روایت جنگ از درون: اینجا خانه و زندگی ماست که آرزوی نابودیش را می‌کنید

ژیلا بنی‌یعقوب*

کانون زنان ایرانی

دیروز حوالی غروب پنجمین روز جنگ در خیابان ولی عصر تهران دقایقی طولانی راه رفتم.جایی که هرسال بیشتر غروب‌های اسفند در آن قدم می‌زدم و شور و شوق مردم را تماشا می‌کردم؛ دستفروش‌هایی که تعدادشان در این ماه بیشتر می‌شد؛ مخصوصا زنان.سعی می‌کردم بیشتر از فروشندگان زن خرید کنم؛ حتی برخی‌شان از شهرهای دوردست به تهران آمده بودند که در هفته‌های منتهی به نوروز محصولاتشان را بفروشند؛ زنی که از بیرجند آمده بود و آلوهای خوشرنگ و خشک شده و قره قورت پفکی؛ شوید و نعناع خشک می‌فروخت؛ دخترجوانی که برای شالهای گلدوزی شده‌اش تبلیغ می‌کرد که با این قیمت هیچ جا پیدا نمی‌کنید؛ حتی برخی از همین حالا فروش لوازم هفت سین را شروع کرده بودند؛  تخم‌مرغ‌هایی که رویش را نقاشی کرده بودند؛ روبالشی و رومیزهایی که خودشان دوخته بودند….صدای مردان و زنان فروشنده با صحبت‌های خریداران در هم می‌پیچید؛ با هم شوخی می‌کردند؛ تخفیف می‌گرفتند:«به شادی استفاده کنید.»را بارها می‌شنیدی.
اما دیروز در پنجمین روز جنگ؛ سیزدهم اسفندماه، خیابان بزرگ ولی عصر تهران سوت و‌کور بود؛ آنقدر سوت و کور که انگار غبار غصه را بر سر و رویم می‌پاشید؛ هیچ دستفروشی نبود، مغازه‌ها تک و توک باز بودند و تقریبا همه بی‌مشتری.

آنچه حالا می‌دیدم بارها در ذهنم با تصاویر و تجربه‌های روزهای مشابه ماه اسفند سال‌های پیش گره می‌خوردند اما به هم نمی‌رسیدند.

اصلا این روزها هرجا هرچه چشم می‌گردانم شهری را که قبلا می‌شناختم پیدا نمی‌کنم.

بغض داشت خفه‌ام می‌کرد…کجا رفت آن اسفندماه پر شور و انرژی ما…کجا هستند همه آن دستفروش‌هایی که همه امیدشان به فروش شب عید بود؟ حالا اقتصاد و معیشت دشوارشان در زیر سایه جنگ چقدر سخت تر شده است…به فروشگاه رفاه رسیدم؛ چیزی لازم نداشتم اما داخل شدم…قفسه‌ها پراز اجناس مختلف بود؛ روغن، برنج، حبوبات، رب و ماکارونی و انواع مرباها، گوشت و مرغ و ….اما دو سه نفر بیشتر در فروشگاه نبودند.
فروشندگان غرفه‌ها با غمی در چهره همین چند مشتری را نگاه می‌کردند. تصمیم گرفتم خرید کوچکی بکنم که غم دلشان سرریز شد…می‌گفتند:«انگار بیشتر مردم از تهران رفتند…جنگ زندگی‌مون رو تا کجا نابود می‌کنه؟ به نظرت جنگ کی تموم می‌شه؟»
( بسیاری از غرفه‌های فروشگاه بزرگ رفاه به مردم اجاره داده می‌شود تا محصولات خود را بفروشند)
دیگر اشک در چشمانم حلقه زده بود که فروشنده سرش را پایین انداخت …احساس تنگی نفس می‌کردم؛از فروشگاه بیرون زدم و تندتر راه رفتم.هی تندتر و تندتر. انگار سرعت راه رفتن که بیشتر  می‌شد آرام‌ می‌شدم.
حالا به میدان … رسیده‌ام: تعدادی از مردم با پرچم‌های سه رنگ ایران در دست شعار مرگ بر اسراییل و مرگ بر آمریکا می‌گفتند…در گوشه‌ای نشستم و نگاه‌شان کردم، حالا می‌گفتند: مرگ بر وطن فروش خائن…
بیشتر شان محجبه و با چادر بودند؛ اما چند دختر جوان بی‌حجاب  و یا کم حجاب در میان شان با شور زیاد فریاد می‌زدند: «مرگ بر اسرائیل».دختری جوان با موهای بلند و بدون حجاب پرچمی بزرگ به دست  تند و تند از این سو به آن سوی میدان می‌رفت.
در گوشه‌ای از میدان  روی نیمکتی  نشستم و نگاه‌شان کردم.
با خودم گفتم که اینجا خانه و زندگی ماست؛ چرا کسانی آرزوی ویرانی ‌اش را می‌کنند؟

تهران-چهاردهم اسفند یک‌هزار و چهارصد و چهار

*زندانی سیاسی سابق که توسط دادگاه‌های انقلاب به‌مدت سی سال از روزنامه‌نگاری ممنوع‌الکار شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.