زنان افغانستان میان رنج، تابآوری و امید
کامله افضلی
گاهی شبها به کتابهایم نگاه میکنم؛ به کتابهایی که روزی برای من پنجرهای بودند که میتوانستم روشنی فردا را ببینم، اما اکنون بیشتر شبیه یادگارهایی از جهانی دور به نظر میرسند. جهانی که در آن دختران میتوانستند رؤیا داشته باشند، برای آینده برنامهریزی کنند و باور کنند که تلاش و دانش میتواند سرنوشتشان را تغییر دهد. امروز اما بسیاری از دختران افغانستان در برابر درهایی ایستادهاند که نه به روی یک ساختمان، بلکه به روی آیندهشان بسته شده است.
زن بودن در افغانستان امروز، شبیه راه رفتن در باغی است که هر روز دیوارهای بلندتری دور آن کشیده میشود، دیوارهایی که فقط حرکت را محدود نمیکنند؛ بلکه افق دید را نیز کوچکتر میسازند. دخترانی که روزی خود را در لباس پزشک، استاد دانشگاه، خبرنگار، نویسنده یا قاضی تصور میکردند، اکنون ناچارند ساعتهای طولانی را در خانههایی سپری کنند که برای بسیاری از آنان به زندانی خاموش تبدیل شده است.
محرومیت از آموزش، فقط محرومیت از رفتن به مکتب یا دانشگاه نیست. آموزش چیزی فراتر از خواندن و نوشتن است؛ آموزش به انسان قدرت انتخاب میدهد، اعتمادبهنفس میبخشد و او را قادر میسازد تا برای زندگی خود تصمیم بگیرد. هنگامی که دختری از آموزش محروم میشود، تنها یک دانشآموز از کلاس درس حذف نمیشود؛ بخشی از آینده یک جامعه از میان میرود. هر دختری که از تحصیل بازمیماند، میتواند پزشکی باشد که هرگز بیمارانش را درمان نخواهد کرد، معلمی باشد که هرگز شاگردانش را آموزش نخواهد داد و پژوهشگری باشد که هرگز دانشی تازه به جهان نخواهد افزود.
اما درد زنان افغانستان تنها به آموزش محدود نمیشود. محدود شدن فرصتهای شغلی و حضور اجتماعی، بسیاری از زنان را از استقلال اقتصادی و نقشآفرینی در جامعه محروم کرده است. برای بسیاری از زنان، کار فقط وسیلهای برای کسب درآمد نبود؛ کار بخشی از هویت آنان بود. آنان از طریق کار احساس مفید بودن میکردند، در ساختن جامعه سهم داشتند و برای فرزندانشان الگویی از توانایی و استقلال بودند. حذف زنان از عرصه عمومی، در حقیقت حذف بخشی از ظرفیت انسانی جامعه است.
پیامد این محدودیتها تنها در اقتصاد یا آموزش دیده نمیشود؛ بلکه در روح و روان نسل جوان نیز ریشه دوانده است. دخترانی که روزی با امید از آینده سخن میگفتند، اکنون بیش از هر زمان دیگری با اضطراب، ناامیدی و احساس بیسرانجامی روبهرو هستند. بسیاری از آنان احساس میکنند که هویتشان در حال فراموش شدن است. گویی جامعه به آنان میگوید که رؤیاهایتان اهمیت ندارد، تواناییهایتان دیده نمیشود و حضورتان ضرورتی ندارد. این پیام، شاید از هر محدودیت دیگری دردناکتر باشد. در چنین شرایطی، کودکهمسری و ازدواجهای اجباری نیز به یکی از تلخترین واقعیتهای زندگی برخی دختران تبدیل شده است. دختری که باید در کلاس درس بنشیند و برای آیندهاش برنامهریزی کند، ناگهان خود را در مسئولیتهایی میبیند که نه آمادگی آن را دارد و نه انتخابش کرده است. کودکی که باید دوران رشد و شناخت خود را سپری کند، ناچار میشود بار سنگین بزرگسالی را بر دوش بکشد. این تنها از دست رفتن چند سال از زندگی نیست؛ گاه از دست رفتن یک عمر فرصت و امکان است.
