هرروز چشم در چشم اسیدپاش

سال‌ها گذشته، اما زخم‌هایی که اسید بر چهره و زندگی محبوبه و زیور نشانده، هنوز قصه‌های روایت نشده‌ بسیاری دارد.

محبوبه؛ سه دهه پس از فاجعه

ترانه بنی‌یعقوب

کانون زنان ایرانی

سال‌ها گذشته، اما زخم‌هایی که اسید بر چهره و زندگی محبوبه و زیور نشانده، هنوز قصه‌های روایت نشده‌ بسیاری دارد. این گزارش، روایت زندگی امروز آن‌هاست؛ تلاش برای فهمیدن اینکه در سال‌های پس از فاجعه چگونه زیسته‌اند و با این رنج چه می‌کنند؛ رنجی که هنوز مثل روز اول نو مانده و کهنه نشده است.

محبوبه ۳۶ سال بعد از اسیدپاشی: صورت قبلی‌ام از یادم رفته

محبوبه هیچ‌وقت نتوانست با قصه اسیدپاشی و صورت جدیدش کنار بیاید. قربانیان اسیدپاشی را می‌توان به چند دسته تقسیم کرد؛ آن‌هایی که درنهایت این حادثه تلخ را می‌پذیرند و قبول می‌کنند که نمی‌توانند صورت قبلی‌ را برگردانند و باید با این واقعیت دردناک کنار بیایند و به زندگی‌شان ادامه دهند. دسته دوم آن‌هایی هستند که منزوی و گوشه‌نشین می‌شوند. این گروه دوم خود به چند دسته تقسیم می‌شوند. آن‌هایی که در افسردگی و انزوایشان فرو می‌روند و نمی‌توانند تحمل کنند که دیگرانِ کنجکاو و قضاوت گر به آن‌ها نگاه کنند. دسته‌ای دیگر اما در اوج انزوا همچنان امیدوارند که روزی معجزه‌ای رخ دهد و صورت سابقشان بازگردد. از همان قصه‌هایی که در فیلم‌ها دیده‌ایم که ناگهان با یک جراحی آدمی چهره‌اش کاملاً تغییر می‌کند و زیبا می‌شود.

محبوبه از این گروه است. در طول گفتگو با من، بارها می‌پرسد که آیا علم به‌قدری پیشرفت خواهد کرد  تا دوباره صورت قبلی‌اش برگردد؟ دلم نمی‌آید به او بگویم آنچه در فیلم‌ها می‌بینی، حقیقت ندارد. بارها از پزشکان درباره بازگشت کامل زیبایی و سلامت قربانیان اسیدپاشی پرسیده‌ام و هر بار جوابی تلخ و قطعی شنیده‌ام: اسید به‌گونه‌ای عمق پوست را می‌سوزاند که بازگشت به حالت اولیه تقریباً غیرممکن است. این حقیقت تلخی است که شاید پذیرشش برای برخی واقعاً دردناک باشد. حالا بیش از ۳۶ سال از اسیدپاشی به‌ او چه می‌گذرد.

من اما نمی‌دانم به محبوبه چه بگویم. اگر حقیقت را بگویم، شاید همه امیدش را از دست بدهد. اگر هم دروغ بگویم، در حقش لطفی نکرده‌ام و به انزوایش کمک کرده‌ام. محبوبه یکی از چشمانش را ازدست‌داده و نیمی از صورتش و بخش‌هایی از بدنش سوخته‌. درمان این سوختگی‌های عمیق، آسان نبوده است.

داستان متفاوت محبوبه با سایر قربانیان اسیدپاشی

محبوبه هرگز فراموش نکرده و نبخشیده. هرچند ماجرایش با بیشتر قربانیان اسیدپاشی هم متفاوت است. او هنوز همه‌چیز را به‌وضوح به یاد می‌آورد: «با پسرخاله‌ام نامزد بودم خیلی من را می‌خواست. تیرماه سال ۶۸ نامزدی‌ام را به هم زدم، بلافاصله بعدش این کار را کرد. از همان اول گفته بودم ما به هم نمی‌خوریم، اما اصرار کردند نامزد کنیم. برادر من با خواهر بزرگ او یعنی همین نامزد من ازدواج‌کرده بود اما ازدواجشان دوامی نداشت و جدا شدند. سال‌ها بین خانواده‌هایمان شکر آب بود بعدش پسرخاله‌ام عاشق من شد. همان موقع هم‌بارها گفتم که ما باهم هیچ تفاهمی نداریم و خانواده‌هایمان اصلاً باهم نمی‌سازند.»

