حتماً اشتباهی شده، این شهر شهر من نیست

این روزها، میان آدم‌ها، انگار در دودی غلیظ راه می‌روم؛
دودی که نه از آتش، که از صداها برمی‌خیزد
صداهایی که گاه سهمگین‌تر از بمبِ بیگانه در گوشم می‌پیچد.

ادامه

تلخ‌تر از هر بمبی

سال پیش، دقایقی پس از تحویل سال یکهزار و چهارصد و چهار، برای دو نفر از نزدیک‌ترین دوستانم نوشتم:
«تنها تحویل سالی در زندگی ‌ام بود که بغض کردم و بی‌اختیار اشک ریختم، شاید چون من هم مثل خیلی‌های دیگر احساس می‌کنم امسال سال سختی برای ایران خواهد بود.

ادامه

نیمی از من در ایران مانده است

هر موشکی که بر ایران فرود می‌آمد، انگار قلبم را می‌زد. تنها کسی که با او درد دل می‌کردم، همسرم بود. به او گفتم: «چه خواهد شد؟ آمریکا ابرقدرت جهان است و اسرائیل هم در کنار آن؛ آخر این جنگ چه می‌شود؟»

ادامه

نابرابری در دل بحران

در پی حمله ارتش تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مخازن نفتی ، تهران یک شبانه‌روز را زیر لایه‌ای از دود و بارانِ نفتِ سوخته گذراند

ادامه

سوگواری دختری که دستان زحمتکش پدر را در آتش پالایشگاه‌ها می‌بیند

هر بار پدرم پس از نبودن‌های طولانی به خانه برمیگشت، بلا‌استثنا گدازه‌های آتش جوشکاری، چشم‌هایش را سوزانده بودند.

ادامه

مقاومت، خشونت و برابرسازی کاذب

در حقوق بین‌الملل، تمایز میان خشونتِ سلطه‌گر و مقاومتِ مردمی به‌روشنی به رسمیت شناخته شده است. مجمع عمومی سازمان ملل متحد در قطعنامه ۳۰۷۰ «مشروعیت مبارزه‌ی ملت‌ها تحت سلطه‌ی استعمار و اشغال خارجی، با استفاده از همه ابزارهای در دسترس، از جمله مبارزه‌ی مسلحانه» را تأیید می‌کند ( مجمع عمومی سازمان ملل, ۱۹۷۳).

ادامه

آن سوی دیوار جنگ: عشق و یک گیوه

امروز جمعه است، بیست و نهم اسفند یکهزار و چهارصد و چهار و بیست روز از آغاز جنگ گذشته. چند ساعت دیگر قرار است سال جدید را آغاز کنیم.

ادامه

روایت جنگ از درون: بوم…بوم! هر انفجار برای من دو چهره دارد

صدای هر بمب و انفجار در تهران برای من دو چهره دارد: «آوار و قربانیان آن» و «جنگ طلبان»: هر موشک که به زمین می‌خورد؛ صدای گوشخراش هر جنگنده را که می‌شنوم، چهره‌های افرادی که قبل از آغاز جنگ؛ خواستار حمله نظامی به ایران شده بودند، از جلو چشمانم رژه می‌رود.

ادامه

روایت جنگ از درون: تنها می‌خواستم روی خوش عشق را ببوسم

اول صدای فالش پرندگان را شنیدم، بعد صدای غرش گله‌ی جت‌های جنگی. مثل گله‌ی اژدها، آسمان را سیاهپوش کردند و من ابایی ندارم که بگویم تا مرز پکیدن رگ‌های شقیقه‌ام از ترس پیش رفتم.

ادامه