در کنار این همه، محدودیتهای مربوط به پوشش و کنترل روزافزون بر زندگی روزمره زنان، احساس ناامنی و نگرانی را در جامعه گسترش داده است. وقتی یک زن برای حضور در جامعه ناچار باشد مدام نگران قضاوت، بازخواست یا حتی بازداشت باشد، آزادی به مفهومی دور و دستنیافتنی تبدیل میشود. زنانی که تنها برای انجام کارهای روزمره از خانه خارج میشوند، گاهی باید باری از ترس و نگرانی را نیز همراه خود حمل کنند؛ ترسی که آرامآرام به بخشی از زندگی عادی تبدیل میشود.
رویدادهای اخیر در هرات و برخورد با زنان به بهانه رعایت نکردن قوانین پوشش، بار دیگر نشان داد که مسئله زنان افغانستان تنها به آموزش و اشتغال محدود نیست؛ بلکه به حق حضور، حق انتخاب و حق برخورداری از کرامت انسانی نیز گره خورده است. واکنش گسترده مردم به این حوادث نشان داد که جامعه افغانستان هنوز نسبت به سرنوشت زنان بیتفاوت نشده است. در میان همه این تاریکیها، همین حساسیت اجتماعی روزنهای از امید به شمار میرود. از سوی دیگر، فقر و وابستگی اقتصادی نیز آسیبپذیری زنان را افزایش داده است. زنی که از فرصت کار محروم میشود، بیش از پیش به دیگران وابسته میگردد و همین وابستگی میتواند زمینهساز انواع آسیبهای اجتماعی و خانوادگی شود. توسعه اقتصادی بدون مشارکت زنان، شبیه پرواز پرندهای با یک بال است؛ نه پایدار است و نه امکان اوج گرفتن دارد.
واقعیت این است که مسئله زنان افغانستان، صرفاً مسئله زنان نیست. این مسئله، مسئله آینده افغانستان است. هیچ جامعهای نمیتواند نیمی از جمعیت خود را از آموزش، فرهنگ، اقتصاد و سیاست کنار بگذارد و همچنان امیدوار به توسعه و پیشرفت باشد. حذف زنان از عرصههای مختلف، در حقیقت محروم کردن کل جامعه از استعدادها، تواناییها و ظرفیتهای انسانی آن است. با این حال، اگر چیزی در سالهای اخیر بیش از هر چیز توجه مرا جلب کرده باشد، قدرت شگفتانگیز مقاومت زنان افغانستان است. در سرزمینی که بسیاری از درها بسته شدهاند، زنان همچنان راههایی برای ادامه دادن پیدا میکنند. برخی در خانهها به آموزش ادامه میدهند، برخی کتاب میخوانند، برخی مینویسند، برخی آموزش میدهند و برخی تنها با زنده نگه داشتن رؤیاهایشان مقاومت میکنند.
شاید بزرگترین اشتباه این باشد که زنان افغانستان را فقط قربانی ببینیم. آنان قربانیاند، اما فقط قربانی نیستند. آنان در عین رنج، حامل امید نیز هستند؛ در عین محدودیت، خلاقیت را حفظ کردهاند؛ و در عین فشار، هنوز برای حفظ هویت و کرامت خود ایستادهاند. من به آیندهای فکر میکنم که در آن، دختران افغانستان بار دیگر بدون ترس وارد مکتب شوند، در دانشگاهها بنشینند، در بیمارستانها طبابت کنند، در رسانهها سخن بگویند و در ساختن کشورشان سهم داشته باشند. شاید آن روز هنوز دور به نظر برسد، اما تاریخ بارها نشان داده است که هیچ دیواری تا ابد پابرجا نمیماند. زنان افغانستان امروز در سختترین روزهای تاریخ معاصر خود زندگی میکنند؛ اما همانگونه که بذر در تاریکی خاک جوانه میزند، امید نیز گاهی در دل دشوارترین شرایط رشد میکند. و من باور دارم روزی خواهد رسید که دختران این سرزمین، نه برای حق آموختن و زیستن، بلکه برای تحقق رؤیاهایشان مبارزه کنند. آن روز، پیروزی تنها متعلق به زنان نخواهد بود؛ پیروزی افغانستان خواهد بود.
منبع: گروه مطالعات افغانستان، کانال تلگرامی انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات

