این‌جا خبری از کار زنان نیست

فاطمه علی‌اصغر

«زنان این جا فقط می‌خورند و می‌خوابند و پوسته‌های گندم را از حیاط‌های خود جمع می‌کنند. این فعالیت روزانهء آن‌هاست.» این‌ها را «رویا. ر»، ۲۶ ساله و ساکن منطقه آذرآباد در بزرگراه بعثت می‌گوید، بعد با صدای بلند می‌خندد. «خوب چکار کنند! شما بگویید؟»

می‌گویند وضعیت مالی بسیاری از خانواده‌های اینجا مناسب نیست. یعنی در این محله هیچ زنی کار نمی‌کند؟ مادر دختر، چادر مشکی‌اش را جا‌به‌جا می‌کند و می‌گوید: «نه! در آذر آباد که ما به آن می‌گوییم ترک آباد اگر زنان کار کنند، خیلی بد است. به نان بخور و نمیر می‌سازند، اما کار بی کار!»

روی خود را گرفته و این بار، خود جا‌به‌جا می‌شود، چهره‌اش مهربان و دوست داشتنی است اما پیر و شکسته. بعد به خانهء مخروطی شکل خود زل می‌زند که نمایش سیمان است و پنجره‌هایش زنگ زده و قرمز.

زمزمه می‌کند: «اینجا خبری از اشتغال زنان نیست. چکار کنند مثلا؟ شما بگویید؟ کارهایی نیست که در خانه انجام دهند. هیچ‌کس فعالیتی ندارد. این‌جا حتی از آرایشگاه زنانه هم خبری نیست! خودتان نگاه کنید. کسی را می‌بینید که فعالیتی داشته باشد؟»

گفته‌های این مادر و دختر، درد دل بیش‌تر زنان آذرآباد است. محله‌ای کوچک و مستطیلی‌شکل که ۷۰ خانوار بیش‌تر ندارد. بسیاری از آن‌ها هم در فقر دست و پا می‌زنند اما زن و مرد صبوری پیشه می‌کنند. دم بر نمی‌آورند. گویا از اعتراض، از درخواست و هر چیزی که منجر به بهبود وضعیت زندگی‌شان شود، خسته شده‌اند. هر روز بارها و بارها زنگ ساعت‌ها به صدا در می‌آید و سیلوی رو به روی محله، پوسته‌های گندم را بر سر و صورتشان می‌ریزد. همه عادت کرده‌اند. در میان محله‌ای که احتمال گرفتن سل و سرطان ریه به مرحمت وجود سیلوی ۱۲۰ ساله بدون فیلتر‌های مناسب، فزونی می‌گیرد، کسی کاری نمی‌کند. انگار حکمی ‌نازل شده که اینجا نان آور خانواده‌ها فقط مردان هستند. زنی زنبیل به دست در حالی که به سختی پاهایش را روی زمین می‌کشد، از کنارمان می‌گذرد، می‌گوید: «اینجا تنها یک زن است که کار می‌کند. آن هم به خاطر این‌که شوهر ندارد و مخارج چهار بچه یتیم را می‌دهد. او در بیمارستان کار می‌کند. بیمارستان شریعتی. خانه‌اش آن جاست اما خودش نیست. صبح می‌رود، شب می‌آید.»

همهء اهالی محل معتقدند که این زن ۵۰ ساله تنها زن شاغل محله است که راهش را از بقیه جدا کرده و برای ادامهء زندگی روش دیگری را برگزیده است. او کار کردن را برای ادامهء زندگی بر فقر ارجح دانسته و جور دیگری می‌خواهد، زندگی کند. او نه به سنش توجهی کرده و نه چشمش به کار بچه‌هایش بوده است. همه او را می‌شناسند. اگر غریبه‌ای هم وارد آذرآباد شود، می‌داند که زنی هست اینجا که در بیمارستان کار می‌کند. صبح‌ها می‌رود. غروب می‌آید. خانه‌اش انتهای محله است; با دری توسی و رنگ باخته.

در این محلهء کوچک که در میان مغازه‌های تعویض روغنی، مکانیکی و کارخانه‌های صنعتی محاصره شده، گویا مردان تنها بازوی اقتصادی آن هستند. این جنس‌های اول هستند که دور هم جمع می‌شوند تا از وضعیت سیلو شکایت کنند. تا آب لوله‌کشی را به محله بیاورند و خیلی کارهای دیگری را که در سودش همه با هم سهیم هستند، آن‌ها انجام می‌دهند…

قدیمی‌ها نقل می‌کنند: «چند سال پیش کارخانهء چیت‌سازی نزدیکی اینجا بود که البته هنوز هم هست منتها آتش کارگاه‌هایش خاموش‌هست; ساختمانی خالی. برخی از زنان در این کارخانه فعالیت می‌کردند اما از آن روزی که بهانه‌های جنس‌های ارزان خارجی و برخی مسایل دیگر مطرح شد. مالک شخصی کارخانه صلاح ندانست که چرخ‌هایش بگردد و عده‌ای در آن مشغول فعالیت اقتصادی باشند. به این ترتیب بود که اندک زنان شاغل این محله نیز، بیکار شدند… نه خبری از تعاونی زنان، نه گرد هم جمع شدن زنانه، نه اقدامات خیرانه و نه احداث صندوق قرض‌الحسنه و نه…. محله صبح‌ها وقتی خالی از مردان می‌شود، سوت و کور است. جز صدای دودکش‌های سیلو و هجوم پوسته‌ها چیزی به گوش نمی‌رسد. پیرزنی با دست‌های چروک و خالدار از کنارم رد می‌شود، نفسی می‌کشد، عمیق. گویا قرار است شعری نیمه‌تمام را به اتمام برساند اما نمی‌تواند، صدایش در کوچهء باریک و رو‌به‌روی بندهای لباس خانه‌ای فرسوده، شنیده می‌شود: «این نیز بگذرد.»

منبع: روزنامه سرمایه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.