فکر می‌کردید اگر اسمش را عوض کنید «عمو ترامپ»تان آنجا را نمی‌زند؟

روایت جنگ از درون

آزاده صادقی

کانون زنان ایرانی

سی‌وهشت روز از جنگ گذشته، تعطیلات عید تمام شده و چند روزی است سال کاری چهارصد و پنج رسما آغاز شده. دیشب برای خرید، به بازار رفتیم. کمی چاغاله نوبری و توت فرنگی خریدیم، کمی هم سبزی آش و مرغ، چون مامان می‌خواست آش جو برایمان درست کند و عمه مریم هم مرغ ترش بپزد.

در فروشگاه موقع خرید بودیم که یکهو صدای انفجار آمد، دستم لرزید، به دور و برم نگاه کردم، تقریبا همه مشغول خرید بودند و ظاهرا اهمیتی به صدا ندادند، به عمه گفتم: «مثکه فقط ما ‌می‌ترسیم!» خانم صندوق‌دار گفت:‌ «نه خانوم! یُخدِه عادی شدِسْ، به صداشم هستا، انگاری وقتی خونِیْ بدتِرِسْ ولی بیرونا انگار آدِم کمتِر می‌ترسه! ولی چی کار کونیم بایِد کار و زندگی کونیم. دیشب انقده بد زدندا که من به پِسِرَم حمید گفتم مامان شبی آخِری عمرمونِسْ آ ( شب آخر عمرمان است)دیگه تموم شد. دستی بِچِمو گرفتما رفتیم تو حموم قایم شدیم.»

موشک ما؛ موشک اونا!

بیرون فروشگاه که آمدیم باز یک صدای موشک آمد، اما این بار موشکی از ایران بود که به سمت دشمن متجاوز پرتاب می‌شد. سر همه‌مان به آسمان بود و با انگشت‌‌هایمان نشانش می‌دادیم.
یک آقایی گفت: «مالی ماس یا مالی اوناست؟!»
خانومی بلند گفت: «مالی اوناست یعنی چی؟!»
آقا با لحنی بی‌تفاوت گفت: «مالی جمهوری اسلامیِس؟!»
خانوم با صدای بلندتر گفت: «یعنی چی چی آقا! می‌فهمی تو جنگیم! مالی ایرانِس!»
آقایی از سمت دیگر گفت: «دمی هر کی این روزا پشتی وطنِس گرم!»
جوانی گفت: «اون اولشا من می‌گفتم بذار ما رو بِزِنن، اینا برن ولی حالا می‌گم بَسِسْ! تمومش کونین، اِز کار و زندگی افتادِیْمْ! یکی زِدَن نزدیکی خونه خارسوم و حالا اومِدن خونه ما، بِچِه همسایشون اِز وقتی صدا انفجار می‌شنَوِاد غش می‌کوند. جنگ بَدِسْ آقا، بَدِسْ!»

از ترس تا خنده

به خانه که آمدیم بساط سبزی خرد کردن و تمیز کردن مرغ‌ها و پخت و پز راه افتاد تا اینکه رئیس عمه زهرا با او تماس گرفت و گفت «فعلا سر کار نیا تا بگم کی» ظاهرا یک بمب در نزدیکی محل کار عمه زهرا منفجر شده و دیوارهای قسمتی از ساختمان محل کارش تخریب شده است. عمه زهرا دلهره و نگران است، کارش دورکاری ندارد و اگر نتواند به زودی به سرکارش برگردد باید کار دیگری پیدا کند. از طرف دیگر عمه زهره هم هر روز راس ساعت هشت صبح باید مغازه را باز کند، دلم برایش کباب است، این جنگنده‌ها و بمب‌های بی‌موقع نمی‌گذارند بخوابد. البته ما هم این وسط بی‌تقصیر نیستیم، از لحظه‌ای که صدای انفجار می‌‌شنویم شاید تا دو سه ساعت بعدش کلی ماجراجویی و بحث و خواندن خبر و تحلیل و بررسی اوضاع منطقه داریم. یکی یکی به همه زنگ می‌زنیم و از حال همه خبر می‌گیریم، بعد ‌به گمانه‌زنی درباره اینکه «این چه کوفتی بوده» می‌گذرد! بمب‌افکن بوده!؟ موشک بوده؟! اگر بمب بوده صدای جنگنده که نیامده، پس چه زهرماری بوده که انقدر دل ما را لرزانده ای تف به گورش! کجا را زده؟! خسارت چه بوده؟! چند نفر کشته شده‌اند؟! و …
بعد در دل آن همه ترس و دلهره یکهو یکی تیکه‌ای می‌پراند و همه از خنده روده بر می‌شویم. در این میان معمولا مامان که خوابش کاملا آشفته می‌شود و قندش کمی می‌افتد، یک لقمه نان و پنیر با خیار برای خودش درست می‌کند و ناگهان همه به ولع می افتیم و سفره می‌اندازیم و نان و پنیر و سبزی می‌خوریم، بعد یکهو دوباره صدای انفجار و ترس و دلهره و خبر و تحلیل و خنده، و این شب‌نشینی زیر سایه جنگ تا وقتی هوا روشن می‌شود ادامه دارد. بالاخره صبح، اگر این جنگنده «خیرندیده» گذاشت چند ساعتی می‌خوابیم.

