقت را بیان کند، نه فقط حقیقتی که درد دارد، بلکه حقیقتی که به او قدرت میدهد. لحظهی کلیدی این است که او متوجه میشود شرمش نه از فقر یا پسزمینهی خانوادگیاش، بلکه از لحظات آسیبزا و نادیده گرفته شدن ناشی میشد. با این آگاهی، او شروع به ساختن روایتی جدید دربارهی خودش میکند، یک داستان که بیشتر بر رشد و یادگیری تمرکز دارد تا صرفاً بر درد گذشته.
دینداری و آموزش: همنشینی تعارض و تعامل
کتاب «تحصیلکرده» در تعارض با دین و مذهب نیست بلکه به نوعی تعارض با تعصبات و باورهای کلیشهای و دروغی و سنتهایی که میتواند امکان سوءاستفاده و بهرهبرداری توسط گروهی برای دیگران فراهم کند، را مطرح میکند. نویسنده در ابتدای کتاب اشاره میکند که «این داستان درباره مورمونیسم نیست. همچنین درباره هیچ شکل دیگری از اعتقاد دینی نیست. در این کتاب انواع مختلفی از افراد وجود دارند، برخی معتقد، برخی نه؛ برخی مهربان، برخی نه. نویسنده هرگونه همبستگی، مثبت یا منفی، بین این دو را مورد تردید قرار میدهد». با این حال تارا نمیتواند از چالشهای دینی و مذهبی که با آن درگیر بوده چشمپوشی کند. گفتگو با دوستشانش درباره تاریخ کلیسا و بحث بر سر چندهمسری، او را وادار به تأمل در باورهایش میکند. او از تصویر ذهنیاش از بهشت و سرنوشت زنان در ساختار چندهمسری رنج میبرد و نهایتاً به یک تصمیم قطعی میرسد: اینکه هرگز نمیتواند یک زن چندهمسر باشد، حتی اگر خدا چنین دستوری بدهد. تارا متوجه میشود که بسیاری از صحبتهای والدینش خارج از محیط خانهاش، عجیب و غیرواقعی به نظر میرسند. او متوجه میشود که قبلاً تمام این باورها را بدون شک پذیرفته بود، اما اکنون، از دیدگاهی متفاوت، آنها را مورد تردید قرار میدهد. پروژهی تحقیقاتیاش دربارهی نقش مذهب مورمون در فلسفه قرن نوزدهم نشاندهندهی دیدگاه جدید او به گذشتهاش است، نه از دیدگاه یک مؤمن، و نه به عنوان یک منتقد، بلکه از منظر یک پژوهشگر. این تحول در نگاهش نماد تغییر بزرگتری است که در وجودش شکل گرفته است. او که در رساله دکتری خود به تاریخ جنبشهای فکری قرن نوزدهم میپردازد، در میان آنها، بهویژه به مورمونیسم، که هم بخشی از گذشتهی اوست و هم موضوعی آکادمیک برای تحلیل، توجه میکند. نتیجهی کار او، پایاننامهای است که نه مورمونیسم را در مرکز تاریخ قرار میدهد و نه آن را نادیده میگیرد، بلکه آن را بهعنوان یک بخش از داستان بزرگتر انسانیت بررسی میکند.