 اما حرف‌های محبوبه خیلی تأثیری نداشت. مادر یونس با گریه و زاری می‌خواست قبولش کند. می‌گفتند تهدیدشان کرده که اگر این دختر را به من ندهند خودکشی می‌کند. خلاصه با فشار خانواده‌ها محبوبه قبول کرد مدتی نامزد یونس باشد، اما همان موقع هم شرط گذاشت اگر تفاهم نداشتند به هم می‌زند. گفت که می‌خواهد درس بخواند. برای کنکور ثبت‌نام کرده بود. آن روزها یونس به محبوبه مدام وعده می‌داد که به درس خواندنش کاری ندارد و انتخاب با خودش است و هر چه خودش بخواهد و بگوید. از همان وعده‌هایی که خیلی‌ها اول کار می‌دهند.

محبوبه به فضا خیره مانده انگار آن روزها دوباره جلوی چشمش می‌آید تا ببیند کجای کار اشتباه کرده: «بیشتر دلم سوخت. آره دلم سوخت هر چه فکر می‌کنم بیشتر دلم براش سوخت. از همون اول گفتم اگر چیز بدی ازت در این مدت ببینم به هم می‌زنم. این‌رو بارها بهش گفتم. یک سال و نیم نامزد بودیم. آنقدر حرف‌وحدیث پیش آمد و دروغ گفت که خدا می‌دونه! منم همون طور که گفته بودم نامزدی‌ام را به هم زدم.»

 اوایل که محبوبه نامزدی رو به هم زد همه‌چیز عادی بود و فکر می‌کرد همه‌چیز به خیروخوشی تمام‌شده.یونس هم مدتی پیدایش نشد.

 اصلاً برایش مهم نبود به قول خودش در محله‌شان همه او را “محبوب خرخون” صدا می‌زدند چون فقط کنکور و درسش اهمیت داشت از اول هم دلش با این نامزدی صاف نبود. «نه فکر ازدواج بودم نه به مرد دیگری فکر می‌کردم همه فکر و ذکرم درس بود. رشته‌ام اقتصاد بود یک هفته بعد از پایان امتحانات یونس روی من اسید پاشید.»

دقیقاً دو ماه از به هم خوردن نامزدی‌مان گذشته بود که صبح کله‌سحر نامزد سابقش به سراغش آمد. «همه توی حیاط خوابیده بودیم. پدرم هم شب‌کار بود. رفت نان بخرد که صبحانه بخوریم. آن‌قدر چرات پیداکرده بود که آمده بود توی خانه‌مان درست بالای سرم. جرئت بود یا جنون؟ نمی‌دانم. از دیوار پریده بود یا کلید را از قبل داشت درست نمی‌دانم کسی زد به پایم و گفت بیا بیرون حرف بزنیم. گفتم مگه ما نامزدی‌مان به هم نخورده! برو بیرون. الآن بابام می‌بیندت و دردسرمی شه. نگران پدرم هم بودم که فشارخون داشت. از جام پاشدم رفتم پایین راه‌پله، دیدم پایین پله‌ها ایستاده گفت بیا باهم فرار کنیم. گفتم من با تو فرار نمی‌کنم.»

وقتی یونس اسید پاشید

 همه‌اش در چند ثانیه اتفاق افتاد. اصلاً نفهمید چه شده؟ فقط می‌دید که یونس چیزی پشتش پنهان کرده… اسید را که ریخت انقدر داد زد که همه محل خبر شدند. داد می‌زد که یونس (نامزد سابقش) رویش اسید پاشیده. پدر و مادرش و همسایه‌ها دنبال یونس دویدند اما دیر شده بود از قبل یک تاکسی دم در منتظرش بود و زود فرار کرد.

 اما محبوبه در آن چند دقیقه چه گفت و چه شنید: «رک و راست گفتم همه‌چیزتمام شده، چرا آمده‌ای. پیشنهاد داد دوباره به هم برگردیم و بعد همه بدنم سوخت. نمی‌فهمیدم چی شده و چی به سرم اومده بعداً تازه فهمیدم اسیدسولفوریک بوده. جیغ کشیدم و خانواده‌ام دورم جمع شدند، اما اون فرار کرد.»