چند روزی است که عمه مریم هم به همراه فرناز به اینجا آمده‌. چند شب پیش انقدر از صدا و موج انفجارها خانه‌‌شان لرزیده بود که در حمام پناه گرفته بودند، وقتی صدای انفجارها قطع شد، به عمه مریم زنگ زدیم؛ پشت تلفن فقط گریه می‌کرد و همان ‌موقع عمه بتول گفت: «بیاید اینجا مریم! نمی‌گم اینجا رو هم نمی‌زنه ولی از خونه شما بهتره.»
عمه مریم آشپز حرفه‌ای‌ است و غذاها و دسرها و کیک‌هایش زبانزد عام و خاص، البته در کنار آشپزی کیف چرم هم می‌دوزد. صاحب رستورانی که در آن کار می‌کند قبل از عید به دلیل شرایط جنگی، رستوران را بست و به جای امن‌تری رفت. عمه مریم هم معلوم نیست که دوباره کی بتواند به محل کارش بازگردد. البته حالا برای اینکه حوصله‌اش سر نرود برای ما آشپزی می‌کند، دیشب یک ژله بی‌نهایت خوشمزه درست کرد که «انگشتامم باهاش خوردم.»

همسر عمه مریم، ابراهیم کریمی بازیگر تئاتر است، می‌گفت: «یکی از کسانی که همیشه برای بازبینی تئاترهایمون می‌اومد و خونه‌شون همین نزدیک بود کشته شد، ترکش خورد به خونه‌شون و کشته شد.»
منظور آقا ابراهیم، محمدظاهر آقا میرزایی، مسئول هنرهای نمایشی اداره کل فرهنگ و ارشاد استان اصفهان است.

طفلک آقای میرزایی، حتما در دلش آرزوی دیدن چند تئاتر معروف را داشته و برای تماشای نمایش‌های مختلف کلی برنامه‌ریزی کرده اما بمب‌ها نگذاشتند برنامه ‌اش را تکمیل کند، از همه جا بی‌خبر در خانه نشسته بوده که ترکشی زندگیش را می‌گیرد و حالا من، زنی که او هرگز نمی‌شناخته روایت کشته شدنش را می‌نویسد، چه پایان تراژیکی برای آقای میرزایی رقم خورده است.
اگر مرا از هستی و نیستی ساقط نمی‌کنید و به تریج قبایتان برنمی‌خورد، از فعالان مثلا حقوق بشری، روزنامه‌نگاران، فیلمسازان، فعالان سیاسی و امثالهم سوالی دارم؛ شما که برای «مداخله بشردوستانه» پاشنه‌ی درِ کاخ سفید را از جا کندید، کشته شدن این آقای میرزایی و هزاران انسان بی‌گناه دیگر را جزء برنامه‌های از قبل تعیین شده می‌دانید یا جزء «تلفات» پیش‌بینی نشده؟!

