بیم و امیدهای یک دختر افغانستانی؛ این شب چقدر دراز است

 از نا امیدی کامل و خانه نشینی تا مکتب مرضیه

 شکوه غزنوی از هرات

کانون زنان ایرانی

اواخر ماه دوم تابستان سال ۱۴۰۰ بود زمزمه‌هایی از ورود دوباره طالبان و جنگ به گوش می‌رسید همه جا حرف طالبان بود من آن زمان صنف (کلاس) دهم مکتب (مدرسه) بودم و همزمان کلاس زبان انگلیسی هم می‌رفتم، کم کم داشتم برای کانکور و دانشگاه برنامه ریزی می‌کردم، اینکه چه رشته‌ای بخوانم و چکار کنم آن زمان همه از آینده نامعلومی که در انتظارشان بود نگران بودند اینکه دوباره جنگ شروع شود و یا دوباره خانه نشین شوند احتمال‌هایی بود که نمی‌شد نادیده گرفت من اما ذهنیتی راجع به طالب و طالبان نداشتم فقط می‌دانستم یک گروه اسلامی افراطی هستن، من به زندگی عادی‌ام ادامه می‌دادم و آن زمان فکر نمی‌کردم که افغانستان هیچوقت سقوط کند و یا طالبان تاثیری در زندگی‌ام داشته باشد برای همین ترسی نداشتم ولی یک شب که خوابیدیم و صبح بیدار شدیم پدرم با عجله خبر آورد که هرات بدست طالبان سقوط کرده و آنها حتی به منطقه ما هم رسیده‌اند و شبانه اینجا را گرفته‌اند برای چند روز جرات بیرون شدن از خانه را نداشتیم و در بلاتکلیفی بسر می‌بردیم تا اینکه سه روز بعد خبر آمد که طالبان به کابل هم رسیده و آنجا را گرفته‌اند و رئیس جمهور کشور اشرف غنی با پولای مردم فرار کرده بیشترین حسی که به یاد می‌آورم نگرانی و عصبانیت بود، نگرانی از آینده نامعلوم و عصبانیت از رها شدن بماند که در آن وقت حتی تا حالا هم مردم و خودم اشرف غنی (رییس جمهوری افغانستاندر هنگام سقوط جمهوریت) را لعنت کرده و می‌کنیم و دشنام و فحش تنها کاری است که از دست ما بر می‌آید.

آن روز نحس چیزهایی را دیدم که باورش سخت بود. هجوم و وحشت آن همه انسان بطرف فرودگاه بخاطر طالبان باعث شد فکر کنم که مگر چقدر طالبان بد هستند که بخاطر فرار از آنها حاضر هستند چنین کار احمقانه‌ای کنند و از چرخ هواپیما آویزان شوند حتی چیزی که بیشتر برایم غم انگیز بود اینکه بعضی‌ها از این اتفاق برای مسخره کردن استفاده می‌کردند، مخصوصاً درصفحات مجازی، یعنی درک اینکه آنها چقدر ناامید بودند که حتی حاظر بودند جانشان را از دست بدهند اما به یک امید واهی چنگ بزنند انقدر سخت است؟

تنها امید ما بعد از کابل به پنجشیر بود که می‌گفتند هنوز مقاومت در آنجا جریان دارد اما دو روز بیشتر طول نکشید که بیرق سفید بر فراز آسمان پنجشیر بلند شد و تمام، افغانستان رفت و شد طالبستان، آن روزها یک دختر هم در کوچه‌های افغانستان پرسه نمی‌زد، از ترس هیچ کس جرات بیرون رفتن نداشت سردرگم بودیم هیچ چیز معلوم نبود تا اینکه گذشت و طالبان کابینه تشکیل دادند رئیس الوزرا انتخاب کردند آن سال نیمه و نصفه به مکتب (مدرسه) رفتیم.

