در راه برگشت به خانه بودیم و قسمتی را پیاده آمدیم. مادرم هراس وحشتناکی ازطالبان دارد و هر بار آنها را حتی اگر از دور ببیند، لرزه به جانش می افتد و سر و صورت اش را عرق می زند. هر بار که به طالبی نزدیک می شدیم زیر لب دعایی می خواند و صلوات می فرستد، و به من تذکر می دهد که از مسیری دیگر برویم و به آنها نگاه نکنم. ولی چشمهایم دیگر به حضور آنها در هر گوشه شهر عادت کرده است و بیشتر تلاش می کنم از مسیری بروم که در چشم باشم. هر گاه به آنها نگاه می کنم، به چشمان شان زل می زنم و آنها چشم شان را از چشمان من برمی گردانند. بیشتر دلیل این کار را بر این می دانم که نمی خواهند با نگاه کردن به زنی خودشان را گناهکار کنند، زیرا زن را موجودی گناهکار می دانند و چشم در چشم شدن با آنها، ایمان شان را به خطر می اندازد. چند بار به این مورد بر خوردم و دیدم که در واقع ایمان شان را نشانه گرفتم و حضور و چشمان من برایم سلاح قوی محسوب می شود.
ادامه