مگر قرار نبود این جنگ نهایتا یک هفته‌ای ایران را گلستان کند؟! مگر قرار نبود که در روز ششم فلان لیدر به همراه خانواده‌اش که یکی‌شان اصلا فارسی بلند نیست و آن یکی ترانه «ای ایران» را، در یک سفر هواپیمایی شیک به تهران بیایند و در روز هفتم که اتفاقا جمعه هم بود زندگی و آزادی و فرصت‌های کاری را برای همه جوانان به شکل معجزه‌آسایی از دل آسمان به زمین روانه کنند و ما دارای بشقاب پرنده و ماشین پرنده شویم! پس چه شد؟!

شاید مفهوم و برداشت ما از «گلستان شدن ایران» با هم فرق دارد. تخریب مدرسه‌ها و منفجر شدن پل هنوز افتتاح نشده در کرج و انهدام مرکز واکسن ملی ایران و چند ساختمان در دانشگاه علم و صنعت تهران و شهید بهشتی و شریف و صنعتی اصفهان گلستان شدن ایران نیست و اسمش «جنایت جنگی» است. زیر آن پلی که چند روز پیش با بمب‌های گوگولی مگولی! آمریکایی تخریب شد، خانواده‌‌هایی مشغول در کردن سیزده فروردینشان بودند، آن ویدیو را دیدید؟ آن چادرهای رنگی تفریحی را دیدید؟ زنان و مردان و پیران و جوان و کودکانی را که سراسیمه برای حفظ جانشان به این طرف و آن طرف می‌دویدند را دیدید؟ تصاویر دانشگاه شریف را چطور؟ آن وقتی که اسم دانشگاه شریف را تند تند در پروفایل‌های لینکدینتان به دانشگاه «آریامهر» تغییر دادید، گمان می‌کردید که اگر اسمش را عوض کنید «عمو ترامپ» آنجا را نمی‌زند؟ زهی خیال باطل!

تعریف برخی از گلستان شدن

البته فقط هم این نیست، عده‌ای دیگر از هموطنانمان تعریفشان از گلستان شدن به معنی دوبله و سوبله اجاره دادن محل اسکان به جنگ‌زدگان است. در همین اصفهان در عطاآباد، یک خانه فکسنی را که تا قبل از جنگ یک میلیون بوده، شبی سه میلیون اجاره می‌دهند! یکی از دوستانم که به یکی از شهرهای شمالی رفته تا چند روزی پدر و مادر مریضش از سر و صدای بمب و انفجار و موشک در امان باشند، کرایه خانه شبی سه میلیونی را، هشت میلیون به او قیمت داده! وقتی فهمیده‌ دوستم از تهران آمده‌ و آواره جنگی است به او گفته‌: «قیمت همینه همه جا خانوم!»

من در جنگ متولد شده‌ام

می‌دانم که دوباره شروع کردم به غرغر کردن! به قول یکی از دوستانم «یه وقتایی رگ اصفهانیت می‌زنه بالا و یه متلکایی می‌گی که آدم پشت گوشاش سرخ می‌شه!» شاید یکی از دلایلش این است که من اصلا در جنگ متولد شدم و این زبان گزنده به خاطر تجربه پراسترس دوره جنینیم بوده! مامان من را در زمان جنگ ایران و عراق و موشک‌باران شهرها باردار بوده و هیچ امیدی به زنده ماندنم نداشته، همیشه این را از بچگی برایم تعریف کرده: «خیلی می‌ترسیدم، بمبارون که می‌شد وقتی می‌رفتیم تو پناهگاه می‌گفتم کشته می‌شیم،یا خونه ما رو می‌زنن و ما می‌میریم و هیچ‌وقت نمی‌بینمت، یا یه اتفاقی می‌افته که یا تو می‌میری یا من…» مامان آنقدر از به دنیا آمدن من ناامید بوده که نه لباسی برایم دوخته بود و نه اجازه داده بود کسی حتی یک تکه لباس بخرد! و وقتی من زنده به دنیا آمدم مرا محکم در آغوش گرفته و با گریه گفته بود: «تو معجزه‌ منی!»


