دردهای زنان پناهنده در اسپانیا

قصه میریام ؛یک موسسه‌ حقوق زنان در اسپانیا چطور حاضر شد برای دو یا سه شب یک زن نسبتاً جوان را رها کند.

مهگان فرهنگ

کانون زنان ایرانی

روایت‌هایی از مهاجرت به اسپانیا-یک

گریه و امید؛داستانی از مقاومت و امید دو زن

در روزهایی که در دنیا به روزهای نارنجی معروف است، از من خواسته شد که یک مطلب درباره‌ی خشونت علیه زنان بنویسم. من دوسال است در اسپانیا به طور جدی در امور مهاجران و پناهندگان فعالیت دارم، درست مانند سال‌هایی که در ایران در زمینه‌ی کودکان مهاجر و زنان مهاجر فعالیت داشتم. فعالیت مدنی به آدم‌ها این فرصت را می‌دهد که در زمینه‌های متفاوتی کسب تجربه کنند و حالا تجربیات من در حال توسعه یافتن است. به دلیل اینکه کار را از روی علاقه‌ی شخصی انجام می‌دادم و همچنان هم ادامه می‌دهم، مجبور بودم و هستم که بیشتر از یک زندگی معمولی تلاش کنم و زمان بیشتری را بگذارم.

در این میان، به دلیل اینکه اهل نوشتن هستم با خودم قرار گذاشتم که این تجربیات را تا آنجا که بتوانم بنویسم. همیشه سعی کرده‌ام بدون غرض بنویسم؛ امیدوارم این اتفاق بیفتد. خیلی از افراد تمایل ندارند که نام و ملیتشان بیان شود، پس برخی از افراد دارای مشخصات ساختگی هستند. این یک داستان و روایت واقعی است و البته اولین داستان و آخرین آن نیست.

آن روز در خیابان دیدمش. قرارمان در کافه مایته بود، یکی از پاتوق‌های من است. زن جوان کافه‌دار حتی می‌داند چه چیزی دوست دارم. نشستم تا میریام آمد.

میریام را بار اول وقتی در فاز صفر بود دیدم. آن زمان من برای آموزش به کودکان به فاز صفر در ACCEM می‌رفتم؛ ساختمان چهارطبقه‌ای که قبلاً هتل بوده و توسط ACCEM برای پذیرش و ورود در یکی از نقاط مهم و کلیدی اسپانیا خریداری شده است.

(بخش پذیرش پناهندگان در اسپانیا به “فاز صفر” معروف است. در این فاز، افراد متقاضی باید منتظر باشند تا جایی برای زندگی مستقل به آن‌ها داده شود. در کشورهای دیگر به کمپ معروف است و به لحاظ موقعیت مالی سازمان پذیرش‌دهنده، شرایط متفاوت است. در اسپانیا پذیرش‌ها توسط ان‌جی‌اوهای رسمی و قدرتمند انجام می‌شود و دو تا از آن‌ها ACCEM و CRUZ ROJA (یا همان صلیب سرخ) است.

از آنجا که آنجا معلم بودم، همه مرا تیچر(معلم) صدا می‌زنند. حتی حرف اضافه‌ی اسپانیایی را به کلمه‌ی تیچر می‌چسبانند و لغتی جدید ارائه می‌کنند: لا تیچر (La Teacher).

هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتیم. برایم گفت که چند روز پیش توانسته است یک جای موقت برای سکونت پیدا کند و هنوز بیکار است.

زن جوانی از خاورمیانه بود، تحصیلات آکادمیک داشت، در کشورش مترجم بوده و به من گفته بود که در کشورش به دلیل فعالیت‌هایش مورد آزار و اذیت قرار گرفته. همزمان با او، یک آقا وکیل و دادخواه و دو خانم معلم دیگر هم حضور داشتند. هرکدام داستان‌های خودشان را داشتند.

در اسپانیا زنان تنها و مادران مجرد را نزد مؤسسه‌ای به نام Columbares می‌فرستند. (البته این مؤسسه در استان‌های اندلس، والنسیا و مورسیا فعالیت دارد.) وظیفه‌ی این مؤسسه حمایت از زنان است، در بخش‌های مختلف: زنان تحت خشونت خانواده، تحت خشونت جنسی، زنان مهاجر تنها، زنان مهاجر با فرزندان و مادران تنها و …

بیشتر کارمندان بخش حمایت بین‌الملل زنان است. برنامه‌ی حمایت بین‌الملل همان برنامه‌ای است که ویژه‌ی زنان مهاجر است. این برنامه پس از جنگ اوکراین دارای بودجه‌ی بیشتری از طرف سازمان‌های جهانی و امور پناهندگان شده و قطعاً باید تسهیلاتی درخور توجه به مهاجران اوکراینی داده شود. به این دلیل این جمله را نوشتم که بگویم رویکرد سازمان‌های غربی برای مهاجران اوکراینی کاملاً متفاوت بود.

