از آنام پاکستانی تا مونای ایرانی

آزاده صادقی

کانون زنان ایرانی

«مونا حیدری»؛ این اسم چند روز است مدام جلو چشمم رژه می رود. خواب و خوراک و امانم را بریده! پریشانم کرده! هرچند که مونا حیدری اولین و آخرین قربانی خشونت خانگی نیست اما قصه زندگی اش مرا به یاد «آنام»، انداخت.

چند سال پیش که تازه به انگلیس آمده بودم به اتفاق پیمان (نامزدم) به خانه یکی از دوستانش رفتیم. مدت ها بود که دربار فهمیم و خانواده گرم وصمیمی اش شنیده بودم و به ویژه از دست پخت مادر فهمیم که به او خاله می گفتند. بیشتر از همه دوست داشتم تازه عروس خانواده را ببینم. شنیده بودم که دو ماهی است از آمریکا به انگلیس آمده.

خانواده فهیم پاکستانی بودند و ده سالی بود که به انگلیس مهاجرت کرده بودند. آنام، تازه عروس خانواده هم از کودکی در آمریکا زندگی می کرد و شش ماه از ازدواجش با فیضل، پسر بزرگ خانواده گذشته بود. آنها به رسم خانواده های سنتی پاکستانی در خانه پدر و مادر همسرش زندگی می کردند.

دو ساعتی از آشناییمان نگذشته بود که آلبوم عروسیشان را نشانم داد، یک عروسی تمام عیار پاکستانی با لباس های رنگارنگ و زینت های سنتی و زیبا. به عکس ها که نگاه می کردم، در چشم های آنام و فیضل برق عشق و خوشبختی را می دیدم، یک زوج عاشق و دوست داشتنی.

از همان لحظه اول حسابی با آنام گرم گرفتیم. شماره تماس رد و بدل کردیم و خیلی زود دوست شدیم. گفت معلم مدرسه ابتدایی بوده و شیفته کارش بوده و دوست دارد اینجا هم کارش را ادامه دهد.

آن شب بالاخره بعد از مدت ها در انگلیس و بُرخوردن با خارجی هایی که هنوز با فرهنگشان خو نگرفته بودم، یک دوست با فرهنگِ آشنای شرقی پیدا کرده بودم.

چند هفته بعد دوباره آنام را دیدم، این بار قرارمان خرید بود و ناهار اما به اصرار او که باید زود به خانه برمی گشت به یک قهوه کفایت کردیم. اما این آنام، با دختر خوشحالی که چند هفته پیش دیدم زمین تا آسمان فرق داشت. از همان لحظه اول پریشان بود. بعد از خرید کم کم سر صحبت را با او باز کردم و از عکس های عروسی اش گفتم، از آن برق عشق و خوشبختی که در چشم های او و فیضل دیده بودم! که ناگهان حرفم را قطع کرد و گفت: آزی! همه چیز اونی نیست که تو فکر می کنی و اونی که نیست می بینی!

من: منظورت چیه!

که ناگهان گریه امانش را برید.

شوکه شده بودم، نمی دانستم باید چه کار کنم که آنام خودش شروع به صحبت کرد.

هنوز بعد از گذشت چند سال، نوشتن از آن لح‍ظه برایم سخت است. اولین باری بود که با چنین موضوعی از نزدیک روبه رو می شدم، تا قبل از آن همیشه از خشونت خانگی فقط شنیده بودم، اینکه کسی از نزدیک چنین چیزی را برایم تعریف کند و از من کمک بخواهد برایم شوکه کننده بود.

آنام می گفت از زمانی که به انگلیس آمده و زندگی مشترکش را آغاز کرده، حتی یک روز خوش ندیده است. بدون اجازه همسرش یا مادر همسرش اجازه خروج از خانه را نداشت. با اینکه عاشق کارش بود اما خانواده همسرش به او اجازه کار کردن نمی دادند، می گفت مادر شوهرش زندانبان اوست و گفته: مادر شوهرم به من سخت گرفته ولی باعث شده من زن زندگی بشم! توام مثل من!

