زندگی زیر سایه جنگ از من انسان دیگری ساخت

این روایت را در حالی می‌نویسم که درست یک هفته از آتش بس گذشته است. ساعت دو و پانزده دقیقه بامداد است و من در خانه خودمان در اتاق اعظم نشسته‌ام. قصه اینکه چطور به تهران و خانه بازگشتیم طولانی است، کمی حوصله کنید همه چیز را با جزییات در ادامه می‌خوانید.

ادامه

اما، ولی، با اینکه… “روایت‌هایی از آتش‌بس”

صبح روز آتش بس وقتی از خواب بیدار شدم، هرچه بیشتر هوشیار می‌شدم و بیشتر به درون خودم رجوع می‌کردم، کمتر واژه‌ای برای توصیف احساسم پیدا می‌کردم.

ادامه

خشونت جنگ امپریالیستی در ایران با هیچ خشونت دیگری قابل قیاس نیست

در تاریخ ۲۸ فوریه، دومین جنگ تجاوزکارانه و مغایر با قوانین بین‌المللی علیه ایران، توسط رژیم ترامپ و رژیم آپارتاید آغاز شد.

ادامه

فکر می‌کردید اگر اسمش را عوض کنید «عمو ترامپ»تان آنجا را نمی‌زند؟

سی‌وهشت روز از جنگ گذشته، تعطیلات عید تمام شده و چند روزی است سال کاری چهارصد و پنج رسما آغاز شده.

ادامه

سه بار گریه کرده‌ام! برای کسانی‌که فکرش را نمی‌کردم

هنوز از جنگ چیزی نفهمیده‌ام! هنوز برایم مثل خواب است، زمان‌هایی بوده که چه در تهران چه اصفهان از صدای وحشتناک بمب‌ها و موشک‌ها توی دلم خالی شده باشد…

ادامه

زندگی و بیماری در سایه‌ جنگ

نگران برادرم هستیم که در اتاق عمل چه وضعیتی دارد. پسر برادرم می‌گوید عمل در حال انجام است و مشکلی نیست اما بقیه عمل‌های بیمارستان لغو شده‌اند. خاطره‌ی خوشی از همزمانی بیماری و جنگ ندارم.

ادامه

محاصره ات را محاصره کن

آنچه در دل بسیاری از منازعات امروز سنگینی می‌کند، فقط خودِ جنگ نیست؛
بلکه تکرار الگویی است که بارها در جهان دیده‌ایم.

ادامه

ادای زندگی کردن را در می‌آوریم

راستش را بخواهید، امروز دیگر دلم نمی‌خواهد اخبار جنگ را پی‌گیری کنم. نه فقط استرسم را چند برابر می‌کند، بلکه این حس را هم دارم که هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد.

ادامه

آن‌سوی مرزها، این‌سوی درد: روایتِ فروپاشی و پیوند

در شهری آرام در شمال اروپا زندگی می‌کنم؛ شهری که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش این است که زمستان زودتر تمام شود، تا مردمش دوباره زیر نور آفتاب قدم بزنند و گرمای کم‌جانش را روی صورتشان حس کنند.

ادامه