مجسمه های شما را در میدان شهر نصب کردند،حمید بداغی
زن با دو دخترش به شالیزار رفتند، روسری و پیراهن رنگی به تن داشتند.
مثل سه دسته گل رنگارنگ که باد آنها را به حرکت در میآورد خودنمایی میکردند.
پاچههای شلوار را بالا زدند و نشاکاری آغاز شد،
روسری رابه دور گردن محکم کرده بودند و دامن پیراهن را به دور کمر.
مردی با دوربین عکاسی به آنها نزدیک شد و چند بار عکس گرفت و آنها حتی سرشان را بلند نکردند تا مرد را ببینند.
مرد در مزرعههای مختلف میایستاد و عکس میگرفت. نشاکاری تمام شد و بعد از مدتی مزرعه پر از خوشههایی بود که باد سعی در خم کردن آنها داشت.
فصل درو آمد و رفت و زن و دخترانش باز هم همچنان رنگارنگ طبقهایی به دست گرفتند و پاک کردن برنج را آغاز کردند، مرد دوربین به دست دوباره پیدا شد و چند عکس گرفت.
فصل نشاکاری دوباره آغاز شد، و دستههای گل در مزرعه به همراه باد میرقصیدند، مرد خانه از راه رسید و فریاد زد: مجسمههای شما را در میدان شهر ساختهاند.
زن زالویی را از پایش جدا کرد و به کار مشغول شد.
مزرعه باز هم درو شد، و همچنان باد هر ساله خوشهها را به شوق درمیآورد.
مرد دوربین به دست دیگر پیدایش نشد.
روزی مرد به خانه آمد و گفت: مجسمههای شما را به خاک سپردند.
زن عرق پیشانیاش را با آستین پاک کرد، طبق را برداشت و مشغول پاک کردن برنج شد.