رابطه میان دینداری و تحصیلات از موضوعات مورد توجه پژوهشگران است. ویکتوریا فولر (۲۰۲۴) در پژوهش خود بیان میکند که سالها فرض بر این بوده است که دستیابی به تحصیلات عالی مستقیماً منجر به کاهش دینداری میشود. تحقیقات گذشته نشان دادهاند که آموزش عالی دانشجویان را با جهانبینیهایی فراتر از محدوده دین دوران کودکی خود آشنا میکند، که اهمیت سنت دینی آنها را به چالش کشیده و آنها را به سمت دیدگاههای غیر دینی سوق میدهد. او با اشاره به دادههای طولی پژوهشی درباره دینداری و آموزش در میان جوانان ایالات متحده که نشان میدهد رابطه آموزش و دینداری به هیچ عنوان ساده نیست، میگوید «هنوز مشخص نیست چه اتفاقی برای دیدگاههای دینی دانشجویان در دوران دانشگاه میافتد». رابطه پیچیده میان دین و آموزش بیانگر این است که برخی جنبههای دینداری بیشتر شخصی هستند، در حالی که برخی دیگر جنبه اجتماعی دارند و هر یک ممکن است به شیوههای مختلفی در طول زندگی فرد تغییر کنند. همچنین در بررسی این رابطه لازم است میان دین والدین و دینداری به طور کلی تفکیک قائل شد. دستیابی به آموزش عالی به این معنا نیست که افراد دین دوران کودکی خود را رها میکنند یا دیگر به کلیسا نمیروند. در حالی که اعمال و ارزشهای مذهبی خصوصی با افزایش تحصیلات ضعیف میشود، اشکال عمومی آن پابرجا باقی میماند. این رابطه اهمیت جامعه و مزایای اجتماعی را که در وهله اول افراد را به دنبال آموزش عالی تشویق میکند، برجستهتر میکند. دستیابی به آموزش عالی با کاهش برخی از باورها و اعمال دینی شخصی همراه است. این شامل دعاهای هفتگی، اطاعت از تعالیم مذهبی همانطور که نوشته شده است، ارتباط دین با ارزشهای خوب، و درخواست کمک از خدا در تصمیمگیریها میشود. ابعاد عمومیتر دینداری مانند حضور ماهانه در کلیسا و حفظ وابستگی مذهبی برای کسانی که دانشگاه را به اتمام رساندهاند، ثابت باقی مانده است.
فیلیپ شوادل (۲۰۱۶) در بررسی ارتباط بین تحصیلات عالی و جنبههای مختلف دینداری بر اساس دادههای طولی در میان پاسخدهندگان در محدوده سنی ۱۳ تا ۲۹ سال میگوید جوانان نسبتاً مذهبی به طور کلی به کالجهای غیرنخبگان روی میآورند، و کسانی که سطح باورهای مذهبی پایینی دارند به دانشگاههای نخبهگرا میروند. مقالهای در فصلنامه مطالعات ملی مذهب (۲۰۰۹) با بررسی فراتحلیل مطالعات انجام شده در زمینه دانشگاه و دینداری بیان میکند که دانشجویان دانشگاه بیشتر از آنچه بهطور سنتی تصور میشده، به مسائل دینی علاقهمند هستند، اما این علاقه بیشتر سطحی است تا عمیق. علاوه بر این، گروهی از تاریخنگاران، فیلسوفان و مربیان شروع به بازنگری در رویکرد سکولار بسیاری از دانشگاهها کردهاند و چارچوبی جدید به نام «دانشگاه پساسکولار» (postsecular campus) مطرح کردهاند که شامل تقویت گفتگوهای دینی میان دانشجویان میشود. با وجود این علاقه روزافزون عمومی و علمی، پژوهشهای اجتماعی در مورد زندگی دینی دانشجویان و نقش دین در دانشگاهها همچنان محدود است. بیشتر ادبیات موجود درباره دین و آموزش عالی، نظری یا هنجاری بوده و ادعاهای بزرگی را مطرح کرده است که معمولاً فاقد توجیه تجربی هستند. با این حال، در سالهای اخیر، دانشمندان اجتماعی تلاش کردهاند نقش دین در آموزش عالی را دوباره بررسی کنند و این تلاشها دادههایی را ارائه دادهاند که برخی فرضیات طولانیمدت را به چالش کشیده و سوالات مهم جدیدی را مطرح کردهاند. بر مبنای این پژوهش، دانشجویان تعهدات دینی و معنوی زیادی دارند، اما این اولویتها در دوران دانشگاه برای بسیاری ممکن است کاهش یابد. در حالی که اعمال مذهبی مانند شرکت در مراسم دینی کاهش مییابد، باورهای مذهبی به نظر ثابت میمانند؛ با این حال، اینکه دقیقاً چه تغییری در این باورها رخ میدهد، مورد بحث است. دین در برخی جنبهها تأثیر مثبتی بر زندگی دانشجویان دارد مانند مصرف الکل، مواد مخدر و رفتارهای اجتماعی پر ریسک، اما تأثیر آن بر عملکرد تحصیلی یا سلامت عاطفی بهطور قانعکننده اثبات نشده است. با وجود افزایش علاقه پژوهشگران به دین در دانشگاه، کیفیت تحقیقات موجود همچنان کمتر از حد مطلوب است. بهبود روشهای تحقیقاتی و بررسی زمینههای جمعیتشناختی و نهادی میتواند به درک بهتر نقش دین در محیط آکادمیک کمک کند. این دیدگاه چشماندازی گسترده را برای تحقیقات آینده فراهم میکند.