می‌گویم: «برایم بگو چه اتفاقی افتاده. تو همیشه می‌ترسیدی و می‌گفتی اگر چیزی بگویم، اتاقم را از دست می‌دهم. حالا که دیگر تحت حمایت جایی نیستی؟»

سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «کاش به حرف شما گوش کرده بودم. شما همیشه می‌گفتید که برای کمترین حقوقت در اینجا هم باید بجنگی! اما من فکر می‌کردم….»

سکوت می‌کند اما پر از خشم و ناراحتی است. من این نگاه پر از غم را در چشم مادران مهاجر نگران نیز زیاد دیده بودم؛ مادرانی که می‌گفتند: «اگر مهلتمان تمام شود، چه‌کار کنیم؟»

میریام می‌گوید: «مهلت ۱۸ ماهه‌ی من تمام بود(در اسپانیا برای درخواست کنندگان حمایت بین المللی یا همان پناهندگی ، پس از محرز شدن شرایط اولیه ۱۸ ماه کمک هزینه و محل اقامت می دهند و پس از ۱۸ ماه فرد باید از آن مکان برود و هیچ کمکیب به او تعلق نمی گیرد)  و من هنوز کار پیدا نکرده بودم و جایی را هم نداشتم که بروم. یکی از دوستانم به من گفته بود که قرار است به مسافرت برود و می‌تواند به‌صورت موقت اتاقش را یک ماه به من بسپارد. اما من برای دو سه روز باز بدون جا بودم. مددکاران اجتماعی مؤسسه مرتب به من پیام می‌دادند که برای رفتنم چه برنامه‌ای دارم و من به آن‌ها می‌گفتم که هنوز جایی پیدا نکرده‌ام و هر روز برای پیدا کردن کار به همه‌جا می‌روم. اما آن‌ها هیچ اهمیتی ندادند…تا بالاخره دو سه روز مانده به روز آخر، یکی از مددکاران به خانه‌ی ما آمد. نوریا  به من گفت که باید اتاق را تمیز تحویل بدهم و بروم. به او گفتم من هنوز جایی پیدا نکرده‌ام. گفت: تو این دوستان زیادی اینجا داری. گفتم: آیا به نظر تو برای زندگی طولانی‌مدت می‌توان در خانه‌ی دوست ماند؟ گفت: مگر نگفتی قرار است یک ماه در خانه‌ی یکی از آن‌ها باشی؟ آن‌ها جوری صحبت می‌کردند که انگار می‌خواهند دروغ مرا به من خاطرنشان کنند. گفتم: اما تا چند روز من بدون مکان هستم. دوست من چند روز دیگر می رود. آیا اگر من در روز مشخص نروم، وسایل مرا بیرون می‌ریزید؟ با قاطعیت گفت: بله. چون باید نفر بعدی جایگزین اتاق تو شود.

گفتم: اما یک روز تعطیل است. گفت: اگر جایی نداری، تماس می‌گیریم به موسسه Jesús Abandonado و تو را به آنجا می‌فرستیم. برایم فقط یک چیز تعجب داشت که موسسه‌ای که با شعار حمایت از حقوق زنان باید برای زنان کار کند، چطور حاضر است برای دو یا سه شب یک زن نسبتاً جوان را رها کند. موسسه‌ی خسوس ابوندونادو یک خیریه‌ی مذهبی برای غذا دادن به فقرا، کارتن‌خواب‌ها، افراد خیابان‌گرد و بی‌خانواده‌ها می‌باشد و شب‌ها فقط یک جای خواب به آن‌هایی که مکان ندارند می‌دهد و روزها غذای گرم به گرسنگان. فدریکو، یکی از شاگردانم که در ونزوئلا آشپز بود، به‌صورت داوطلبانه در آشپزخانه‌ی این موسسه آشپزی می‌کرد و قبلاً برایم گفته بود.

