زرینه و آخرین رویای برباد رفته دختران افغانستان

کانون زنان ایرانی: پس از تعطیلی موسسات خصوصی آموزش پزشکی توسط طالبان، آخرین امید دختران افغانستان برای ادامه تحصیل نیز از بین رفت. داستان زرینه بازتابی از رنج‌ها، رویاهای بر باد رفته، و نبردی نابرابر است که دختران این سرزمین برای حق تحصیل و انتخاب با آن مواجه‌اند؛ روایتی از زندگی‌ای که زیر سایه اجبار و بی‌عدالتی فرو می‌ریزد .

قصه زنان/از زنان افغانستان در باره خودشان

نویسنده :آمنه نوری

می‌گفتند: زن است. ناقص‌العقل است. زن باید در خانه بشیند (بماند)، حق حرف زدن ندارد. بالا سیل نکو (نگاه نکن)، بی‌چشم‌ ورو معلوم می‌شوی(به نظر می‌رسی). چهرات (چهره‌ات) را پنهان کن، مردها تحریک می‌شوند. صدایت را نکش، مایه‌ی شرم هست . زن را چه به درس؟ تا صنف شش (کلاس ششم) بس است. نماز و قرآنت را بخوان، برایت کافی است. تو زن هستی، باید سالی یک تا طفل (فرزند) بیاری (بیاوری). دوا نخور (دارو مصرف نکن)، جلوگیری نکو (پیشگیری نکن)، گناه کبیره هست. در قسمت هر زن، سالی یک طفل هست. زن برایشان دستگاه تولید مثل هست. مریض هستی، حامله‌دار هستی (باردار هستی)، خدمت شوهر، خانواده‌ی شوهر و فرزندانت را باید کنی!

می‌گفتند:زن باید مطیع و فرمانبردار باشد. چه معنا دارد.زن باسواد هم اگر شود، حق ندارد در بیرون وظیفه داشته باشد (کار کند). غیرت ما مردها کجا رفته که زن کار کند؟ نان زن را نمی‌خوریم و هزاران گپ دیگر که هر روز شنیدیم و دم نزدیم. مادرکلان‌های (مادربزرگ‌های) ما و مادرهای ما همگی به همین صورت زندگی کردند و دم نزدند. اما ما نسل نو تحصیل‌کرده هستیم و می‌خواهیم به تحصیلاتمان ادامه دهیم.

من در برابر فامیل (خانواده) ایستادم و بعد از ورود دوباره‌ی طالبان، وقتی تمام مکاتب (مدارس) و دانشگاه‌ها بسته شدند، تنها جایی که می‌شد درس خواند و این استرس بازماندن از تحصیل و ظلم علیه زن را تحمل کرد، انیستیتوت‌ها (مؤسسات آموزشی خصوصی) بود.

چندین بار کاکایم (عمویم) آمد و گفت :نگهداری دختر جوان در این‌چنین شرایطی خوب نیست و مرا برای پسرش زلمی، که شخصی چرسی (معتاد) و بی‌بندوبار هست، خواستگاری کرد. اما من در برابرشان ایستادم، هرچند پدرم از برادر خود حساب می‌برد و در برابرش هیچ حرفی نمی‌زند. از طرف دیگر، من تک‌فرزند و یکدانه‌ی مادر و پدر خود هستم. وقتی من قبول نکردم، پدرم هم از من حمایت کرد.

من از پدر جانم خواستم تا در دانشگاه‌های خصوصی درس بخوانم. هرچند که بغییر از رشته‌های طبی (پزشکی)، نرسینگ (پرستاری)، فارمسی (داروسازی)، قابلگی (مامایی) و چند رشته‌ی دیگر طبی، حق خواندن هیچ کدام از رشته‌های دیگر را نداشتیم، من هم ثبت‌نام کردم. قبلا دانشجوی سال اول کامپیوتر ساینس (مهندسی کامپیوتر) بودم که با ورود طالبان آرزوهایم از بین رفتند.

دو سال به‌خوبی درس خواندم. سال سوم بودم. در روزهای آخر، نزدیک امتحان سمستر (ترم) خزان بود و فقط دو سمستر مانده بود تا فارغ شوم. در تاریخ ۱۳ قوس (آذر) ۱۴۰۳، مثل تمام روزهای عادی به طرف انیستیتوت می‌رفتم. روز سه‌شنبه بود. امروز قرار بود استاد گلالی جان امتحان بگیرد. نیمه‌ی زیادی از کتاب را حفظ کرده بودم و آماده بودم.