در واقع، نهم فروردین امسال هم تولدم بود و هم ماه‌گرد این جنگ.
البته امسال به همه تاکید کرده بودم که از این قرتی‌بازی‌های تولدی درنیاورند چون جنگ است و اعصاب نداریم و وقت این چیزها نیست اما کسی گوشش بدهکار نبود. غافلگیرم کردند، وقتی از اتاق عمه زهره درآمدم، دیدم یک عده آدم خوشتیپ در حال دست و سوت زدن و «تولدت مبارک» گفتن روبه‌رویم ظاهر شدند! یکهو زدم زیر گریه! بالاخره بغضی که از اول جنگ در گلویم نگه داشته بودم ترکید. در جنگ متولد شدم و ۳۹ سال بعد درست در جنگی دیگر از آوارگانش به حساب می‌آیم. اشک‌هایم تمام نمی‌شد!
پیمان پیام داده بود که «این اولین باریه که توی این ده سال روز تولدت کنار هم نیستیم! دلم برات تنگ شده…زودتر بیا…» برایش نوشتم: «اااا… راست می‌گیا! کاش می‌شد حداقل تصویری ببینیم همو! اینطوری تحملش واقعا خیلی سخته!…» و دوباره گریه کردم. درست از روز آغاز جنگ تا کنون نتوانسته‌‌ایم به صورت ویدیویی با هم تماس بگیریم.

فقط چند روز پیش بالاخره توانست عکسش را از طریق پیام‌رسان‌های داخلی بفرستد، به محض دیدنش، صفحه اسکرین را چسباندم به قلبم. دوباره که عکسش را دیدم دلم هری ریخت پایین، دو تا از موهای ریشش‌ سفید شده و چهره‌اش پر از استرس و خستگی بود. باز هم گریه کردم…

شب تولدم و اینترنشنال به نقل از اینترنشنال

شب تولدم همگی به اتفاق به خانه عمه فاطی رفته بودیم، رفته بودیم آنجا بخوابیم چون با خودمان گفتیم حتما عمه بتول و عمه زهره خسته شده‌اند از یک ماه مهمان‌داری. نه اینکه چیزی بگویند یا حتی حرفی بزنند نه، اما خب «در دیزی باز است و حیای گربه کجا رفته». خلاصه با خودمان فکر کردیم که گناه دارند، هر چه باشد بالاخره مزاحم زندگی‌شان شده‌ایم، یک خانه دو خوابه کوچک و حالا نزدیک به ده نفر اینجا زندگی می‌کنیم، درست است که در همه چیز با هم مشارکت داریم اما انگار همه به یک لحظه خصوصی و سکوت و چند ساعت خلوت نیاز داریم. اما آن شب «عمو ترامپ‌شان» و «عمو بی‌بی‌شان» و شاید هم «عمو لیندسی‌شان» برای کادوی تولدم حسابی سنگ تمام گذاشتند؛ حدود سه ساعت ما در ترس و دلهره و وحشت بودیم و صدای بوم بوم تمام نمی‌شد. فردا صبحش، عمه بتول خودش گفت: «بیاین همه برگردیم خونه ما» و این شد که وسایل‌‌مان را برداشتیم و دست از پا درازتر برگشتیم. ساعتی بعد فهمیدیم شب قبل یک پارک را چند خیابان آنطرف‌تر زده، البته می‌دانید که حتما در آن پارک اورانیوم غنی‌شده جاساز شده بود!یا یک چیزی زیر صندلی‌های پارک یا در میان شاخه‌های درخت‌هایش جاسازی کرده بودند، دیگر خدا عالم است! اما نگران نباشید چون به زودی خبرش را از اینترنشنال به نقل از اینترنشنال با تمام جزئیات، خواهید شنید.

