سه بار گریه کردهام! برای کسانیکه فکرش را نمیکردم
روایت جنگ از درون
لیلی مقدم*
کانون زنان ایرانی

هنوز از جنگ چیزی نفهمیدهام! هنوز برایم مثل خواب است، زمانهایی بوده که چه در تهران چه اصفهان از صدای وحشتناک بمبها و موشکها توی دلم خالی شده باشد آنهم بیشتر مواقعی که خواب بودهام و تنها واکنشم دنده به دنده شدن و ریلکس کردن بدن بوده است. فقط یکبار به اتفاق همسایهها حدود یکربع توی پلهها ایستادهایم و تمام!!!
من از اول تکلیفم با زنده ماندن در جنگ مشخص بوده است: نهایت این است که میمیرم. بنابراین ترسی نداشتهام. انگار که تمام درسهای توی کتابها برای ایستادن روبروی ظلم و شجاعت داشتن برایم در حد انتخاب همین فکر متجلی شده باشد.
توی جنگ دوازده روزه معتقد بودم هیچوقت نخواهم گذاشت اسرائیل و آمریکا برای وضعیت ما تعیین تکلیف کنند.
اما توی دیماه که فشار بیکاری و بیپولی و گرانی و از دست رفتن جانهای مردم اضافه شده بود به سالها نادیده گرفته شدن استعدادها و بیعدالتی و زورگویی عدهای برای انتخاب سبک زندگی و تفکرشان، بیش از قبل حس کردم که گیر افتادهایم و پناهی نداریم.
حس کردم ما مردم، مظلومیم و بین ظلم داخلی و بیرونی داریم له میشویم.
آنجا لحظهای فکر کردم شاید بد نباشد ظالمی به دست ظالمی دیگر از بین برود!
یک لحظه این فکر از سر استیصال به ذهنم خطور کرد و حالا که خبیثترین موجودات روی زمین به ما حملهور شدهاند تا ما را با آنهمه تمدن و نیکی از روی زمین محو کنند، سه بار گریه کردهام! آنهم برای کسانیکه فکرش را نمیکردم و حتا یکی از آنها را توی همین روزهای جنگ شناختهام!
و چه وطنپرستی!
دیدم من فقط ادعا دارم و داشتهام و کسی مثل سردار تنگسیری که حتا اسمش من را به یاد دلیران تنگستان میاندازد، ذره ذره خاک وطن و جزایر ایرانی و پهنه دریاها را میشناخته و واقعا زندگی و جانش را کف دست گرفته بوده برای حفظ این خاک.
من کور و کر و حرامزاده و ناسپاس نیستم که نتوانم آن اکثریتی که واقعا عاشقانه برای ایران زندگی و جان و زن و فرزندشان را گذاشتهاند، نبینم و آنها را به همان چوبی برانم که آن درصدی که ظلم کردهاند و فساد سیاسی و اقتصادی و اخلاقی داشتهاند و خون ملت را توی شیشه کردهاند.
نه! من بیخرد و کمهوش نیستم که نفهمم رسانهها چطور میتوانند مغزها را درباره هر چیزی شستشو دهند و حالا که رسانههای داخلی ضعیف بودهاند، باید به جای این ضعف و کمکاری و خانهنشین کردن نخبهها و افکار متنوع، آنقدر خون بدهیم که مردم بیمار از استنشاق سم رسانههای آدمکش بیوطن بیوجود، سلامت روان و ذهنشان را باز یابند!
کاش حکومت قبل از این اتفاقات به افکار و عقاید گوناگون اما شریف، میدان میداد و کاش آنقدر ظاهربین نبود که فقط قیافههایی خاص را وطنپرست یا حتا دیندار بداند و کاش میدانست ما هم حضرت علی میشناسیم و برایش گریه میکنیم و حق و باطل را تشخیص میدهیم. ولی دلمان نمیخواهد سربزنگاهها از موهای بیرون ریخته از زیر شال و لباسهای شاد و رنگی و عینک آفتابیها و کفشهای برندمان بهرهبرداری شود!
من این روزها ناراحتم از اینکه نتوانستهام تا به حال کاری برای ایران بکنم. حتا ننوشتهام چون راهی برای انتشار نداشتهام و البته امکان نصب پیامرسانهای داخلی را نداشتهام و فقط بیننده و تایید کننده بودهام و توی دلم برای سربازان وطن زمزمه کردهام: تو رستم تهمتنی! بزن که خوب میزنی…
و مابقی روزم را سعی کردهام صرف تقویت مهارتهای شغلی برای زندگی بعد از جنگ بکنم.
و البته که با هر دوست و آشنا و عضو خانوادهای حرف بزنم و بگویم حساب ظلم ظالمان داخلی را باید جدا کرد.
به من برمیخورد که صهیونیستها و بیشرفهای عالم بخواهند خون همکیشم را به زمین بریزند و فکر کنند که احمقم و نمیفهمم که این کارها را برای چه میکنند!
مگر توی جنگ ۸ ساله ما انرژی هستهای و موشک بالستیک داشتیم که از بیش از ۳۰ کشور دنیا اسیر گرفتیم؟
و مگر آن روزها ادعاهای امروز برای توسعه ایدئولوژی و جنگهای نیابتی وجود داشت؟
این روزها با همه رنجها و فشارهای زندگی در ایران، واضحتر میفهمم که باید خودمان را بیش از قبل، قبول داشته باشیم!
درباره این جنگ و صفبندیهای گاه به شدت دردناک، از تنها چیزی که مطمئنم این است که هر جا آمریکا و اسرائیل با آن حاکمان پلیدشان باشند، جای من روبروی آنهاست. کاری ندارم کنارم از هر تفکر و قدرت دیگری باشد.
میدانم رسانههای سمی از قبل دستهبندیهای جورواجوری برای مردم ساختهاند، تا همین روزها از آن بهرهبرداری کنند.
تا آنها که قوه تشخیص ندارند، گم شوند بین ایرانی بودن و وطنپرست بودن و طرفدار حکومت بودن و طرفدار ظلم بودن و هزار شاخه دیگر!
من به عنوان یک دختر ایرانی، این روزها تکلیفم با خودم خیلی روشن است و آرزو میکنم بقیه کسانیکه مثل من به خیلی چیزها همیشه شک داشتهاند، اینجا شک را بگذارند کنار که:
میان دشمن و وطن، ننگ به آنکه شک کند!
دهم فروردین ۱۴۰۵ خورشیدی، تهران، پایتخت ایران.
*روزنامهنگار در تهران

