داستان یک تجمع؛ آنها  ما را مصادره کردند یا ما آنها را

روایت جنگ از درون

ژیلا بنی‌یعقوب

کانون زنان ایرانی

آن شب یکی از سخت‌ترین شب‌های جنگ بود، شاید سخت‌ترین! همان شبی که ترامپ گفته بود که تمدن ایران را نابود می‌کنم و ما را به عصر حجر بازمی‌گرداند… حالا هر بار وقتی با دوستانمان درباره‌ی آن شب حرف می‌زنیم با طنزی تلخ می‌گویم: «همان شبِ پایانِ تمدن‌!» یکی از دوستان هر بار می‌گوید: «همان شب که همه لباس چرک هامون رو شستیم و حمام رفتیم.» درست می‌گوید، چون احتمال حمله به زیرساخت‌ها و قطع آب و برق ایران در حد خیلی بالا پیش‌بینی‌شده بود. بسیاری از مردم آن شب ملحفه‌ها ‌ و لباس‌هایشان را باعجله شستند. چون ممکن بود از فردایش حتی دیگر آبی برای آشامیدن نباشد چه برسد برای شستن لباس.

درست همان شب بود که دوستم، زهرا رضایی زنگ زد و گفت: «برای اعتراض به زدن زیرساخت‌ها امشب می‌ریم به یه تجمع» زهرا زندانی سیاسی سابق و منتقد برخی از سیاست‌های جمهوری اسلامی است. اسم چند نفر دیگر را هم گفت که همگی مثل خودش و من سابقه زندان داشتند. گفت که این تجمع به دعوت تعدادی از نهادهای مستقل مدنی برگزار می‌شود… حتی اگر این توضیحاتش هم نبود، حتماً می‌رفتم چون متجاوزان ما را به بازگشت به عصر حجر تهدید کرده بودند و زدن زیرساخت‌هایمان که ارتباط مستقیم با جان انسان‌ها دارد. ما هم نگران زیرساخت‌ها بودیم هم نگران جان انسان‌ها. چون برخلاف نظر برخی کارشناسان رسانه‌های فارسی‌زبان، این دو ارتباط تنگاتنگی با هم دارند.

ما چند نفر بودیم و سوار بر اتومبیل به محل تجمع در نزدیکی چهارراه پارک وی تهران(مقابل دوربین شبکه الجزیره) نزدیک می‌شدیم، ناگهان نادی گفت: «اوه! ببینید! آخوندها رو! اول صف هستند؛ من یکی که حاضر نیستم کنارشان بایستم؛ نمی‌خوام حرکت مستقل اعتراضی‌ام توسط اونا مصادره شه.»

من در چنین شبی و چنان تهدیدات بزرگی که ممکن بود شریان‌های حیاتی زندگی را در کشورم قطع کند؛ نمی‌توانستم خیلی ذهنم را جمع و جور کنم و به عواقب مصادره شدن یا نشدن کنش‌مان به‌درستی فکر کنم. ما چهار نفر بودیم: دو نفر از ما بدون هیچ تعللی پرچم ایران و فلسطین را در دست گرفتند و کنار همان کسانی که نادی نمی‌خواست کنارشان بایستد ایستادند…من و نادی اما کمی دورتر ایستادیم؛ او به من یادآوری کرد که ابنا فقط مواقع بحران به ما نیاز پیدا می‌کنند و فردا که مشکلاتشان حل شد همان رفتار گذشته را با ما خواهند داشت؛ الآن هم از ما عکس و فیلم می‌گیرند و مورد سوءاستفاده شون قرار می‌گیریم.راستش! پر بیراه نمی‌گفت.می دانستم آن دونفر هم که کنار آنها ایستادند و پرچم‌هایشان را تکان می‌دادند همه این‌ها را می‌دانند.

داشتم به این چیزها فکر می‌کردم تا تصمیم بگیرم که کنارشان بایستم یا نه که ناگهان دیدم آن‌ها (همان آخوندها) رفته‌اند سوی دیگر خیابان و پرچم‌هایشان را تکان می‌دهند؛ ظاهراً چون آن‌ها هم مثل ما به این فکر کرده بودند که نکند توسط ما زنان بی‌حجاب و کم حجاب مصادره شوند.

انگار واقعیتی عجیب و تازه محکم توی صورتم خورد. این فقط ما نیستیم که می‌ترسیم کنش‌هایمان علیه تجاوز اسرائیل و آمریکا توسط آن‌ها مصادره شود و انگ بخوریم؛ دقیقاً آن‌ها هم همین نگرانی را دارند.

با خودم گفتم: ببین! همان‌طور که تو می‌ترسی فردا عکس و فیلمی از تو با آن‌ها در یک قاب منتشر شود و باعث دردسر و فحش خوردن…آن‌ها هم احتمالاً نگران هستند که فردا و فرداها تصویرشان با ما و امثال ما در یک قاب موجب شرم یا دردسرشان شود… شاید ما به‌قدری برایشان مهم نیستیم که هزینه‌ی استفاده از ما را بپردازند. انگار آن‌ها هم فقط می‌خواهند رها شوند، از ترس اینکه در کنار «امثال ما» در یک قاب دیده شوند. این یک ترس متقارن است، انگار هر دو طرف به یک اندازه برای حفظ حریم خود اضطراب داریم. آیا همه ما در یک بن‌بست گیرکرده‌ایم؟

در هیچ‌چیز برابر نباشیم لااقل در «تجربهٔ ترس از طردشدگی» باهم برابریم: این‌یک احساس انسانی است، نه سیاسی.

آن شب ما در این‌سوی خیابان و آن‌ها در آن‌سوی خیابان علیه اسراییل و آمریکا شعار دادیم. بعدش شاید هرکسی رفت تا به خودی‌هایش بگوید: دیدی؟ دیدی که ما کنار آن‌ها نایستادیم…شاید هم هرکس بگوید: دیدی! آن‌ها نمی‌خواستند کنار ما بایستند. عجب جامعه‌ای شده، همه نگرانیم توی کدام قاب نیفتیم، انگار که عکس داشتن کنار یک نفر جرم است، هرکسی باشد.

توی خیابان هردو گروه یک کار را کردیم: ما از آن‌ها فاصله گرفتیم چون می‌ترسیدیم خودی‌هایمان بگویند چرا کنارشان ایستادید؟». آن‌ها هم از ما فاصله گرفتند چون می‌ترسیدند نزد خودی‌هایشان شرمنده شوند.

یاد نظریه بازی پروفسور نش(برنده نوبل اقتصاد) می‌افتم، نظریه‌ای که آنقدر بر فرمول‌های ریاضی پیچیده‌ استوار است که هیچ‌وقت درست نفهمیدمش اما مفاهیم اجتماعی برگرفته از آن را تا حدی درک کرده‌ام: یعنی معمای زندانی و تقصیر یا خیانت متقابل.

انگار ما در نقطه‌ی تعادلِ نش هستیم، نقطه بی بازگشت. این یعنی جامعه راه پرپیچ و خم و طولانی‌ای در پیش دارد.

پی نویس:

Game theory

prisoner dilemma

      The blame Game

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.