صوفیا:کانادا!چرا هیچ وقت فرصت انتخاب شدن را به من ندادی؟
داستان صوفیا؛در حسرت روزهای از دست رفته
نفیسه حقیقت جوان
کانون زنان ایرانی
اتاق با یک پاراوان به دو قسمت تقسیم شده است. بخش بزرگتر را با چند دیوار متحرک، پوسترهای آموزشی و حدود ۲۰-۳۰ صندلی تجهیز کردهاند. احتمالا برای برگزاری مراسم یا کلاسهای آموزشی. بخش کوچکتر اتاق اما بیشتر به راهرویی شبیه است که در انتها به سه-چهار در بسته منتهی میشود و یکی از درها حتما به اتاق مدیر مجموعه باز میشود.
قسمتی از آن فضای راهرو مانند توسط میزی نسبتا بزرگ اشغال شده است. دو زن مسن پشت آن ایستادهاند و مشغول پیمانهکردن و بستهبندی مواد غذایی هستند و با صدایی آرام که به نجوا بیشتر شباهت دارد در قلب شهر مونترال -جایی که زبان فرانسه اولین اولویت را برای گفتوگو دارد- به زبان اردو با هم صحبت میکنند.
چشمان زنی که کمی بعدتر او را به نام «صوفیا» میشناسم غرق در افسوسی هزار ساله است. مملو از غمی که گویا قرار بود بعد از پایان دورهی استعمار هندوستان دیگر اثری از آن نباشد؛ اما تو گویی هنوز هم درد و رنج و محنتش در قلب و روح مردم این سرزمین ریشهای زنده دارد.
صوفیا که به نظر میرسد بیش از ۷۰ سال سن داشته باشد، با جثهی ظریف و دستان باریک و استخوانیاش گونی بزرگ آرد را از روی زمین بر میدارد و روی میز میگذارد. سر صبر و حوصله آن را پیمانه میکند و هر پیمانه را درون پاکتی جدا میریزد. سپس در پاکتها را با دقت میبندد تا ذرهای آرد حرام و هرس نشود.
گرد آردها تا آرنج بر دستان زن نشسته و بخشی از پیشانیاش را سپید کرده است. سپید مثل قلب آرام و مهربانش. قرار است بستهبندی آردها که تمام شد، آنها را همراه با مواد غذایی دیگر به دست نیازمندان برسانند. گروهی که زیر پوشش مرکز منابع و بانک غذای جامعه مسلمانان آمریکای شمالی[۱] قرار دارند.
مدیر مرکز از صوفیا میخواهد تا برای چندمین بار داستان زندگیاش را برای دیگران تعریف کند، به امید این که «آنهایی که باید»، قصه او و هزاران صوفیای دیگر را به دل و جان بشنوند و شاید روزی تصمیم بگیرند، جلو تکرار دوباره و هزار باره این روایت را برای همیشه بگیرند.
*******
صوفیا دست از کار میکشد. تاس اندازهگیری آرد را با وسواسی خاص به دختر جوانی میسپارد و با طمانینه به سمت دیگر پاراوان قدم برمیدارد. روی یکی از صندلیها مینشیند و چشمانش به دوردستهایی خیره میشود که انگار بیانتهاترین نقطهی دنیا را نشانه رفته است. با همان آرامشی که در رفتارش موج میزد شروع به حرف زدن میکند.
…پزشک شدن، رویای کودکی من بود! از لحظهای که به یاد میآورم، میخواستم پزشک باشم. روزی که برای اولین بار به مدرسه رفتم و خواندن حروف و نوشتن را فرا گرفتم، به امید اینکه وقتی بزرگ شدم به مدرسه پزشکی خواهم رفت شبها را به روز رساندم و سالها را به هم دوختم تا سرانجام، موفق شدم وارد دورهی مقدماتی پزشکی در دانشکدهی پزشکی دانشگاه علیگار[۲] شوم. برادر و خواهرانم همگی پزشکی میخواندند و زندگی در چنین خانوادهای سبب میشد تا شور و شوق بیشتری برای دست یافتن به آرزوهای دوران کودکیام داشته باشم.
