جنگ پیشهی گرینگوهاست! از تهران تا کاراکاس! از دونباس تا خارطوم!
شعری از بهرام رمضانیفر

در جهانی که سپیدترینِ شکنجه ها را با طلایی ترینِ دینامیت ها می آرایند،
سیاهیِ نفت رنگ تشخص است؛
برای آنان که به وال استریت نماز می گذارند!
□
کامیلا می گرید
از آن روی که خورشید
در آسمان کاراکاس نمی رقصد!
و “آوه ماریا”
وردی است بی حاصل!
تنها بر ظالمان ظاهر می شود
مادر مقدس،
اگر که ظاهر شود!
یشوعای او گویا که یک گرینگوست
و لاتین ها سهم شان فقر است و بی اعتنایی!

□
اشک هایت را حرام مکن خواهرکم!
پطرس کلیدهای ملکوت را به لوسیفر بخشیده است!
زمستان های جهنمی مان را بمب افکن های B-2 گرما می بخشند…
می خواهم به جای تو بگریم خواهرکم
چرا که تو برای اشک ریختن هنوز بسیار جوانی!
بگذار بگریم بر تنهاییِ یشوعا بر صلیب،
آنگاه که پاسخی به لما سبقتنی نشنید.
بگذار بگریم بر رنج مریم،
آنگاه که سربازان روم فرزندش را تازیانه می زدند؛
و پدر ظالم در سکوت، با لذت و شعف نظاره می کرد!
بگذار بگریم بر درد مظلومین
آنگاه که پاسخ ایمان شان،
فقط و فقط؛
مغضوب شدن بود.
بگذار بگریم،
برای اولین و آخرین بار؛
برای سوختن ژاندارک در آتش!
بر تجلی حماقت در جامه ی قدسیت!
بر مرگ خداوند!
بر گریه های راحیل در آشویتس!
و بر خشم کوری که نفی محبت است!
□
آه کامیلا!
خواهرک پاک و ساده دل من!
جنگ پیشه ی گرینگوهاست!
از تهران تا کاراکاس!
از دونباس تا خارطوم!
از شرق تا جنوب
پیشه ای که پایانش،
غروبِ شمال است!
□
مگذار غم،
قلب شریف ات را در هم شکند خواهرکم؛
هر آن دم که موشکی کور بر قایقی بی پناه فرود می آید،
بدان که وجدان خفته ای بیدار می شود!
رنگِ ویتنام می گیرد!
به گرفتن هر زندگی،
وزارتِ ننگ آخرین جنگ ها را نفس می کشد.

□
دختر معبد!
چه ساده دلانه دعایم می کنی!
هم من و هم دشمنان ات را!
نه کامیلا!
دخترک خوبروی معبد!
نمی توانم بپذیرم،
ریاکاری خدایی را؛
که فقر را برای جنوب و ثروت را،
برای یانکی ها می خواهد!
زخم های قلب ام؛
بیش از سهم منصفانه ی هر ایمانداری است!
وزنِ صلیبِ جنوب،
تمامِ عیاشی های شمال است!
زیر بار نخواهم رفت!
تا باز،
برای دو هزار سال دیگر،
با نام خداوندمان؛
تجارت کنند.
مگر نه آنکه یشوعا،
یاور ستمدیدگان و خصم جباران بود؟!
لعنت ابدی بر من!
اگر جز از آتش سخن بگویم!


شعری به غایت انسانی
روایتی از انسانهای هم سرنوشت