می گفت چند هفته قبل، با پولی که مادرش برایش فرستاده بلیط هواپیما به آمریکا خریده بود و وقتی که می خواسته با چمدان از خانه بیرون بزند مادرشوهرش متوجه می شود و نقشه اش نقش بر آب، از آن روز هم اوضاعش در خانه وخیم تر شده و شوهرش از همیشه عصبانی تر است! از فیضل می ترسید.

حرف های آنام برایم باورنکردنی بود، فیضلی که آنقدر مهربان وعاشق به نظر می رسید،  برق چمشهایش در عکس عروسی! آنقدر عصبانی شدم که دلم می خواست فیضل را تکه تکه کنم! از طرفی از خاله هم عصبانی بودم، خاله خودش یک زن بود! چرا باید دست به دست مردی می داد تا یک زن دیگر را اینطور آزار دهد هرچند آن مرد پسرش باشد! از طرفی دلم هم برای خاله می سوخت، چرا که او خودش سال ها قربانی خشونت خانگی بود. آنام از زندگی سختی که سال ها خاله با همسرش داشته می گفتِ، از روابط سرد این روزهایشان و زندگی زناشویی که هیچ وقتی چیزی جز مشت و لگد نصیبش نشده!

زنی که خودش در زندگی سال ها خشونت خانگی دیده و آن را به عنوان یک واقعیت در زندگی پذیرفته، حالا همان رفتار را با عروس خودش تکرار می کند و این فرهنگ سال ها سینه به سینه می چرخد و ما زن ها خودمان بازتولید خشونت خانگی می شویم بدون اینکه از آن آگاه باشیم.

به قصه آنام برگردیم، بهت همه وجودم را گرفته بود! چه باید می کردم! من از آنام مستاصل تر بودم و نمی دانستم باید چگونه به او کمک کنم. به او پیشنهاد دادم تا با همسرش صمیمانه صحبت کند و از احساساتش و شرایط روحی اش به او بگوید تا شاید تاثیر داشته باشد.

به او قول دادم که در این میان من هم با چند ان جی اویی که درباره خشونت خانگی تخصص داشتند تماس بگیرم و صحبت کنم تا ببینم دراین موارد چه کار باید کرد.

بعد از تماس با چند ان جی او، متوجه شدم که خانه های امنی در انگلیس وجود دارد که از زنان در برابر خشونت خانگی حمایت می کند، آنها می توانند در آن خانه ها برای مدتی ساکن شوند و با کمک و حمایت نهادهای مدنی و البته قانون در صورت تمایل از همسر خود جدا شوند و زندگی جدیدی را شروع کنند.

فردای آن روز تلفنی با آنام صحبت کردم و گفتم که باید خودت تماس بگیری و صحبت کنی. اما او تردید داشت و می ترسید. با همه وجودم ترسش را می فهمیدم چون من هم می ترسیدم! اصلا دلیل این همه عصبانیت و خشم شوهرش را درک نمی کردم! تصمیم گرفتم در هر شرایطی کنارش باشم، بدون هیچ قضاوتی فقط و فقط درکش کنم و همرازش باشم.

از آن روز به بعد تقریبا هر روز با هم در تماس بودیم، خوشبختانه آنام اجازه دیدار با من را داشت چرا که من به نوعی دوست خانوادگی بودم و می توانستیم هر از چند گاهی با هم ملاقات کنیم. اما هر بار که او را می دیدم انگار بیشتر آب رفته و پریشان تر شده بود. دیگر هیچ اثری از برق چشمانش نبود، آنام خودش را گم کرده بود. یک جایی در این شش ماه زندگی پر از اسارت، خودش را جا گذاشته بود. خشونت خانگی لعنتی تا مغز استخوانش را جویده بود، بیشتر دیدارهایمان به گریه های او می گذشت و اصرار من که با این شماره ها تماس بگیرد یا حداقل اجازه دهد من تماس بگیرم و سیر تا پیاز داستان را بگویم تا کمک بگیریم. اما آنام همچنان می ترسید.