ورود به دانشکده پزشکی دربهانگا[۳] شروع راه تازهای بود که سپری شدن هر لحظهاش، حکم درخشش آفتابی نو در پایان زمستان را داشت. بالاخره پنج سال تلاش شبانه روزی و بیوقفه در دانشگاه به بار نشست و وارد دورهی انترنی شدم. پدر و مادرم اصرار داشتند دورهی تخصصم را در رشتهی زنان و زایمان بگیرم. آنها معتقد بودند که زن بودن من این امکان را برای زنان زیادی فراهم میکند تا راحتتر به پزشک متخصص مراجعه کنند، به خصوص اینکه به طور طبیعی زنان اغلب ترجیح میدهند برای بیماریها و مشکلات مربوط به بدنشان، پزشک زن آنها را معاینه کند. اصرار و منطقی که پشت حرفهای پدر و مادرم بود سبب شد تا برای دورهی تخصصیام، رشته جراحی زنان و زایمان را انتخاب کنم.
دورهی رزیدنتی را هم با موفقیت به پایان رساندم. خیلی زود متوجه شدم بیمارانم از مراجعه به من و تشخیص و راههای درمانی که برایشان تجویز میکنم بسیار راضی هستند. این موضوع به شدت قلبم را شاد میکرد. هر روز که میگذشت بیشتر از قبل مطمئن میشدم راهی را که در آن قدم گذاشتهام، انتخاب درستی بوده است.
کمی بعد به عنوان دستیار رییس بخش جراحی زنان و زایمان بیمارستان شروع به کار کردم. این اتفاق به من فرصت داد تا تجربیات بسیار زیادی در حوزهی جراحی زنان به دست بیاورم. شروع به مطالعه در رشتهی جراحی زنان کردم و پس از سپری کردن دروس مرتبط با جراحی، دورهی انترنی جراحی را هم گذراندم. در همین اثنی بود که به عنوان مدرس در یکی از کالجهای پزشکی معتبر هند مشغول به تدریس شدم. آنجا هم دانشجویان و بیمارانم از حضور و معاینات و تجویزهایم بسیار راضی بودند. بعد از اتمام دورهی خدمتم در آن مرکز، بارها و بارها از همکارانم شنیدم که بسیاری از بیمارانم همچنان سراغ مرا میگرفتند و میخواستند خودشان یا سایر دوستان و آشنایانشان تحت درمان من باشند. همکارانم به دفعات به من گفتند که بیماران بدون توجه به توضیحات ما اصرار دارند که فقط و فقط با «دکتر صوفیا» وقت داشته باشند و حاضر نیستند کسی به غیر از من آنها را ویزیت کند! اعتراف میکنم شنیدن این جملات برایم بسیار شیرین بود، چون میفهمیدم توانستهام درسهایم را به خوبی پس بدهم.
****
بالاخره زمان ازدواج فرا رسید. همسرم در انگلستان زندگی میکرد و آنجا در رشتهی مهندسی هواپیما درس میخواند. در کمتر از یک سال و نیم مجبور شدم همه کارهایم را سر و سامان بدهم و چمدانهایم را برای زندگی در انگلستان ببندم.
زندگی در انگلیس روزهای خوبی را برایم رقم زد. به راحتی در یک دورهی تخصصی جراحی زنان و زایمان ثبت نام کردم و پس از قبولی در آن دوره و دریافت مدرک، موفق شدم خیلی زود در یکی از بیمارستانهای حومهی لندن که متعلق به بیمارستان «رویال آلبرت» بود، به عنوان پزشک و جراح مشغول به کار شوم. در طول مدتی که در لندن زندگی میکردم در چند بیمارستان و مرکز خدمات درمانی مختلف فعالیت کردم. تمام آن روزها جزو بهترین زمانهای زندگی کاری من به حساب میآید. به جرات میتوانم ادعا کنم که هیچ وقت با هیچ موضوع و مسئلهی تبعیضآمیزی مواجه نشدم. موقعیتهای شغلی و امکانات تحصیلی و درمانی بدون کمترین فرقی به افراد داده میشد. به عنوان یک پزشک که اصل و نسبی هندی داشت، با من بسیار خوب رفتار میشد و کار، اعتبار و جایگاه خوبی هم کسب کرده بودم. همکاران و بیمارانم مرا بسیار دوست داشتند و تقریبا یکی از محبوبترین پزشکان بخش جراحی زنان و زایمان به شمار میرفتم. شاد بودم و این شادی را با خانوادهام تقسیم میکردم.