پژوهشهای داخلی نیز به رابطه دین و دانشگاه پرداخته اند، پژوهشی در دانشگاه خوارزمی (۱۳۹۲) نشان میدهد که با افزایش مقطع تحصیل دانشجویان، دینداری کاهش مییابد و مقایسه دینداری در دختران و پسران دانشجو، حکایت از بالاتر بودن دینداری دختران دارد. پژوهش «بررسی عوامل اجتماعی و فرهنگی مؤثر بر دینداری جوانان» (۱۳۹۳) نشان میدهد که متغیرهای مستقل مصرفگرایی، پایگاه اجتماعی خانواده، استفاده از وسایل ارتباط جمعی و گرایش به مدرنیته با دینداری رابطه معنادار و معکوس دارند و متغیرهای مستقل مذهبی بودن والدین و دوستان دارای رابطه معنادار و مستقیم با دینداری هستند.
تجربههای شخصی گذشته، مسئلههای اجتماعی امروز
روایتهای تارا وستوور از زندگیاش نشان میدهد که چگونه تجربههای فردی ایده اصلی یک کتاب شده و مسائل اجتماعی را مطرح کرده و وضع موجود را به چالش میکشند. روایتهای این کتاب، یادآور «جریانهای پنهان خانوادگی» نوشتهی افسانه نجمآبادی (۱۴۰۲)، تاریخنگار ایرانیامریکایی و استاد دانشگاه هاروارد در رشتۀ مطالعات زنان، است که با استناد به تجربهی شخصی خود که مدت کوتاهی پس از درگذشت پدرش متوجه میشود که او در خفا برای بار دوم تشکیل خانواده داده و خودش هم خواهری دارد که از وجودش بیخبر بوده است، این کتاب را مینویسد و با بررسی رمانهای عاشقانه، روزنامهها، نمایشنامهها و سایر آثار ادبی و همچنین تاریخنگاری اشیایی مانند لباس عروسی، نامههای عاشقانه و عکسهای خانوادگی ناگفتههایی از عشق و ازدواج در ایران مدرن را مطرح میکند و از پیچیدگیهای چندهمسری و دگرگونیهای عمیق و بنیادین در مضامینی مانند عشق، ازدواج و زندگی خانوادگی در ایران اواسط قرن بیستم میگوید و اینکه چگونه خانوادههای زَناشوهری جای خانوادههای چندنسلی پیشین را میگیرد و چندهمسری که رویهای علنی و مقبول است، امری ناپسند میشود و همین است که مردانی همچون پدرش را وامیدارد ازدواج دومشان را از دیگران مخفی نگه دارند.