نزدیک انیستیتوت، ماسک خریدم، چون بدون ماسک نمی‌گذاشتند در صنف درسی (کلاس) شرکت کنیم. وارد صنف شدم. تمام دخترها وارخطا (مضطرب، نگران) بودند و بعضی‌ها گریه می‌کردند. حیران ماندم چی گپ (موضوع) شده است. به طرف پلوشه رفتم. محکم در پشت سرش زدم و گفتم: کجا هستی، شاه‌بچم (عزیزم)؟

پلوشه ترسید و گفت: مرگ !خاک دسرت (بر سرت)! از این لودگی‌هایت نمی‌مانی؟ حوصله‌ی مزاق (شوخی) را ندارم. یک‌دفعه گریه کرد و گفت: گناه ما چیست؟ چرا؟

سمانه با گلویی پر از بغض گفت: زرینه جان، طالب‌ها انیستیتوت‌ها را هم بند (تعطیل )کرده‌اند و گفته‌اند از امروز به بعد، حق درس خواندن در انیستیتوت را هم نداریم.

تمام کتاب‌هایم از دستم روی زمین افتاد. دست و پاهایم سست شد. تپش قلبم زیاد شد. هر لحظه احساس می‌کردم نفسم بند آمده، کسی گلوی مرا محکم گرفته و روی قفسه‌ی سینه‌ام فشار می‌آورد. روی زمین نشستم و تا توانستم فریاد زدم و گریه کردم.

تمام دخترها یکدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. یکی از دخترها آهنگی در موبایلش روشن کرد و همگی همراه با اشک‌هایمان، بلند بلند با گلویی پر از بغض و سینه‌ای پر از درد همخوانی کردیم:

بیا با من ای آسمان خون گریه کن
گل و لاله و ارغوان گریه کن…

یکی از استادهایمان آمد و گفت: «گریه نمی‌کنم، گریه نمی‌کنم. دردی که به استخوان رسیده، گریه ندارد. حالا درد ما به استخوان رسیده و از گریه کردن گذشته است.» او ما را یکی‌یکی در آغوش گرفت و گفت: «قهرمان‌های من، شما موفق می‌شوید.» اما بغضش شکست و اشک‌هایش جاری شد…

همگی گریه‌کنان با حالت غیرقابل توصیف از صنف‌ها (کلاس‌ها) و سالن به‌طرف دروازه (در) پوهنتون (دانشگاه) رفتیم. تا به‌طرف خانه برویم، دست و پاهایم بسیار می‌لرزیدند. درد شدیدی در قلبم احساس کردم و همه جا دور سرم می‌چرخید. تنها چیزی که یادم هست، صدای بیییییییییینگ و بعد سیاهی و دیگر هیچ.
…
چشمانم گرانگ شده و با سختی باز می‌کنم. چشمم به دیوار سفید می‌افتد. اطرافم را می‌بینم. مادر جانم سر چپرکم (بالینم) نزدیک دستانم سر خود را گذاشته و یک سرم در دستم هست. صدا می‌زنم: مادر جان، مادر جان.

مادرم وحشت‌زده بلند می‌شود : جان مادر، خدا را شکر که به هوش آمدی. و بلند صدا می‌زند: نرس (پرستار)… نرس… داکتر صاحب (آقای دکتر)…

نرس و داکتر نزدیک می‌آیند و داکتر لبخند می‌زند و به مادرم می‌گوید: خدا را شکر، خطر از بیخ گوشتان گذشت. خدا رحم کرد. شفا باشد، امروز از آی‌سی‌یو خارج می‌شود. بخیر فردا می‌توانید مرخصش کنید. شفا باشد.

فردا که مرخص شدم، مادر جانم گفت یک سکته خفیف را گذرانده‌ام و باید بسیار احتیاط کنم. در طول این مدت کاکایم (عموی من) منتظر بود تا اتفاقی برای درس خواندنم بیافتد تا او کار خود را عملی سازد. حرف‌های تا و بالا (طعنه‌آمیز) زیاد می‌زد و من توجهی نمی‌کردم.

وقتی به خانه رسیدم، زلمی زیر پایم گوسفند کشت و به من گفت: شفا باشد دختر کاکا (عمو). این هم درس خواندنت که تورا نزدیک مرگ برد و پس آورد(بازگرداند).

من اول می‌خواستم جواب درست به او بدهم. اما چون با طعنه حرف زد و من هم از او بدم می‌آمد، گفتم: تو برو بته فقیرت را بزن (کنایه از اینکه برو چرست را بکش) که حالی قیچ‌ها واری (مثل) من را چند تا نبینی. می‌خواست چیزی بگوید که مادرم گفت: زرینه را جگر خون (آزرده‌خاطر) نسازید که حالش خراب می‌شود.