سال ۱۴۰۱ روز اول با خوشحالی و شوق به مکتب رفتیم اما ناامید و سرگردان برگشتیم. به ما گفتند تا اطلاع ثانوی مکاتب بسته است، گریه آن همه دختر پشت درهای مکتب باعث شد که به حال این کشور تأسف بخورم در جهانی که بقیه کشورها برای رفتن به فضا عجله دارند ما هنوز درگیر جنگیدن برای حقوق اولیه خود هستیم. آنزمان برایم عجیب بود اینکه برادرهایم به مکتب می‌رفتند اما من نه، اما چاره‌ای نداشتم بعد از مدتی تصمیم گرفتیم قاچاقی درس بخوانیم دختران زیادی بودند همه صنف هفت به بالا، چندین بار طالبان فهمیدند و آمدند و به زور ما را بیرون کرده و گفتند که دوباره برنگردید آن سال با ترس و لرز درس‌ خواندیم و آخرش مدیر ما را جواب کرده و گفت که از سال دیگر نمی‌توانید در مکتب درس بخوانید. بعد از آن تصمیم گرفتم به کلاس زبان انگلیسی بروم زمستان همان سال بود که خبر آمد در کلاس انگلیسی باید بین پسرها و دختران باید پرده شرعی انداخته شود و نباید همدیگر را ببینند، برایمان خیلی خنده دار و عجیب بود پسران از آنطرف داد می‌زند آنطرف مرز هوا چطور است؟ و ما به شوخی می‌گفتیم: ساکت! نباید صدایتان به اینجا بیاید نامحرم‌ها، چند وقت بعد خبر آمد که دانشگاه هم به روی دختران بسته شده است. من واقعاً نمی‌فهمیدم که ما اگر حق مکتب رفتن نداریم، حق دانشگاه رفتن نداریم، حق کار کردن نداریم پس چه حقی داریم؟ اصلاً چرا طالبان همه‌ی دختران را به رگبار نمی‌بندند که هم خودشان راحت شوند هم ما، یک ماه بعد با وجود آن همه محدودیت باز آمدند و آموزشگاههای خصوصی و دوره‌های آموزشی خصوصی را هم بستند، مکتب و دانشگاه و آموزشگاه‌ها هنوز به روی پسران باز بود فقط این ما بودیم که هر روز یک مشکل جدید داشتیم. برای مدتی تصمیم گرفتیم در کلاس‌هایی که درخانه ها تشکیل می‌شود، درس بخوانیم اما بیشتر از یک ماه بیشتر طول نکشید … مشکلات زیادی داشت بعضی از خانواده‌ها اجازه نمی‌دادند و بعضی‌ها می‌گفتند اینطوری جو درسی به وجود نمی‌آید و ما چیزی یاد نمی‌گیریم.

بعد از آن برای مدتی زیادی خانه‌ نشین شدم، بطوری که در طول یک ماه یکبار هم از خانه بیرون نمی‌شدم، بی هدف و بیکار بودم بطوری که افسردگی شدیدی گرفتم، اخلاقم بطرز عجیبی تغییر کرده بود و هر روز با یکی در خانه جنگ و دعوا داشتم و شب‌ها پنهانی گریه می‌کردم.

پدر و مادر من هر دو بیسواد هستند اما همیشه آرزویشان این بود که فرزندانشان آدم‌های باسوادی باشند و شغل خوبی برای خود پیدا کنند، پدرم با وجود اینکه بیکار است اما همیشه سعی می‌کند برای ما بهترین‌ها را فراهم کند و من و برادرانم را به مکاتب خصوصی فرستاد که هزینه گزافی دارد از وقتی من خانه نشین شدم همیشه طالبان را لعنت و نفرین می‌کند اما کاری از دستش برای من بر نمی‌آید.

بعضی دختران در آرایشگاه‌ها مشغول کار شدند و بیشتر دیگر در کارگاه‌ها و خیاطی‌ها مشغول به کار شدند و بعضی‌های دیگر از طریق آنلاین آموزش می‌بینند، در همان سال بود که آرایشگاه‌ها هم بسته شد و طالبان گفتند آرایش برای زنان حرام است و در خیابان‌ها ماموران امر به معروفشان را گذاشتند که هر دختر بی حجابی را دیدید به آنها تذکر بدهید در همین زمان بیکاری بود که در صفحات مجازی با یک مدرسه آنلاین آشنا شدم به نام مکتب مرضیه، از هدف به وجود آمدنش تحت تأثیر قرار گرفتم صنف (کلاس) های جالب و خوبی داشت و آرزوی من همیشه این بود که یاد بگیرم که چطور جهان خودم را داخل برگه‌ها خلق کنم و این برایم فرصت خوبی بود، حقیقتاً بهترین اتفاق امسال برایم همین بود در این مکتب با دوستان خوب زیادی آشنا شدم اگرچه با تک تکشان فاصله زیادی دارم اما با همه‌ی شان به خوبی ارتباط گرفتم و توانستم از استاد عالی‌ای آموزش ببینم و بفهمم هدفم برای آینده چیست؟

مدت زمان زیادی است که رنگ نیمکت‌های مکتب را ندیده‌ام و از هم صنفی‌هایم خبر زیادی ندارم، هنوز هم بیشتر وقتم را در خانه می‌گذرانم و هر بار که شایعه باز شدن مکاتب را می‌شنوم با وجودی که می‌دانم دروغ است اما دلم می‌خواهد باور کنم چون بجز همین امیدهای واهی راهی ندارم من مجبورم، نه! درواقع تمام ما دختران و زنان مجبوریم به انتظار پایان این شب سیاه می‌نشینیم. شاید هم وقتی این شب دراز به صبح برسد که استخوان‌های ما زیر چندین لایه خاک باشد.کاش کسی پاسخی برای پرسش داشت:پایان این شب چقدر دراز است؟ صبح کی فرا می رسد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.