اسید یک چشمش و همه زیبایی‌اش را گرفت

 بعدازاین ماجرا خانه را فروختند. چون هیچ‌کدام دیگر دل ماندن توی آن خانه را نداشتند. همه آرزوهای محبوبه نابود شد، چراکه مجبور بود مدت‌ها در بیمارستان‌ بستری شود و دوا و درمان کند، آن‌هم نه یک‌بار و چند بار که ده‌ها بار. محبوبه تا رسیدن دوباره به خانه ۳۳ بار جراحی شد. وقتی به خانه برگشت، خانواده‌اش همه آینه‌ها را جمع کرده بودند. بخشی از صورتش، ازجمله یک‌چشم، بینی و چانه‌اش را از دست داد. به قول خودش، تنها استخوان بینی‌اش مانده بود، اما بدون روکش. آن‌قدر شدت اسیدی که پاشید زیاد بود که سمت چپ سینه‌اش کلاً خردشده بود باگذشت زمان، چهره‌اش کمی بازسازی شد، اما بینایی یک چشمش برای همیشه از دست رفت و از زیبایی‌اش چیزی نماند.

بدنش منقبض می‌شود وقتی این حرف‌ها رامی گوید: «سه ماه کامل در بیمارستان سوانح سوختگی مطهری بودم. همان‌که توی میدان ونک است دو چشمم را بسته بودند. خیلی زجر کشیدم مدام از بدنم گوشت برمی‌داشتند و پیوند می‌زدند. دائم خواب می‌دیدم دنبالم می‌دود که رویم اسید بپاشد آن موقع هنوز دستگیر نشده بود و برای همین دائم این کابوسم تکرار می‌شد.»

اسیدپاش محبوبه، نامزد سابقش بعد از اسیدپاشی به کرمانشاه فرار کرد تا بالاخره بعد از یک ماه دستگیر شد. عمویش او را به کلانتری تحویل داد. بعدش هم که هشت سال و نیم در اوین زندانی شد.

اما چه شد که کار محبوبه به ازدواج با اسید پاش اش کشید؟ محبوبه با سری فروافتاده بقیه ماجرا را تعریف می‌کند. انگار حتی یادآوری‌اش نیز نابودش می‌کند: «دادگاه که رفتیم قاضی گفت بهتر است باهم ازدواج کنید، جوان و نادان بوده، حالا بگذار خرجت کند. خودش هم گفت اشتباه کردم، حاضرم تو را به کولم بگیرم و ازت نگهداری کنم. فامیل‌ها هم خیلی می‌گفتند ازدواج کن. اما من به حرف هیچ‌کس اهمیت نمی‌دادم نه مادرم، نه برادرم و نه دادگاه که تشویقم می‌کردند. با خودم می‌گفتم ازدواج می‌کنم تا هرروز چشم در چشم جنایتی باشد که در حقم انجام داده است. حضورم عذابش بدهد. مهمانی بروم و در کنارش باشم تا زجر بکشد واقعاً هم زجر می‌کشید آن اوایل. شاید الآن برایش عادی شده باشد. خیلی اوقات توی خیابان به مردم می‌گفت همسرم  تصادف کرده و من محض رضای خدا گرفتمش! یک‌بار که توی خیابان این‌ را گفت، طرف که این حرف را شنیده بود، به من گفت: پس چقدر لطف کرده با تو ازدواج‌کرده. وقتی فهمیدم چی گفته گفتم: بیخود کرده و چنان دعوایی راه انداختم که نگو!. من به همه واقعیت رو می‌گم، البته برای اجاره کردن خونه و این‌طور مسائل مجبورم دروغ بگم  که تصادف کرده‌ام، چون اگر بفهمند اسید پاشیده می ترسن و به ما خانه اجاره نمی‌دن. اما جاهای دیگه که دروغ می‌گه من حقیقت رو می‌گم. بعد می پرسه: چرا وجهه من رو خراب می‌کنی؟ می‌گم مگه تو وجهه هم داری؟ می‌گفتم همه می دونند تو چه کردی از دادگاه تا کلانتری.»

زندگی مشترک با اسیدپاش

خلاصه اینکه محبوبه و یونس بعد از هشت سال و نیم ازدواج کردند. محبوبه در ۱۸ سالگی قربانی اسیدپاشی شد و ۲۷ ساله بود که یونس از زندان آزاد شد. حکم تعزیری‌اش پنج سال بود و آن سه سال و نیم که اضافه ماند هم برای این بود که محبوبه شاکی خصوصی پرونده‌اش بود و رضایت نمی‌داد.