چند روزی در خانه استراحت کردم، اما چه استراحتی؟ وقتی وارد اینستا و فیسبوکم می‌شدم گریه‌های دختران هموطنم را می‌دیدم، حالم بد می‌شد. من خون می‌گریستم، تنفس برایم سخت می‌شد. مادرم عاجل (سریع) تابلتی زیر زبانم قرار می‌داد تا حالم خوب شود. اما نمی‌شد. تمام آرزوهایم در این سه سال از بین رفته بود. تنها دلخوشی من همین انیستیتوت (مؤسسه) فارمیسی (داروسازی) بود که آن را هم طالبان از من گرفتند. دلخوشی برای ادامه زندگی نداشتم. دیگر برایم زندگی تمام شده بود. مادرم دارویی داد. بعد از خوردنش به خواب رفتم.

سروصداهایی به گوشم می‌رسید. چشمانم باز نمی‌شد. گویی دوتا وزنه بسیار سنگین روی آن قرار دارد و نمی‌گذارد روشنی را ببینم. با هر سختی که بود، چشمانم را باز کردم. تمام بدنم را گویی تکه‌تکه کرده‌اند. آن‌قدر سست و بی‌جان شده‌ام در این چندین روز که نمی‌دانم چرا؟ باید هر طور شده این تکه‌ها را به هم متصل کنم و از جایم بلند شوم. با هر سختی که بود، پتو را از سرم کنار زدم. روی پاهایم ایستادم. کسی نبود کمکم کند. از دیوار گرفتم و آرام‌آرام به طرف دروازه (در) حرکت می‌کنم.

نزدیک دروازه (در) که می‌شوم، گوشم را به دروازه تکیه می‌دهم. صدای گریه‌های مادرم را می‌شنوم. گوش‌هایم را تیزتر می‌کنم تا دقیق‌تر بشنوم چه گپی هست.

صدای کاکایم (عمویم) را می‌شنوم: خوب نیست به دختر زیاد وقت بدهید. یک درس بود که منتظر ماندیم. دیدی که خدا‌زدگی شده و بسته شد. دختر سرش که به آسمان هم بخورد، سیاسر (نفرین‌شده) هست. باید در خانه باشد، پخت و پز کند، همراه مرد زندگی خود با مشکلات دست‌وپنجه نرم کند، خدمت خوسور و خوشو (پدر و مادرشوهر) و فامیل شوهر و شوهر را کند، گوش به فرمان باشد. زرینه دختر بی‌پروا بود. خدا می‌فهمید که آخر این دختر راه گم می‌شد و آبرو و عزت ما را لکه‌دار می‌کرد. حالی هم هرجا آوازه هست که کدام گپ شده که سکته کرده. نام ما را در نام‌ها بد کرده. آخر همین هفته این لکه ننگ را با عروسی زلمی و زرینه پاک می‌کنم تا مردم دهانشان بسته شود. زلمی هم بچه احساساتی است. ناق سر همین گپ‌ها کدام روز نفر را نزند (کسی را نکشد). ناموس خود را در خانه خود بیاورد خوب است.

پدرم مثل همیشه از کاکایم (عمویم ) حساب می‌برد و جرات ندارد سر گپ‌هایشان گپ بزند. گفت: ها، لالا (برادر بزرگ)، درست می‌گویید.

صدای مادرم را شنیدم که می‌گفت: لالا، زرینه راضی نیست. مریض است. هنوز صحیح خوب نشده. داکتر گفته کوچک‌ترین جگرخونی (آزردگی) باعث مرگش می‌شود. نکنید این ظلم را. من همین یک دختر را دارم. دیگر طفلی ندارم. من و دخترم را تباه نسازید. پدر زرینه، تو یک چیزی بگو. چرا گنگه شدی؟ نمی‌بخشمت اگر یک تار موی دخترم کم بشود.

صدای کاکایم آمد: تو دجایت (سر جایت) بنشین. تو چندان زن نبودی. دختر بی‌تربیت کلان کردی که احترام کلان را ندارد. زن ناقص‌العقل است. به زن اگر ما مردها وقت بدهیم، دنیا را تباه می‌کنند.
آمادگیتان را بگیرید. همین جمعه بخیر شب خینه (حنابندان) و فردا چاشت (ظهر) عروسی است. خریدهایتان را فردا انجام دهید. جهیزیه لازم نیست. در خانه ما همه چیز هست. من فردا لیست مهمان‌ها را می‌نویسم. ناوقت شده. من می‌روم. خداحافظتان.

