مبارزه باید در خدمتِ ساختن باشد نه هدف غائی
روایت جنگ
رها ثابت سروستانی*
کانون زنان ایرانی
امروز ایران در شرایطی قرار دارد که جنگ، حتی اگر مستقیماً در همه نقاط کشور حضور نداشته باشد، به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است. دغدغه جنگ و ناامنی دیگر تنها دغدغه ساکنان مناطق درگیر نیست؛ بلکه ذهن و زندگی ایرانیان، چه در داخل کشور و چه در خارج از آن را به خود مشغول کرده است.
ایرانیان داخل کشور از خلال تجربه مستقیم و مواجهه روزمره با پیامدهای این وضعیت سخن میگویند. در مقابل، ایرانیان خارج از کشور اغلب این شرایط را از دریچه نگرانی، احساس مسئولیت، اضطراب و فاصلهای که میان آنان و سرزمینشان ایجاد شده روایت میکنند. هر دو روایت واقعیاند، اما هیچیک به تنهایی تصویر کاملی از واقعیت ارائه نمیدهد.
پیچیدگی ماجرا از آنجا آغاز میشود که مسئله تنها به تجربههای شخصی محدود نیست. دیدگاههای سیاسی، اجتماعی، ایدئولوژیک و هویتی نیز در این روایتها حضور دارند و هر فرد از جایگاه خود به تفسیر آنچه رخ میدهد میپردازد. در نتیجه با مجموعهای گسترده از روایتها و تحلیلها روبهرو هستیم که گاه نهتنها با یکدیگر متفاوت، بلکه کاملاً متضادند.
شاید بزرگترین خطر امروز، نه تعدد روایتها، بلکه از دست دادن توانایی شنیدن یکدیگر باشد. در میان انبوه خبرها، تحلیلها و موضعگیریها، هر کس بیش از آنکه در پی فهم تجربه دیگری باشد، در تلاش است روایت خود را اثبات کند. حاصل این وضعیت نوعی سرگردانی جمعی است؛ وضعیتی که در آن تشخیص اولویتها و حتی نقاط اشتراک دشوارتر از همیشه شده است.
راستش را بخواهید، گاهی احساس میکنم دیگر نمیدانیم هدف مشترکمان چیست. فرقی نمیکند در داخل ایران باشیم یا خارج از آن، با هر گرایش فکری، رویکرد سیاسی یا تجربه زیستهای که داریم؛ پرسش اصلی این است که امروز تمرکز ما بر چیست؟ آیا هنوز انسان، زندگی و رنجی که در حال تجربه شدن است در مرکز توجه ما قرار دارد، یا در میان اختلافهای سیاسی و روایتهای متعارض، اصل مسئله را گم کردهایم؟
شاید مهمترین پرسش این روزها آن باشد که آیا اهداف ما همچنان معطوف به ساختن است یا بهتدریج در مبارزه خلاصه شده است. سالهاست بسیاری از ما درگیر مقاومت، اعتراض، نقد و مقابله با بحرانها بودهایم، اما کمتر از خود پرسیدهایم که در نهایت چه جامعهای را میخواهیم بسازیم.
نگرانی من زمانی بیشتر میشود که در میان انبوه مطالب و تحلیلهایی که هر روز میخوانم، نتوانم جهت و تمرکز اهداف را تشخیص دهم. نمیدانم آنچه گفته میشود و آنچه برایش تلاش میشود، در نهایت قرار است ما را به کجا برساند. اما در یک چیز تردیدی ندارم: اگر از محور سازندگی فاصله بگیریم و مبارزه را به تنها مرکز توجه خود تبدیل کنیم، حتی در صورت پیروزی نیز از بحران خارج نخواهیم شد.
مبارزه، هرچقدر ضروری و اجتنابناپذیر باشد، بهتنهایی نمیتواند آینده را بسازد. آنچه یک جامعه را از دل بحران عبور میدهد، فقط توانایی مقاومت نیست؛ بلکه توانایی ساختن است: ساختن اعتماد، نهادها، گفتوگو، همبستگی و تصویری مشترک از آینده.
به همین دلیل شاید امروز بیش از آنکه به این فکر کنیم با چه کسی اختلاف داریم، باید از خود بپرسیم چه چیزی را میخواهیم حفظ کنیم و چه چیزی را میخواهیم بسازیم. اگر پاسخ این پرسش روشن نباشد، مبارزه به چرخهای بیپایان تبدیل میشود و هر پیروزی میتواند مقدمه بحرانی تازه باشد.
شاید آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، بازگرداندن «سازندگی» به مرکز گفتوگوها و اهدافمان باشد؛ نه به معنای نادیده گرفتن بیعدالتیها و رنجها، بلکه به این معنا که همه تلاشها و مبارزات در نهایت باید به ساختن جامعهای انسانیتر، عادلانهتر و پایدارتر منتهی شوند. جامعهای که تنها به مبارزه بیندیشد، فرسوده خواهد شد؛ همانگونه که جامعهای که تنها به سازندگی فکر کند و چشم خود را بر بیعدالتی ببندد. شاید چالش اصلی امروز ما یافتن تعادلی میان این دو باشد؛ جایی که مبارزه در خدمت ساختن آینده قرار گیرد، نه اینکه خود به مقصد نهایی تبدیل شود.
*دکترای مطالعات زنان