نمونه دیگری از این دست، کتاب «دفترچه خاطرات شانزده زن ایرانی» نوشته نوشین احمدی خراسانی (۱۳۹۷) است. این کتاب شامل خاطرات شفاهی زنانی است که در دورهی پهلوی تحصیل کرده و تجربههای خود را در مواجهه با شرایط سخت و محدودیتهای اجتماعی و سیاسی روایت میکنند. این کتاب به صورت گزیده و موضوعی از خاطرات زنان مختلفی از خانوادههای مهم و سرشناس میگوید که هر یک داستان منحصر به فرد خود را در مواجهه با محدودیتهای اجتماعی و سیاسی مطرح میکنند. هدف اصلی این کتاب، بازتاب تجربههای کلی زنان ایرانی در دوره پهلوی است. با این حال، داستانها و خاطرات واقعی این زنان نمایانگر تلاشها و مبارزههای بسیاری از زنان ایرانی در آن دوران است که برای تحصیل و پیشرفت در زندگی خود با مانعهای مختلفی روبهرو بودند و تجربههای آنها را از زاویه دید خودشان در مواجهه با چالشها و محدودیتهای تحصیلی و زندگی اجتماعی، و مبارزات فردی و جمعی بیان میکند و تصویری از زندگی و تجربههای زنان ایرانی ارائه میکند که اغلب در تاریخنگاری رسمی نادیده گرفته میشود.
آثاری که در اینجا مثال زدیم نشان میدهد که چگونه تجربههای فردی و وقایعی که در منابع رسمی مطرح نمیشوند، میتوانند مادهای خام برای پژوهشهای علمی شوند و نه تنها به مستندسازی بخش ناگفتهی تاریخ زنان کمک کنند، بلکه به مخاطبان امروزی نیز انگیزه دهند که در مواجهه با چالشها و موانع، راههای جدیدی برای پیشرفت و رسیدن به اهداف خود پیدا کنند. مسیرِ تحصیلِ بسیاری از زنان و دختران و حتی مردان پر از داستانهایی است از ورود آنها به دنیای جدید و شاید ناشناخته و پژوهشهای دانشگاهی فرصتی فراهم میکند که این تجربهها ماندگار شده و صدای زندگی روزمره مردمان شنیده شود و بازتاب پیدا کند.
تحصیلات از ما انسان دیگری میسازد
خاطرههای تارا وستوور، زنی تولد یافته در غرب پیشرفته، برای بسیاری زنان در دیگر کشورها و از جمله زنان ایران و افغانستان میتواند روایتی کاملا آشنا و قابل درک باشد که در مسیر تحصیل خود تجربه کردهاند. وقتی مسیر درس و دانشگاه را انتخاب میکنیم همه ما و بویژه زنان، به شکلهای مختلف با چالشهایی با خانواده، دوستان و جامعه مواجه میشویم و میتوان این چالشها را بخشی همیشگی در مسیر تحصیل کردن دانست که در همه جای دنیا با شکلهایی مشابه یا متفاوت وجود دارد. این کتاب، سرتاسر کشمکش است: بین گذشته و آینده؛ بین استقلال و فشارهای خانواده؛ بین وفاداری به خانواده و سرپیچی از آن؛ بین گفتن حقیقت یا نگفتن آن. با این حال، رابطهی پر چالش تارا با خانوادهاش هیچوقت قطع نمیشود و تا پایان داستان او به دنبال تغییر دادن، حمایت و حفظ ارتباط با خانوادهاش است چون خانواده برای او ترکیبی از حمایت و آزار و رنجش است. تارا همهی داشتههای خودش را مورد انتقاد قرار نمیدهد، چون برخی آموزهها او را منحصر به فرد میکند. خواندن این کتاب همچنین به خواننده گوشزد میکند که تجربههایش را و رفتارهایش را بازنگری کند و حتی در عین وجود اختلافهای بنیادین، «دیگری» را نیز درک کند. روایت این کتاب بیانگر این است که تحصیلات ما را تغییر میدهد و وارد دنیای پر چالشی نه صرفا با دیگران، بلکه حتی با خودمان میکند. با این حال، ما را در مسیری قرار میدهد که دنیا را فقط از منظر باور خودمان نبینیم، بلکه نگاهی کلیتر و چندجانبه داشته باشیم.