****
پس از ۶ سال زندگی در انگلیس، همسرم به اصرار خانوادهاش که در کانادا زندگی میکردند، برای یک موقعیت شغلی درخواست داد. پذیرفته شدن درخواست او موجب شد تا تصمیم بگیریم، انگلیس را به مقصد کانادا ترک کنیم.
سال ۱۹۸۰ میلادی بود که همراه خانوادهام وارد مونترال شدیم. فکر میکردم اینجا هم مانند انگلیس بدون کمترین مشکلی به کار طبابت ادامه خواهم داد؛ اما خیلی زود متوجه شدم اشتباه میکنم و دانش پزشکی و تسلط بر زبان انگلیسی برای زندگی و کار در این شهر هیچ کمکی به من نخواهد کرد.
دریغا که حتی یک کلمه هم زبان فرانسوی نمیدانستم! پس تصمیم گرفتم هرطور هست این زبان را یاد بگیرم. واحدهای زبان فرانسوی را یکی پس از دیگری سپری کردم و برای ارزیابی مدرک پزشکیام اقدام کردم، تا بتوانم هرچه سریعتر شغل مناسبی برای خودم پیدا کنم. متاسفانه در سیستم کانادا مدارک و دانش پزشکی افرادی مانند من به سادگی قابل ارزیابی و تبدیل نیست و به راحتی نمیشود کار طبابت را در این سرزمین از سر گرفت. از من خواسته شد امتحانات علمی متعددی را پشت سر بگذارم. بار دیگر شروع به درس خواندن کردم و بعد از مدتی همه امتحانات مربوطه را با موفقیت طی کردم و بهترین نمرههای قبولی را به دست آوردم. بلافاصله برای شغل مورد نظرم در هر بیمارستان و کلینیکی که دنبال نیروی متخصص میگشت درخواست فرستادم. تقریبا هیچ بیمارستان و مرکز تخصصی و کلینیکی نبود که رزومه و درخواست کارم را برایشان نفرستاده باشم؛ با این حال به هیچ یک از درخواستهای من پاسخ درستی داده نمیشد. هر بار که پیگیری میکردم یا بهانهای جدید برایم میآوردند یا اینکه به سیستم تطبیق و ارزیابی مدارک ارجاع داده میشدم؛ در حالی که همه مدارک من درست و بدون عیب و نقص بود.
خیلی تعجبآور بود که به درخواستهای من اینطور سرسری و بدون دلیلی موجه، پاسخ سربالا داده میشد. گاهی که خیلی پیگیری میکردم، در حالی که میدانستم و مطمئن بودم که موقعیتهای شغلی که برایشان درخواست داده بودم هنوز خالی هستند؛ به من گفته میشد فرد مناسبتری برای آن شغل انتخاب شده است! در بسیاری از موارد هم وقتی با مسئولان گزینش تماس میگرفتم و دلیل عدم گزینشم را جویا میشدم، صراحتا به من اعلام میکردند که اولویت با دانشجویان خودشان یا کسانی است که در کانادا درس پزشکی خواندهاند، به همین دلیل نمیتوانند به این سادگیها مرا به عنوان پزشک و جراح زنان و زایمان انتخاب کنند.
شنیدن این دلایل قلبم را میشکست و آرامش روحم را برهم میریخت. یاد سالهای طبابت در هند و انگلیس میافتادم و دلم برای همهی ثانیههایی که با بیمارانم گذرانده بودم تنگ میشد. گاهی از تلاش مجدد ناامید میشدم و گاهی تصمیم میگرفتم که به هیچ وجه تسلیم نشوم و هر طور شده است شرایط و امتیازهای مورد نظر برای اینکه جذب سیستم پزشکی کانادا شوم را بدست آورم.
هر دوره و امتحانی را که لازم بود، پشت سر گذاشتم. نه تنها از پس امتحانات کانادایی برآمدم بلکه در امتحانات آمریکایی هم شرکت کردم. تمام مدارک و توصیهنامههای لازم را برای ارزیابی مدارک و تجربیات کاریام، آماده کردم؛ اما متاسفانه هیچ خبری نشد که نشد و همچنان در لیست انتظار، ساعت ها و روزها را میشماردم.
