شهرنوش پارسی‌پور؛نویسنده‌ای که کارگری کرد، در فقر رفت و به وطن پشت نکرد

خانم پارسی‌پور نه فقط در آن‌چه روایت می‌کرد، بلکه در این‌که آن را چگونه روایت می‌کرد هم «زن» بود.

سپیده جدیری

کانون زنان ایرانی

در رثای خانم نویسنده

مهدخت در کنار رودخانه خودش را کاشته بود، در پاییز، تمام آن پاییز را ناله می‌کرد. پاهایش در گِل آرام آرام یخ می‌زد. باران‌های سرد پاییزی تمام لباس‌هایش را پاره کرد. لخت مانده بود با شندره‌ای. ابتدا می‌لرزید تا زمستان شروع بشود. زمستان به تمامی یخ زد. چشم‌هایش باز مانده بود و تمام مدت آب را نگاه می‌کرد. آب جاری بود. بهار، با اولین رگبار، یخ در تنش شکست. دانست که جوانه‌های کوچکی از انگشت‌هایش می‌رویَد…[۱]
کتابش ممنوعه بود و دست به دست می‌گشت تا یک کپی‌اش هم به من رسید. وقتی شروع به خواندن کردم، آن‌چه را مقابل چشم‌هایم می‌دیدم، باور نمی‌کردم. فرم داستان مثل تمام آن‌چه در بخش به بخش آن روایت می‌شد، شکل معجزه بود؛ شکل اتفاقی که فقط یک بار می‌تواند بیفتد. این ماجرا مربوط به قریب به سی سال پیش است و من هنوز هیجان لحظات ورق زدن داستان را به یاد دارم و این‌که چطور یک‌بند خواندمش و زمین نگذاشتم.
هیچ تعریفی برای آن‌چه در مقابلم بود، در ذهن نداشتم چون شبیه هیچ یک از چیزهایی که تا آن زمان به‌عنوان شعر یا داستان و رمان خوانده بودم، به نظر نمی‌رسید، تا سال‌ها بعد حین خواندن ترجمه‌ای از «خنده‌ی مدوسا»ی هلن سیکسو در تعریف آن‌چه «نوشتار زنانه»اش می‌خواند، رسیدم به آنجا که سیکسو از «تولید فرم‌ها» به‌عنوان «یک فعالیت ناگزیر زیباشناختی» حرف می‌زد و از «اَشکالی بسیار زیباتر از اَشکالی که در چارچوب‌ها و قواعد محصورند[۲]» و یا به بیان بهتر، از در هم شکستنِ دلیرانه‌ی ساختاری که تا به آن تاریخ، به‌عنوان ادبیات به ما تحمیل شده و بر هر‌ آن‌چه دیگر خط بطلان کشیده بود. این تعریف، معمایی را که تا سال‌ها پس از خواندن «زنان بدون مردان»، ذهنم را درگیر کرده بود حل کرد، دوباره برگشتم و دیدم که خانم پارسی‌پور نه فقط در آن‌چه روایت می‌کرد، بلکه در این‌که آن را چگونه روایت می‌کرد هم چقدر «زن» است؛ زن از آن منظرِ ذهن پراکنده و در دام نظمِ موجود نیفتادنش، از منظر جزئی‌نگری‌هایی که فقط از یک زن برمی‌آید، زن از منظر کابوس‌های زنانه‌: بعد مشتری آمد. مردی بود که سر نداشت. زرین کلاه حتی جرات جیغ زدن نداشت. مشتریِ بی سر کارش را کرده و رفته بود. از آن روز تمام مشتری‌ها بی سر بودند…[۳] و در نهایت، رویای زنانه‌ای که به تحقق می‌پیوندد: زرین کلاه با باغبان مهربان ازدواج کرد. حامله شد. یک نیلوفر زایید… دست شوهرش را گرفت. با هم رفتند روی نیلوفر نشستند. نیلوفر گلبرگ‌هایش را به دور آنها پیچید. دود شدند و به آسمان رفتند.[۴]
می‌گویند امشب او را از دست داده‌ایم، نمی‌دانم چه بگویم. آخرین تماسم با خانم نویسنده، چهار ماه و اندی پیش برای تبریک گفتن بابت نامزدیِ ترجمه‌‎ای از همین کتاب محبوبم برای جوایز بوکر بود. چند سال پیش با خبر شده بودیم که در فقر روزگار می‌گذراند و اعلام عمومی کردیم برای جمع‌آوری کمک. این شده بود زندگی بزرگ‌ترین نویسنده‌ی زن ایرانی، چون اهل «پروژه» گرفتن نبود. با تمام رنجی که در زندان‌های ایران و دست بر قضا بابت نوشتن همین کتابِ زیبا کشیده بود، نه خودفروخته شد و نه میهن‌فروش. تا زمانی که می‌توانست، علاوه بر نویسندگی، در رستوران‌های آمریکا کارگری کرده بود تا دوران کهنسالی که دیگر بدنش نکشید و در گوشه‌ی اتاقی فقیرانه زیست تا امشب که رفت. نمی‌دانم چه بگویم. علیه تجاوز به ایران صحبت کرده بود و همین روزهای اخیر، در دفاع از تیم ملی هم. نمی‌دانم چه بگویم جز این‌که واقعا این‌گونه زیستن در تنهایی، غربت و فقر حقش نبود. در مورد او دیگر دیر شده اما کاش بر انسان‌های ارزشمندی نظیر او ارج بیشتری نهاده شود و قدر دانسته شوند.
فکر می‌کنم جا دارد که فقدانش را به ایران، به یک ایران، تسلیت بگویم.

[۱]کتاب «زنان بدون مردان»، شهرنوش پارسی‌پور، مهدخت، ص ۵۲.
[۲] خنده‌ی مدوسا، هلن سیکسو، برگردان: محمدرضا فرزاد، وبسایت آنتی‌مانتال.

[۳] کتاب «زنان بدون مردان»، شهرنوش پارسی‌پور، زرین کلاه، ص ۳۲.
[۴] همان، ص ۵۶.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.