تارا از شخصیتی مطیع و گیر افتاده در شرایط سخت خانوادگی به فردی تبدیل میشود که شروع به درک ضرورت تغییر و ترک محیط محدودکننده خود میکند. برادرش تایلر نقش یک محرک را دارد، کسی که دیدگاه متفاوتی به او ارائه میدهد و او را به خروج از شرایط دشوارش ترغیب میکند و برادر دیگرش، شاون، در تضاد میان خشونت و لحظات همدلی گرفتار است و به طور همزمان نقشی تهدیدکننده و آسیبرسان و حمایتکننده دارد. تارا وستوور در پایان کتاب و پس از گذراندن سالهای تحصیل خود، به این درک میرسد که گذشتهاش و خانوادهاش همیشه بخشی از او خواهند بود، اما خود او، آن کودک پیشین نیست. تصمیم او برای پذیرش جدایی از خانواده نه از طریق خشم یا انتقام، بلکه با پذیرش نیاز شخصیاش برای صلح شکل میگیرد. این تغییر که بازتعریف هویتش است، بر پایهی سالها مبارزه با واقعیتهایی است که دیگر نمیتواند نادیده بگیرد. فهمیدن اینکه گذشتهاش دیگر نمیتواند او را کنترل کند، یکی از قدرتمندترین لحظات کتاب است، زیرا نشان میدهد که تغییر واقعی درون فرد رخ داده است، نه فقط در محیط اطرافش. او این خودِ جدید را حاصل انتخابهای یک فرد تغییر یافته میداند و در پایان کتاب میگوید: «میتوان این هویت را چیزهای مختلفی نامید: دگرگونی؛ دگردیسی؛ فریب؛ خیانت. ولی من آن را «آموزش» مینامم».
منابع
- احمدی خراسانی، نوشین (۱۳۹۷). دفترچه خاطرات شانزده زن ایرانی، تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
- نجمآبادی، افسانه (۱۴۰۲). جریانهای پنهان خانوادگی، ترجمه محمد سروی زرگر، تهران: نشر بیدگل
- نوروزی، فیض اله؛ فرهادیان، سعید (۱۳۹۳). « بررسی عوامل اجتماعی و فرهنگی موثر بر دینداری جوانان». فصلنامه مطالعات راهبردی ورزش و جوانان، دوره ۱۳، شماره ۲۳، صص ۷-۳۰. در
https://faslname.msy.gov.ir/article_76.html
- ———– (1392)، «بررسی دلایل افزایش یا کاهش میزان دینداری دانشجویان: مطالعه موردی دانشجویان دانشگاه خوارزمی». فصلنامه پژوهش های کاربردی روانشناختی، دوره و شماره: دوره ۴، شماره ۲. در :
https://japr.ut.ac.ir/article_52564.html
- Freeden, Damon Mayrl (2009). “Religion and Higher Education: Current Knowledge and Directions for Future Research”. Department of Sociology University of California at Berkeley. Journal for the Scientific Study of Religion 48(2):260–۲۷۵. In: https://sites.tufts.edu/freedenblumeoeur/files/2012/08/MAYRL-OEUR-Religion-in-Higher-Ed-20091.pdf
- Fuller, Victoria (2024). “Cause or effect? Investigating education and religion in the U.S.” in:https://mindandculture.org/education-and-religion-us/
- Schwadel, Philip (2016). “Does Higher Education Cause Religious Decline? a Longitudinal Analysis of the Within- and Between-Person Effects of Higher Education on Religiosity”. The Sociological Quarterly, 57(4), 759–۷۸۶., Published By: Taylor & Francis, Ltd., in: https://www.jstor.org/stable/26155688
- Westover, Tara (2022). Educated: A Memoir. United States: Random House Publishing Group.
[1] Westover, Tara (2022). Educated: A Memoir. United States: Random House Publishing Group.
[2] دانشآموخته دکتری علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبائی
[۳] از رایجترین ویژگیهای پیروان مورمون، فرقهای از مسیحیت که در دهه ۱۸۲۰ شکل گرفت، میتوان به اعتقادات آخرالزمانی و چندهمسری اشاره کرد.
برگرفته از فصلنامه مطالعات دانشگاه