احساس میکردم سیستم ارزیابی و جذب نیروی متخصص کبک به من و امثال من به چشم ماشین تولید پول نگاه میکند. برای تمام مراحلی که باید طی میکردیم، مبالغ گزافی پول میپرداختیم و ارزیابی هر مدرک نیز هزینهای سنگین برایمان داشت و ما در این میان همچو توپ فوتبال از این سوی زمین به آن سوی زمین پرتاب میشدیم.
**************
عاقبت روزی تسلیم شدم. همهی امیدم را برای یافتن شغل جراحی و امکان طبابت در کانادا از دست دادم و تصمیم گرفتم حالا که این سیستم اینقدر بیدلیل- در حالی که به نیروی متخصص نیاز جدی دارد- انسانهایی با درجه علمی، مهارت و تجربهای مثل من و امثال من را کنار میگذارد؛ بهتر است وقت و انرژیام را با بچهها و در خانه بگذارم. پس به جای اینکه خانم دکتر و جراح صوفیا باشم که بیمارانش او را به نام دکتری که دستهای شفابخشی دارد می شناسند، مامان صوفیایی شدم که همه توان و امکاناتش را برای تربیت فرزندانش به کار بست.
در طول سالهایی که سعی میکردم راهی برای ورود به سیستم پزشکی کانادا باز کنم، متوجه شدم برخلاف ادعاهای سیستم گزینش و مهاجرپذیر کانادا اتفاقا رفتارها و گزینشهای کاملا تبعیضآمیزی در این کشور حاکم است. در حالی که سیستم مدعی است رنگ پوست و ملیت و دین و مذهب و عقبه تاریخی شما اصلا مهم نیست و پاشنه همه چیز بر پایه شایسته سالاری میچرخد؛ اتفاقا پشت پردهی خیلی از انتخابها، پذیرشها و تقسیم امکانات و حتی یارکشیهای سیاسی و علمی و… تفکرات تبعیضآمیز فراوانی حاکم است.
دلم از همهی حرفها و جوابهای بیسر و تهی که برای رد شدن درخواستهایم، شنیده بودم شکسته بود. بعد از مدتی همسرم هم شغلش را از دست داد و تقریبا بیکار شد. تصمیم گرفتیم لااقل یک دوره زمانی تا وقتی که او بتواند شغل مناسبی پیدا کند، به انگلیس برگردیم. بازگشت به انگلیس شبیه یافتن چشمه آبی گوارا در دل کویر بود. به محض بازگشت به انگلیس توانستم به عنوان پزشک و جراح شغلی پیدا کنم و بار دیگر کار طبابت را از سر بگیرم. انگار بهشت را به من داده بودند. در همان زمان در امتحان MRCOG[4] شرکت کردم و به عضویت کالج سلطنتی پزشکان متخصص زنان و زایمان انگلیس درآمدم. اعتراف میکنم که از این دستاورد خیلی خوشحال بودم. تصور میکردم شاید با این مدرک بتوانم از سد غیرقابل نفوذ گزینشهای شغلی کانادا بگذرم.
**********
همسرم شغل تازهای پیدا کرده بود و این مساوی بود با به پایان رسیدن روزهای خوب زندگی در انگستان. باید بار سفر می بستیم و به کانادا بر میگشتیم.
خوشخیال، تصور میکردم شاید حالا که به عضویت کالج سلطنتی پزشکان متخصص زنان و زایمان انگلیس درآمدهام بتوانم با کمک اعتباری که این عضویت به من میدهد بخت خود را برای یافتن شغلی درخور تخصص و مهارتم بیازمایم؛ اما باز هم داستان همان بود که بود.
مستاصل شده بودم. اگر پای موقعیت شغلی همسرم وسط نبود یک ثانیه هم در کانادا نمیماندم و با اولین پرواز به انگلیس یا هند برمیگشتم. اما واقعیت این بود که من مسئول زندگی و سرنوشت فرزندان و خانوادهام بودم. باید خیر و صلاح همه را در نظر میگرفتم و عاقلانه تصمیم میگرفتم. با خودم خلوت کردم و در نهایت تسلیم آنچه زندگی برایم رقم زده بود، شدم. به خودم قول دادم تا جایی که میتوانم به عنوان مادر و همسر، بدون در نظر گرفتن خواست و میل قلبیام که طبابت بود، به بهترین شکل ممکن نقش مادر و همسر خوب بودن را ایفا کنم. شاید آنها بتوانند روزگار شیرینتر و کم حسرتتری را تجربه کنند.