می‌دانم که دوباره شروع کردم به غرغر کردن! به قول یکی از دوستانم «یه وقتایی رگ اصفهانیت می‌زنه بالا و یه متلکایی می‌گی که آدم پشت گوشاش سرخ می‌شه!» شاید یکی از دلایلش این است که من اصلا در جنگ متولد شدم و این زبان گزنده به خاطر تجربه پراسترس دوره جنینیم بوده! مامان من را در زمان جنگ ایران و عراق و موشک‌باران شهرها باردار بوده و هیچ امیدی به زنده ماندنم نداشته، همیشه این را از بچگی برایم تعریف کرده: «خیلی می‌ترسیدم، بمبارون که می‌شد وقتی می‌رفتیم تو پناهگاه می‌گفتم کشته می‌شیم،یا خونه ما رو می‌زنن و ما می‌میریم و هیچ‌وقت نمی‌بینمت، یا یه اتفاقی می‌افته که یا تو می‌میری یا من…» مامان انقدر از به دنیا آمدن من ناامید بوده که نه لباسی برایم دوخته بود و نه اجازه داده بود کسی حتی یک تکه لباس بخرد! و وقتی من زنده به دنیا آمدم مرا محکم در آغوش گرفته و با گریه گفته بود: «تو معجزه‌ منی!»
در واقع، ۹ فروردین امسال هم تولدم بود و هم ماه‌گرد این جنگ گوگولی.
البته امسال به همه تاکید کرده بودم که از این قرتی‌بازی‌های تولدی درنیاوردند چون جنگ است و اعصاب نداریم و وقت این چیزها نیست اما کسی گوشش بدهکار نبود. غافلگیرم کردند، وقتی از اتاق عمه زهره درآمدم، دیدم یک عده آدم خوشتیپ در حال دست و سوت زدن و «تولدت مبارک» گفتن روبه‌رویم ظاهر شدند! یکهو زدم زیر گریه! بالاخره بغضی که از اول جنگ در گلویم نگه داشته بودم ترکید. در جنگ متولد شدم و ۳۹ سال بعد درست در جنگی دیگر از آوارگانش به حساب می‌آیم.
اشک‌هایم تمام نمی‌شد!
پیمان پیام داده بود که «این اولین باریه که توی این ده سال تولدت کنار هم نیستیم! دلم برات تنگ شده…زودتر بیا…» برایش نوشتم: «اااا… راست می‌گیا! کاش می‌شد حداقل تصویری ببینیم همو! اینطوری تحملش واقعا خیلی سخته!…» و دوباره گریه کردم. درست از روز آغاز جنگ تا کنون نتوانسته‌‌ایم به صورت ویدیویی با هم تماس بگیریم. فقط چند روز پیش بالاخره توانست عکسش را از طریق پیام‌رسان‌های داخلی بفرستد، به محض دیدینش، صفحه اسکرین را چسباندم به قلبم. دوباره که عکسش را دیدم دلم هری ریخت پایین، دو تا از موهای ریشش‌ سفید شده و چهره‌اش پر از استرس و خستگی بود. باز هم گریه کردم…

سنگ تمام عمو ترامپ‌شان برای تولدم

شب تولدم همگی به اتفاق به خانه عمه فاطی رفته بودیم، رفته بودیم آنجا بخوابیم چون با خودمان گفتیم حتما عمه بتول و عمه زهره خسته شده‌اند از یک ماه مهمان‌داری. نه اینکه چیزی بگویند یا حتی حرفی بزنند نه، اما خب «در دیزی باز است و حیای گربه کجا رفته». خلاصه با خودمان فکر کردیم که گناه دارند، هر چه باشد بالاخره مزاحم زندگیشان شده‌ایم، یک خانه دو خوابه کوچک و حالا نزدیک به ده نفر اینجا زندگی می‌کنیم، درست است که در همه چیز با هم مشارکت داریم اما انگار همه به یک لحظه خصوصی و سکوت و چند ساعت خلوت نیاز داریم. اما آن شب «عمو ترامپ» و «عمو بی‌بی» و شاید هم «عمو لیندسیِ» برای کادوی تولدم حسابی سنگ تمام گذاشتند؛ حدود سه ساعت ما در ترس و دلهره و وحشت بودیم و صدای بوم بوم تمام نمی‌شد.

فردا صبحش که شد، عمه بتول خودش گفت: «بیاین همه برگردیم خونه ما» و این شد که وسایل‌‌مان را برداشتیم و دست از پا درازتر برگشتیم. ساعتی بعد فهمیدیم شب قبل یک پارک را چند خیابان آنطرف‌تر زده، البته می‌دانید که حتما در آن پارک اورانیوم غنی‌شده جاساز شده بود یا یک چیزی زیر صندلی‌های پارک یا در میان شاخه‌های درخت‌هایش جاسازی کرده بودند، دیگر خدا عالم است! اما نگران نباشید چون به زودی خبرش را از اینترنشنال به نقل از اینترنشنال با تمام جزئیات، خواهید شنید.

عکس: ابوالفضل نسائی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.