پرسیدم: تو قبول کردی بروی؟

گفت: نه. من اصرار کردم برایم کار پیدا کنند. اما آن‌ها آن‌قدر پیشنهادهای بی‌ربط و مسخره دادند که دیگر فقط یک کلمه‌ی تشکر و گاهی یک استیکر برایشان می‌فرستادم:

«چرا آدم‌های اینجا فکر می‌کنند ما احمق و نفهمیم؟ من تسلطم بر زبان انگلیسی که عالی است و زبان خودم هم عربی است و در حال حاضر در حال یادگیری اسپانیایی هم هستم. بارها به آن‌ها گفته بودم که من برای همه‌ی مشاغل درخواست داده‌ام و همه‌جا رفته‌ام. اما جوری برخورد می‌کنند که انگار من از هیچ چیزی سر درنمی‌آورم. چرا فکر می‌کنند ما هیچ چیزی نمی‌فهمیم؟ آن‌ها افراد جوان و بی‌تجربه‌ای هستند، مدیریت بحران بلد نیستند، یکی از میلیون مصائب ما را در خاورمیانه ندارند، اما فکر می‌کنند در دنیا فقط این‌ها انسانیت دارند و به تمام بندهای قوانین حقوق بشر احترام می‌گذارند؛ درحالی‌که توهین‌ها و بی‌احترامی‌هایشان و زاویه‌ی دید از بالایی که به ما دارند، گویای همه‌چیز است.»

کاملاً راست می‌گفت. میریام تنها زنی نبود که از آن موسسه‌ی به‌اصطلاح حامی زنان گله‌مند بود. من حتی زنان اوکراینی را دیده بودم که گله داشتند و می‌گفتند به ما بی‌احترامی می‌کنند.

گفتم: خب در نهایت چی شد؟ آیا تو خارج شدی؟

گفت: بله و درست روز اول ماه از یک شماره‌ی جدید ولی به نام columbares پیام آمد و اول صبح بخیر گفت. من در حال بستن وسایلم بودم… کمی بعد پیام داد که آیا خارج شدی؟ و باز پیام… وقتی پیام‌ها را به هم‌خانه‌ای‌هایم نشان دادم، مرسده خانم ۶۰ ساله‌ی کلمبیایی به من گفت: چطور که آن‌ها حتی برای مریض شدن و نیاز به اورژانس در این روز هیچ راهکاری ندارند ولی حالا برای بیرون کردن یکی آماده و حاضر است، یک شماره فعال است و پیام می‌فرستد؟

پر از بغض بودم. هم خانه‌ای هام به من گفتند: نرو، شب همین‌جا بمان. گفتم: قطعاً فردا صبح یکی برای بازرسی می‌آید. گفتند: خب صبح زود برو. گفتم: من بیرون می‌روم. اگر این دو شب را در خیابان دوام آوردم، روزی برایشان خواهم نوشت یا بالاخره یکی صدای مرا خواهد شنید.

-راستی تیچر شما خبرنگار هم بودید؟ درسته؟

گفتم: نه خیلی، ولی گاهی می‌نویسم.

میریام چشمانش پر از اشک شد و گفت: در مورد من بنویسید و برای دوستان خبرنگارتان بفرستید. من خودم توان نوشتن برای خودم را ندارم. از طرفی نمی‌خواهم خانواده‌ام را نگران کنم. گویا ما این شناسه‌ی خاورمیانه‌ای را همه‌جا با خودمان حمل می‌کنیم. راست می گفت. برخی از کارمندان اینموسسات توان پذیرش غریبه ها را ندارند و نمی دانم چرا در چنین مکان هایی کار می کنند.

به او گفتم: میریام سعی نکن که گریه نکنی. گریه کن، گریه کردن هیچ اشکالی ندارد. من هم خیلی گریه کرده‌ام. می‌توانی از اسکار بپرسی، من یک استاد نژادپرست داشتم که در هر جمله‌اش یک توهین نژادپرستانه بود. اما در نهایت من گذر کردم. متأسفانه آدم‌ها تمایل دارند خود را فرهیخته، کامل و منجی جلوه بدهند اما در نهایت از غریبه‌ها خوششان نمی‌آید. نمی‌دانند خودشان هم قرن‌ها پیش مهاجر بوده‌اند. پس گریه کن. میریام ناگهان زد زیر گریه و گفت: خیلی ترسناک بود آن دو شب، اما گذشت.

در آغوش گرفتمش، های‌های گریه کرد، می‌لرزید. انگار ترس رهاشدگی در آن دو شب هنوز در تنش بود. میریام حالا قرار است دنبال کار بگردد. آهسته در گوشش گفتم: “أنتِ تستطیعین”. محکم‌تر مرا فشار داد و گفت: یادم نمی‌رود همیشه به بچه‌ها یاد می‌دادی تو می‌توانی و you can را همیشه برایشان می‌نوشتی. سرش را بوسیدم. حالا خودم هم گریه می‌کردم. چه غریبانه، آشنای همیم. درد مشترک جغرافیا و دنیای جدید مهاجرت.

دسامبر۲۰۲۴.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.