البته محبوبه یادش هست که چقدر اصرار به قصاص داشت: «آن موقع قصاص می‌خواستم اما گفتند قصاص اجرا نمی‌شود حداقل آن زمان‌ها که اجرا نمی‌شد. من می‌گفتم اون سه لیتر اسید ریخت من یک استکان می‌ریزم. حاضر بودم خودم این کار رو کنم. فکر کن این‌همه سال گذشته یک‌چشمم کامل نمی‌بیند پیوند قرنیه زدم و نگرفت و الآن هم دائم عفونت می‌کند.»

هنوز هم وقتی محبوبه را می‌بینی، همیشه یک چشمش بسته است و روزانه باید پانسمانش را عوض کند. زخم‌های سوختگی در سراسر بدنش نمایان است. تصور کن بیش از ۳۶ سال هرروز باند چشمت را عوض کنی و هرروز یادت بیاید که می‌توانستی سالم باشی، اما نیستی …تازه اسیدپاش هم همین کنارت زندگی کند و همسرت باشد.

 محبوبه هنوز با اسیدپاش اش زندگی می‌کند. «بچه‌دار شدم، دو تا بچه دارم: یک پسر و یک دختر اما هیچ‌وقت نبخشیدمش. بارها معذرت‌خواهی کرده و به پایم افتاده، اما من نبخشیدم. صورت قبلی‌ام را فراموش کرده‌ام، ولی هنوز که عکس‌های قدیمی‌ام را می‌بینم، ناراحت می‌شم امیدوارم روزی معجزه‌ای بشه و وقتی از خواب بیدار شدم، صورتم خوب شده باشه.»

محبوبه بعد از حادثه همیشه با عینک آفتابی به کوچه و خیابان می‌رود. دلش می‌خواهد جراحی‌های ترمیمی و زیبایی انجام دهد، اما پرداخت هزینه‌ها بیش از توانش است. دوست دارد با کسانی که مثل خودش دچار این حادثه شده‌اند، حرف بزند اما با اینکه ته دلش این کار را دوست دارد اما خودش هم نمی‌داند که چرا قدمی برایش برنمی دارد و خیلی کم از خانه بیرون می‌رود. بیشتر اوقات در کنج خانه تنهاست و روزهایش را با خواندن کتاب‌های روانشناسی و خانه‌داری می‌گذراند. اما به قول خودش لحظه‌ای آرامش ندارد.

تا آنجا که می‌دانم محبوبه تنها قربانی اسیدپاشی است که با کسی که به او اسیدپاشیده ازدواج‌کرده. همیشه دلم می‌خواست با کسی که مرتکب اسیدپاشی شده، گفتگو کنم. یونس چند سال پیش در گفتگو با من از انگیزه‌هایش گفت و دردی که همه عمر به محبوبه تحمیل کرده و …

زیور؛ ۱۴ سال پس از اسیدپاشی

زیور این روزها در خانه‌ای کوچک در پردیس زندگی می‌کند، جایی که دیوارهایش هر روز شاهد سکوت و تنهایی اوست. سال‌ها از حادثه اسیدپاشی می‌گذرد، اما زخم‌ها و خاطراتش هنوز تازه‌اند. اوایل، وقتی زیور را می‌دیدم، همیشه بی‌حال و بی‌رمق در رختخواب افتاده بود؛ حتی غذا خوردن و حرف زدنش در همان فضای محدود انجام می شد. حالا کمی بهتر شده، اما هنوز درد سال‌ها را به دوش می‌کشد.

زیور و دخترش یسرا، ۱۴ سال قبل، قربانی اسیدپاشی برادرشوهرهایش شدند. یسرا(یسری) پس از این حادثه از دنیا رفت و داغ فرزند برای همیشه بر دل زیور ماند. نیمه‌شب حادثه برادرشوهرهای زیور با همدستی جاری‌اش به خانه‌شان آمدند و به قول زیور با سطل اسید :«خواب بودیم، دخترم می‌پرسید چرا اینا امشب اینقدر عجیب و غریب‌اند؟ ناگهان بالای سرمان ظاهر شدند. جیغ کشیدم اما نتوانستم جلویشان را بگیرم.» آن شب، زیور و دخترش یسری از سرتاپا سوختند. بعد از آن، مادر و دختر در بیمارستان بستری شدند و یسری پس از ۱۸ روز درگذشت. زیور چند ماه را در بیمارستان گذراند.