از همان اول مکالمه‌شان، حس می‌کردم در حالتی از گنگی و شوک به سر می‌برم. دنیا پیش چشمانم تیره و تار می‌شد. چطور به خودشان اجازه دادند که برای آینده و زندگی من تصمیم بگیرند؟ من هنوز به هدفم نرسیده‌ام. می‌خواهم درس بخوانم، می‌خواهم به آرزوهایم دست پیدا کنم. چطور تصور می‌کنند که من می‌توانم با زلمی، کسی که حتی یک صفت خوب ندارد و هیچ حسی به او ندارم، زندگی کنم؟

چرا هیچ‌کدام این را نمی‌فهمند؟ به‌جای همدلی کردن با من، در حال برنامه‌ریزی برای عروسی‌ام هستند. ای دنیا، ای دنیای کثیف، هیچ‌وقت یک روی خوش به من و دختران سرزمینم نشان ندادی؛ جز ظلم و جفا.
سروصداهایی به گوشم می‌رسید. چشمانم باز نمی‌شد. گویی دوتا وزنه بسیار سنگین روی آن قرار دارد و نمی‌گذارد روشنی را ببینم. با هر سختی که بود، چشمانم را باز کردم. تمام بدنم را گویی تکه‌تکه کرده‌اند. آن‌قدر سست و بی‌جان شده‌ام در این چندین روز که نمی‌دانم چرا؟ باید هر طور شده این تکه‌ها را به هم متصل کنم و از جایم بلند شوم. با هر سختی که بود، پتو را از سرم کنار زدم. روی پاهایم ایستادم. کسی نبود کمکم کند. از دیوار گرفتم و آرام‌آرام به طرف دروازه (در) حرکت می‌کنم.

صدای کاکایم آمد: تو دجایت (سر جایت) بنشین. تو چندان زن نبودی. دختر بی‌تربیت کلان کردی که احترام کلان را ندارد. زن ناقص‌العقل است. به زن اگر ما مردها وقت بدهیم، دنیا را تباه می‌کنند.
از همان اول مکالمه‌شان، حس می‌کردم در حالتی از گنگی و شوک به سر می‌برم. دنیا پیش چشمانم تیره و تار می‌شد. چطور به خودشان اجازه دادند که برای آینده و زندگی من تصمیم بگیرند؟ من هنوز به هدفم نرسیده‌ام. می‌خواهم درس بخوانم، می‌خواهم به آرزوهایم دست پیدا کنم. چطور تصور می‌کنند که من می‌توانم با زلمی، کسی که حتی یک صفت خوب ندارد و هیچ حسی به او ندارم، زندگی کنم؟

چرا هیچ‌کدام این را نمی‌فهمند؟ به‌جای همدلی کردن با من، در حال برنامه‌ریزی برای عروسی‌ام هستند. ای دنیا، ای دنیای کثیف، هیچ‌وقت یک روی خوش به من و دختران سرزمینم نشان ندادی؛ جز ظلم و جفا.

انگار دنیا تمام شده بود. از ته دل می‌خواستم زمین و زمان را زیر و رو کنم، اما قدرتی نداشتم. می‌خواستم فریاد بزنم، اما بغض در گلویم گیر کرده بود و نمی‌گذاشت صدایم خارج شود. سرم از درد داشت منفجر می‌شد. باید یک داروی آرامبخش می‌خوردم.

تمام توان بدنم تمام شده بود. به‌طرف داروهایم رفتم. حتی نمی‌دانستم هر کدام از این داروها برای چیست. یک قرص‌ را کف دستم گذاشتم و با لیوان آب بلعیدم.

نیم ساعت گذشت، اما دردم کم که نشد هیچ، بلکه بیشتر هم شد. حالم عجیب شده بود. سرم گیج می‌رفت، دست و پاهایم سست و بی‌حرکت شده بود. نزدیک اورسی (پنجره) ایستاده بودم . چشمانم تار می‌دید.

مادرم وارد اتاق شد. صدایش را شنیدم که می‌گفت: “زرینه جان، مادر!” سرم را در آغوش گرفت. گفتم: “مادر جان، زندگی‌ام تباه شد. درس و پوهنتونم (دانشگاهم) را هم از من گرفتند. زندگی دیگر معنایی برای من ندارد.”

زندگی برایم پر از تاریکی شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.