در یکی از دیدارهایمان چشمش کبود بود، نپرسیدم چه شده چون می دانستم. نمی خواستم داغش را بیشتر از این تازه کنم. اما غافل از اینکه او داغ بزرگتری داشت. گفت که چند هفته پیش باردار بوده، اما به دلیل فشار عصبی شدید، فشار خون بالا گرفته و بچه اش را از دست داده بود. گفت دوباره باردار است! انگار دنیا روی سرم خراب شد! می دانستم که بارداری او به معنی ماندگار شدنش در آن جهنم است! می ترسیدم از اینکه زندگی آنام تکرار زندگی مادرشوهرش باشد، فرهنگی که قرار است همچنان نسل به نسل منتقل شود و با این رویه حتی به دختر آنام هم به ارث خواهد رسید!

تمام تلاشم را کردم تا قانعش کنم تا هنوز دیر نشده به یکی از خانه های امن پناه ببرد. اما آنام تسلیم شده بود! می گفت همه این ها خواست و تقدیر خداست! می گفت می خواهد مادر بهتری برای دخترش باشد! و چاره ای جز پذیرش تقدیرش ندارد و بهتر است من از او دور باشم. می گفت اگر این بار فکر فرار به سرش بزند، فیضل جانش را می گیرد. می گفت بار قبل که خواسته فرار کند و به لطف خاله فضول خان محل نشده، فیضل تهدیدش کرده که زنی که شب در خانه خودش نخوابد، بی آبروست!

نفسم بند آمده بود! می ترسیدم! هیچ کاری از دستم برنمی آمد! ناتوانی محض! و بدتر از همه اینکه این آخرین دیدار ما بود! بعد از آن دیگر نه توانستم آنام را ببینم و نه تا حدود دو سال از او خبری بگیرم. در تمام این دو سال، هر روز با هراس صفحه حوادث روزنامه ها را می خواندم، انگار منتظر خبر بدی بودم. هر روز خودم را ملامت می کردم تا اینکه یک روز با یک شماره جدید پیامی از او گرفتم. باورم نمی شد! از خوشحالی وسط خیابان به هوا پریدم و جیغ زدم! خوشحالم بودم از اینکه بالاخره از او خبر دار شدم اما می ترسیدم از اینکه شرایطش بدتر از قبل شده باشد. خواسته بود ملاقات کنیم. آب دستم بودم بر زمین گذاشتم و راهی محل دیدار شدم.

دیدارمان پر از اشک و آغوش و کلمه بود. آنام ۴ ماه بعد از به دنیا آمدن دخترش، اعظم از آن جهنم فرار کرده بود و به یکی از خانه های امن رفته بود. آنجا به او و دخترش برای مدتی اسکان دادند. با گزارشی که در ایستگاه پلیس علیه همسرش به دلیل آزار و اذیت جسمی و عاطفی ثبت کرده بود، توانست جدا شود و حضانت دخترش را به عهده بگیرد. در این مدت از کمک مالی بخوری و نمیری که دولت به او می داده برای گذران روزمره زندگی استفاده کرده و خودش هم با هر سختی که شده کار کرده.

حالا ۴ سال از آن روزها می گذرد، آنام در یک مدرسه ابتدایی درس می دهد و با دخترش اعظم در یک آپارتمان کوچک در لندن با زندگی می کنند، خوشحال تر و آرام تر از همیشه.

آنام همان مونای حیدری است، اما چیزی که زندگی آنام را نجات داد و زندگی مونا را از او گرفت، حمایت قانونی است. نمی توان همه وزنه ها را روی شانه های فرهنگ انداخت وقتی تغییر فرهنگ یک حرکت لاک پشتی است در حالی که لایحه حمایت از حقوق زنان مدت هاست در مجلس در گوشه ای خاک می خورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.