صورت تماماً سوخته زیور این روزها تا حدودی بازسازی شده است. بینی‌اش کمی ترمیم شده و بالاخره می‌تواند نفس بکشد. برای بازسازی لب‌هایش از پایش گوشت برداشته‌اند، اما هنوز نیاز به جراحی ترمیمی دارد. بزرگ‌ترین آرزویش بازگشت بینایی چشم‌هایش است، اما هزینه جراحی‌ها بسیار سنگین است. زیور اغلب در خانه می‌ماند و ساعت‌ها با خاطرات سهمگینش تنهاست: «حوصله‌ام توی خانه سر میره. این خاطره‌های دردناک هم همین طور جلوی چشم‌هایم رژه میره.» او آرزو دارد با دیگر قربانیان اسیدپاشی حرف بزند و دردهای مشترکشان را تقسیم کند، اما انجمن‌ها یا دورند و یا رفت‌وآمدشان سخت و طاقت‌فرساست.

چشم‌هایم را می‌خواهم

زیور حالا ۴۵ ساله است و با پسرها و مادرش زندگی می‌کند. مادرش مونس اوست و هر روز مراقبش است. پسر کوچکش، مهدی، بخشی از امید و آرامش اوست، اما هیچ چیز جای دوباره دیدن را  برایش نمی‌گیرد. زیور با حسرت می‌گوید: «باور کن حاضرم همه زندگی‌ام رو بدم، فقط چشم‌هایم م برگرده. هر روز مجبورم لباس‌هایم را جلوی چشمانم بگیرم و از دیگران کمک بخوام که راه را نشانم بدهند.»

مرگ سمیه، یکی دیگر از قربانیان اسیدپاشی که او را در بیمارستان ملاقات کرده بود، همچنان در دل زیور تازه است. هر وقت از او حرف می‌زند، اشک‌هایش جاری می‌شود و خاطره دردناک آن روزها را دوباره تازه می‌کند: «جگرم سوخت، چند روز گریه کردم برای دو بچه‌اش که معلوم نیست چه به سرشون اومد.» سمیه مهری، قربانی اسیدپاشی در ۲۵ فروردین ماه سال ۹۴، بر اثر جراحات ناشی از اسیدپاشی درگذشت.

زیور روزهایش را اغلب در چهاردیواری خانه می‌گذارند، با تلویزیون دیدن یا مرور خاطرات گذشته، اما هیچ چیز به او آرامش واقعی نمی‌دهد. او اغلب سرش را در لچکی پیچیده و چشم‌بند طبی می‌گذارد تا چشم تخلیه شده‌اش را پنهان کند و با لهجه‌ای پرصلابت و پرقدرت، با اطرافیانش حرف می‌زند..

او سال‌هاست درگیر بیمارستان و درمان‌های متعدد است. جراحی‌ها، پانسمان‌ها و مراقبت‌های روزانه بخش جدایی‌ناپذیر زندگی اش شده‌اند. حتی بعد از ۱۴ سال، همین زخم‌ها خاطراتش را تازه نگه می‌دارند؛ زخم‌هایی که هم جسم و هم روحش را آزرده‌اند.

زیور دیگر برای زیبا کردن صورتش تلاش نمی‌کند، چون می‌داند چهره سابقش بازنمی‌گردد، اما هنوز دل‌تنگ بینایی‌اش است و آرزو دارد دوباره دنیا را ببیند. او می‌گوید: «زیبایی مهم نیست، فقط کاش چشم‌هایم دوباره می‌دیدند. مگه از زیبایی‌ام چه خیری دیدم؟ مگه خوشگل نبودم؟ باور کن اصلاً یادم نمی‌آید چه شکلی بودم، اصلاً زیبایی چهره یعنی چه؟ از بس که بلا سرم اومده این سال‌ها. گاهی ساعت‌ها روی تخت می‌نشینم و فقط با خودم حرف می‌زنم.»

خانه‌نشینی، سکوت و خاطرات دردناک بخش جدایی‌ناپذیر زندگی زیور شده‌اند، اما او هنوز می‌جنگد؛ با خودش، با درد و محدودیت‌ها. او دیگر دنبال زیبایی چهره‌اش نیست و سال‌هاست زیبایی را در چیزهای دیگری می‌بیند. راهی برای ادامه دادن زندگی پیدا کرده، حتی اگر خیلی دشوار باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.