مادر ،شعری از حمید بداغی
برای کودک خود قصه می گوید غمین مادر
که از دوری شویش مانده پر آشوب
ودرهرگفتهاش رنگ ملال و درد میپیچد
و سوزن گونهی گرداب
فشاری سخت بر قلب زن تنهای میدوزد
یک کودک سراپا رنج و تنهایی
به سوی روزن نوری که شاید مادرش باشد
زند فریاد
دوستت دارم
و در یک قصهی دیگر همان کودک
به دنبال پدر فریاد میدارد که:
دوستت دارم
در این قصه
در آن قصه
به هر قصه
نبود یک کسی محسوس
* * *
ره هموارو پاکیزه
طبیعت
جنگل وحشی
سراسر مهر با کودک
و راه خویشتن تا نور میپیمود
* * *
و در این قصهها آخر تبسم بر لب کودک نقش میبندد
زن در خود فرو رفته به رویایی و
کودک خواب
تو در خوابی پس از قصه، ولی
مادر به خود میپیچد و فریاد را در حنجره نابود میسازد
* * *
آبی پاک رقصی ملتهب میکرد
رقص صورت کودک به روی قطرهی لرزان
و زن با اولین پلکی که بر هم زد
برونش ریخت
روی گونهی کودک فرو لغزید
کودک خواب باران دید
حمید بداغی