**********
برای گذران زندگی کارهای زیادی انجام دادم از نگهداری سالمندان گرفته تا کار در مدرسه و مهدکودک؛ اما حقیقت این بود که هیچ کدام از آن کارها شغل و تخصص من نبودند.
من تنها کسی نیستم که طعم تلخ چنین سوغاتی را چشیده است. پزشکان بیشماری را میشناسم که پس از مهاجرت به کانادا به دلیل گیرافتادن در بازی هزارتوی ارزیابی و گزینش هیچ وقت دیگر نتوانستهاند طبابت کنند و در نهایت مجبور شدند برای تامین خرج و مخارج زندگی شغلی در پمپ بنزین، رستوران، کارخانه، فروشگاه و… را تجربه کنند. اغلب آنها هم به خاطر فرزندانشان چارهای جز ماندن و ساختن دوباره نداشته و ندارند.
همیشه دلم میخواست فرصتی داشتم و میتوانستم با صدای بلند، طوری که همه دنیا بشنوند از سیستم گزینش و ارزیابی کانادا بپرسم که: «چرا؟ چرا هیچ وقت فرصت انتخاب شدن را به من ندادید؟ واقعا ضوابط و معیارهای سنجش شما چیست؟»
خیلی دوست داشتم کسی پاسخ درستی به من میداد و با جزییات دربارهی ضوابط، معیارها و شاخصهای انتخاب افراد متخصص توضیح میداد. اگر این امکان وجود داشت به طور حتم من همهی تلاشم را میکردم تا با آن استانداردهای مشخص هماهنگ شوم و آن معیارها را بدست آوردم؛ اما موضوع این است که هیچ سیستم پاسخگوی درستی وجود نداشته است.
گاهی با خودم فکر میکنم سیستم پذیرش مهاجر کانادا سالهای از دست رفتهی زیادی را به من و امثال من بدهکار است که با هیچ پول و امکانی جبران نخواهد شد. اگر میدانستم مهاجرت به کانادا چنین سرنوشتی را برایم رقم خواهد زد، شاید هیچ وقت روی موقعیت و دستاوردهای علمیام ریسک نمیکردم و کانادا را به عنوان مقصدی برای مهاجرت انتخاب نمیکردم. تبعیضهایی که در لایههای زیرین این جامعه وجود دارد غیرقابل انکار هستند. البته نباید فراموش کنم که به هرحال فرزندان من در این جامعه بزرگ شدهاند و حالا هرکدام از موقعیت و موفقیتهای بسیار خوبی برخوردار هستند اما به هرحال برای بخشی از زندگی من داستان کاملا متفاوت، ناعادلانه و تبعیضآمیز رقم خورده است.
اگر امروز پزشکی از من بپرسد که آیا کانادا میتواند بهشت مورد نظر او برای زندگی باشد، با قطعیت به او خواهم گفت: «هیچ وقت به این تکه از دنیا برای مهاجرت و کار پزشکی فکر نکن مگر اینکه کفشهای آهنینی به پا کرده باشی و ارادهای شکست ناپذیر برای طبابت در آمریکای شمالی داشته باشی.»
من معتقدم این سیستم تا این لحظه با معیارهای غیرقابل درکی که برای گزینش پزشکان و استخدام آنها داشته است، بخشی مهمی از شخصیت و هویت انسانهایی مانند مرا انکار کرده است و حاضر به پذیرفتن ما به عنوان بازوی مهم و اثرگذار در لایههای بالاتری از اجتماع نشده است.
[۱] ICNA Resource Center & Food Bank
2] Aligarh
[3] Darbhanga Medical College and Hospital
[4] Member, Royal College of Obstetricians and Gynaecologists
پی نویس:این روایت یکی از مجموعه روایت های کتاب «زنان مهاجر و روایت های درد و مقاومت»است که توسط نویسنده این کتاب، نفیسه حقیقت جوان در اختیار کانون زنان ایرانی گذاشته است.این کتاب توسط انجمن زنان افغان مونترال منتشر شده است.


